لیست کلیه پارتهای رمان پاره چین : پارت های 101 تا 120
تعداد کل پارت های منتشر شده : 219
-
رمان پاره چین - پارت 101
پشتِ تکه موزاییکِ ریزِ مشکی که با پنس نگهداشته بودم، چسب زدم و میانِ تکههای خاکستریِ مو گذاشتم. دست و تکهٔ جدا شدهٔ صورت و جای زخم که رنگی بود، تکمیل کرده بودم. اگر سفارش تایماز را قبول نکرده بودم تا الان بخش زیادی از کار تمام شده بود. میانِ کارهایی که اجرا کرده بودم، این پرتره تنها طرحی بود ک...
بروزرسانی در : ۸۰ روز پیش
-
رمان پاره چین - پارت 102
یادِ سفری که چند هفته بعد از تولدِ سیزده سالگی با بابا رفته بودیم افتاده بودم. هنوز زنگِ آخر مدرسه نخورده بود که بابا به دنبالم آمده و گفته بود چند روزی دو تایی به شمال برویم. وقتی پرسیده بودم پس مامان چه؟ گفته بود مامان کمی کار دارد و به زودی میآید، اما در آن دو روز خبری از مامان نشده بود. - کم...
بروزرسانی در : ۸۰ روز پیش
-
رمان پاره چین - پارت 103
بابا دستش را دور شانههایم پیچید. با یک دست میانمان فاصله انداختم و او را هم نیش زدم: - هر وقت بین ما مشکلی بود، تو انگار آدمِ این خونه نبودی! از اتاق بیرون رفتم. - یمین… بابا... وارد اتاقم شدم و در را به هم کوبیدم. بلافاصله گوشیام را از جیبم بیرون کشیدم. برای فؤاد نوشتم: - ممنون که گند زدی، از...
بروزرسانی در : ۸۰ روز پیش
-
رمان پاره چین - پارت 104
از صورت درهم و پر از اخمش رو برگرداندم و زمزمه کردم: - همین الان برو. - مطمئنی؟! قلبم داشت سینهام را میشکافت و دستهایم میلرزیدند، اما نمیتوانستم جلوی زبانم را بگیرم. اگر میرفت میمردم، اما باز لجبازی کردم: - اگه قراره تغییر کنم تا بمونی، آره. صدای باز شدن در ماشین قلبم را از جا کند و تمام ت...
بروزرسانی در : ۸۰ روز پیش
-
رمان پاره چین - پارت 105
در را محکم بستم. تصمیم داشتم همانجا رهایش کنم، اما خیلی زود صندلیِ کناریام را اشغال کرد. نگاهش نکردم. دست بردم سمت سوئیچ که یکدفعه دستهایش را دور تنم پیچید و از پشتسر توی بغلش کشید. حرکتش آنقدر یکدفعه و ناگهانی بود که فرصت هیچ مقاومتی پیدا نکرده بودم. سر و گردنم را بالا نگهداشت و انگشتان کشی...
بروزرسانی در : ۸۰ روز پیش
-
رمان پاره چین - پارت 106
کف دستم را روی بینی و دهانم کشیدم که خندهام را پشتش پنهان کنم: - پیاده میشی یا... - میآم باهات. دیوانه بود! بیخبر بردنش صورت خوشی نداشت، اما برای روکمکنی هم که شده، ماشین را به حرکت درآوردم و سمت کرج راندم. احسان و نگار که همهچیز را میدانستند، به شکیبا و بقیه هم به عنوان دوست قدیمی و فامی...
بروزرسانی در : ۸۰ روز پیش
-
رمان پاره چین - پارت 107
- زود زنگ بزنیها. فکرم میمونه پیش تو. خندید: - مگه کجا میخوام برم؟... ولی تو فکرتو بذار بمونه، پیشِ من جاش اَمنه! لبخند زدم، لبخندی که فقط شکل لبهایم را تغییر داده بود. با اکراه و پریشانی و استیصال کوتاه آمدم و از هم جدا شدیم. *** از داربست که مقابل دیوار زده بودیم، با احتیاط پایین رفتم. ظهر ...
