پاره چین به قلم دلربا عجملو
پارت هشتاد و نهم :
ردِ پای یک آشنا ذهنم را به کار گرفت، کسی که در دنیای خاکستری خاطرهها جایم نگذاشته بود و میدانست هیچ گلی به اندازهٔ گلهای میخک برایم دوستداشتنی نیست. جعبهٔ چوبی را برداشتم و شتابزده درِ آن را باز کردم. قلبم تند میتپید و باور نداشتم که حدسم درموردِ هویتِ فرستنده درست باشد. از دیدنِ ساعت و پینِ مو که هر دو از جنسِ چوب بودند، شگفتزده شدم. بیاختیار اخم کردم و پای میز نشستم. شست
لطفا صبر کنید...