بروزرسانی در : ۸۰ روز پیش
-
رمان پاره چین - پارت 108
- بابام با زنِ دیگهای… میدونم پای یه زن وسطِ زندگیِ بابا و مامانم بوده، اما حتی نمیخوام به این فکر کنم که بابام باهاش تا جایی پیش رفته که نباید… نمیتونم باور کنم دایی! با لحن غریب و پربغضی پرسیدم: - تو باور میکنی؟ بابام میتونه انقدر بد باشه؟ چند ثانیه سکوت شد. بعد نفسش رها کرد و گفت: - غروب...
بروزرسانی در : ۸۰ روز پیش
-
رمان پاره چین - پارت 109
- تنهام بذار. نگاهم حرکتِ کندِ دستهای ظریف و استخوانیاش را دنبال کرد و روی عکسی ماند که صورتِ مامان میانِ داییجلال و بابا پر از خنده بود. خندهاش، چشمهای شاد و طراوت و جوانیِ روحش توی همان عکسها جا مانده بودند. دستش به عکسی رسید که در آن، صورتِ جذابِ داییجلال میان انبوهی از ریش و سبیل، سنش...
بروزرسانی در : ۸۰ روز پیش
-
رمان پاره چین - پارت 110
آنچه میخواستم بگویم، به زبان آوردنش مثل مرگ بود. بابا همیشه الگوی من برای سنجش خوب و بدِ تمام مردها بود. - فکر میکنی چی عزیزم! لحن آرام و نگاه مهربانش، کمی آرامم کرد. - بابام یه کاری کرده… پای یه زنی این وسط بوده… اول فکر میکردم افسون بوده که مامانم از افسون خوشش نمیآد و با دیدنش بههم میریز...
بروزرسانی در : ۸۰ روز پیش
-
رمان پاره چین - پارت 111
بدون حرف از کنارش رد شدم و بعد از وقفهای صدای قدمهایش را از پشتسر شنیدم. تا حیاط، در سکوت به دنبالم آمد و سپس نامم را صدا زد. اهمیتی ندادم. دوباره که صدایم زد، میان درِ باز ماشین به سمتش برگشتم و با لحن ناخوشایندی بله گفتم. جلو آمد و کولهام را از روی شانهام پایین کشید. دو بسته بیسکویت مادر،...
بروزرسانی در : ۸۰ روز پیش
-
رمان پاره چین - پارت 112
- دیگه شده، کاریشم نمیشه کرد... آهی کشیدم و ادامه دادم: - فقط کاش منم میدونستم مشکل چیه، مامانم با افسون مشکل داره، چرا از مامانت دلش پره و با تو مخالفه؟ - قراره دونستن و ندونستنش چیزیو بین ما عوض کنه؟ گوشههای لبم را پایین و شانههایم را بالا کشیدم. جواب درستی برای سؤالش نداشتم. خودم هم نمی...
بروزرسانی در : ۸۰ روز پیش
-
رمان پاره چین - پارت 113
- حتماً اینستا یا تلگرام پیام داده، چند روزه چک نکردم، ولی تماسی ازش نداشتم... بهش زنگ میزنم. - تصمیم گرفتن یه مدت با هم زندگی کنن، بابک داره خونهشو آماده میکنه، یک هفته ده روز دیگه پونه بره پیشش. به پهلو نشستم و پرسیدم: - عقد میکنن؟ جواب داد: - نه! - وا... پس چی؟ - پونه و بابک بیشتر از شی...
بروزرسانی در : ۸۰ روز پیش
-
رمان پاره چین - پارت 114
خندید. منتظر حرف دیگری نماندم و از آنها فاصله گرفتم. تا وقت ناهار با هیچکس حرفی نزدم. از نگار جدا شده بودم و با بقیه هم صمیمیت چندانی نداشتم. سحر و محمد جای نگار را کنارم گرفته بودند. روپوش و مقنعهام را تکاندم و به نگار که داشت بهسمتم میآمد، لبخند زدم. همین که رسید، پرسیدم: - چه خبر؟ نگاهی ب...
بروزرسانی در : ۸۰ روز پیش
-
رمان پاره چین - پارت 115
در را پشتسرم بستم و نگاهم روی وسایل اتاقِ داییجلال چرخید. نوک زبانم بود بگویم همان تایمازی که ندیدی موی دماغم شدهاست و اذیتم میکند، اما از عواقبش ترسیدم. مطمئن بودم بلایی بدتر از آنچه به سرِ مزاحم تلفنیِ دورانِ راهنمایی نگین آورده بود، به سر تایماز میآورد. آنوقت به جای یک شب بازداشت و خسا...
بروزرسانی در : ۸۰ روز پیش
-
رمان پاره چین - پارت 116
دوباره ترس و نگرانی و پریشانی برگشته بودند. اگر در مکانی عمومی قرار میگذاشتم، مشکلی پیش نمیآمد، اما ته دلم میترسیدم مثل آخرین دیدارمان کار احمقانهای کند. چشمهایم را بستم و عمیق نفس کشیدم. دلم آرام نمیگرفت. از تخت پایین رفتم و پشت پنجره ایستادم. - دو آیینه داری در اون چشمِ روشن/ چه در سینه د...
بروزرسانی در : ۸۰ روز پیش
-
رمان پاره چین - پارت 117
- چی؟ پسرِ کناری سیگار را از لبهایش دور کرد و به جای دوستش جواب داد: - میگه تا اینجا عالی بودی، چرا مسابقه نمیدی؟ ابروهایش را بالا کشید و پرسید: - میترسی؟ دلم میخواست حرصم را از همه سرِ او خالی کنم. پوزخند زدم و گفتم: - نمیترسم. داره شلوغ میشه، منم صبحونه مغزِ خر نخوردم! باخنده رو به دوست...
بروزرسانی در : ۸۰ روز پیش
-
رمان پاره چین - پارت 118
درِ سالن را محکم کوبیدم و سمت اتاقم پا تند کردم. مامان با تنپوش حولهای هراسان از اتاقشان بیرون آمد و با دیدنم وحشتزده به سمتم دوید: - یا امام رضای غریب! چی شده؟ با اخم و دلخوری رو برگرداندم و وارد اتاقم شدم. از پشت بازویم را گرفت و نگهمداشت. - یمین مامان… تو رو خدا… صدای لرزان و پر از ترس و ...
بروزرسانی در : ۸۰ روز پیش
-
رمان پاره چین - پارت 119
نگاهم روی صورتش چرخید و بغض به گلویم چنگ زد: - من نمیخوام فقط یکیتونو داشته باشم مامان! هیچوقت فکر نمیکردم روزی برسد که برای نگهداشتن کسی در زندگیام به مامان التماس کنم و اشک بریزم و او اینطور با عجز و اندوه نگاهم کند. آه کشید و نگاهش را به دیوار دوخت. بعد از مکث کوتاهی گفت: - حلالزادهس...
بروزرسانی در : ۸۰ روز پیش
-
رمان پاره چین - پارت 120
- فقط تو بهم فکر کنی، دنیا تو مشتمه، بقیه چندان اهمیتی ندارن. با چنان نگاه عمیق و محبت خاصی گفته بود که قلبم تکان خورد. لبخند بزرگی تحویلش دادم و با لحن محکم و مطمئنی گفتم: - هم قلبمو داری، هم فکرمو. دیگه؟ - جوابش گفتنی نیست، نشون دادنیه! لبخندِ کنترلشده و نگاه خیره و معنادارش ضربان قلبم را بالا...
بروزرسانی در : ۸۰ روز پیش
