لیست کلیه پارتهای رمان پاره چین : پارت های 1 تا 20
تعداد کل پارت های منتشر شده : 219
-
رمان پاره چین - پارت 1
فصل اول «آتش زیر خاکستر» تا چند سال پیش هیچکس و هیچچیز نمیتوانست جمعههایی که فقط برای خودم بود را از من بگیرد، اما امروز صبحِ زود با میل و اشتیاق بیدار شده و از خانه بیرون زده بودم. برای شروعِ پروژهٔ جدید که به سفارش شهرداری بود، هیجانزده و مشتاق بودم. بعد از فارقالتحصیلی و شروع کارم در گا...
بروزرسانی در : ۸۰ روز پیش
-
رمان پاره چین - پارت 2
با غیظ نگاهم کرد، اما پا پس نکشیدم. تمامِ جسارتم را جمع کردم و با عصبانیت گفتم: - توی اون گذشتهٔ کوفتی یه چیزی هست، یه چیزی بزرگتر و مهمتر از بهانهها و دلایل مسخرهای که تا الان به خوردم دادی. باز توی چشمام زل بزن و دروغ بگو! نگاهش با اخم روی صورتم چرخید و گفت: - دنبالِ فهمیدنِ چیزی که بهت رب...
بروزرسانی در : ۸۰ روز پیش
-
رمان پاره چین - پارت 3
- سیام. به لحنِ بچگانه و لوسم خندید. پرسیدم: - بقیه کجان؟ جلدِ قرآن را بوسید و به آرامی روی چند کتابِ کهنه و قدیمی که گوشهٔ میز بود گذاشت: - عباس و آقا بشیر رفتن باغچهجلال. مُمان جانتم یه سر رفت خونهشون. مُمان زنی اصیل و گرم و زیبا بود، مثلِ زادگاهش. علاقهای که به او داشتم، با احساسِ عمیقم ب...
بروزرسانی در : ۸۰ روز پیش
-
رمان پاره چین - پارت 4
احسان نفسش را پرسروصدا رها کرد و با حرص گفت: - دروغگوی پست! میدونم خیلی عوضی هستیا، ولی هردفعه شنگولِ تو میشم، دارم برات. با خونسردیِ حرصدرآری گفتم: - شنگول بودن که ایرادی نداره گلم. حالا یه نفسِ عمیق بکش و با آرامش بهم گوش بده. سربهسرِ او گذاشتن را دوست داشتم، حرص خوردنش ملس بود. با رگههایی...
بروزرسانی در : ۸۰ روز پیش
-
رمان پاره چین - پارت 5
- تا تو لباس عوض کنی، منم برم براتون چایی بیارم. دایی در جوابش گفت: - فعلاً لباس عوض نمیکنم، یه سر میریم پیشِ نخودی. شما چاییتو بیار. با حرفِ دایی قلبم تندتر کوبید. فوری پخشِ آهنگ را قطع کردم و بلند شدم. وسایلِ روی میزم را کمی سروسامان دادم و به عقب برگشتم. نزدیکِ چهارچوبِ در بودند که جلو رفتم ...
بروزرسانی در : ۸۰ روز پیش
-
رمان پاره چین - پارت 6
- هر طرحی دوست داری بده، نخودی برات درست میکنه. دایی چه با اطمینان هم از طرف من قول میداد! زبان دومتریام را چنان در دهانم حبس کرده بودم که انگار هیچوقت کلمهای از آن بیرون نیامده بود، نمیخواستم تعارف الکی کنم. رفیقش سر تکان داد و چند تا موزاییک استخریها را برداشت: - شکستن اینا، اونم انقدر ر...
بروزرسانی در : ۸۰ روز پیش
-
رمان پاره چین - پارت 7
نفسش را رها کرد و گفت: - همون کاری که همیشه میکنه. از لحنِ غمگینش دلم گرفت. مامان وقتی به هم میریخت، بیشترین بیتوجهی و ناسازگاری را خرجِ بابا میکرد. مردد گفتم: - میدونم دوباره سر همون موضوع قبلی دعوا کردید. چرا بعد از این همه سال هنوزم برای مامان تموم نشده و نمیتونه فراموشش کنه؟ چیزی غیر ا...
بروزرسانی در : ۸۰ روز پیش
-
رمان پاره چین - پارت 8
- به داداشت بگو افتخار بده یه چایی در خدمت باشیم! خندیدم و به راهم ادامه دادم. احسان از همان اولین بار که بابا را دیده بود، با شگفتی و خنده گفته بود: «جایی نگو باباته، ظلمه در حقش، خوشتیپتر و جوونتر از اونه که بابا باشه.» کنار ماشینِ بابا که بالای زیرگذر پارک کرده بود، ایستادم. گفته بود توی ماش...
بروزرسانی در : ۸۰ روز پیش
-
رمان پاره چین - پارت 9
باز هم سکوت کردم. انگار که بخواهد جلوی بغضش را بگیرد، آهِ بلندی کشید و چند ثانیه مکث کرد. بعد گفت: - میدونم خیلی خودخواهم، ولی خوشحالم که نشد. اون موقع بهت گفتم اگه دلت باهاشه و فقط به خاطر دوریمون داری ردش میکنی، من خیلی زود میآم پیشت، ولی ته دلم مطمئن بودم تا کارام اوکی بشه و بیام، صد بار ا...
بروزرسانی در : ۸۰ روز پیش
-
رمان پاره چین - پارت 10
معلوم نبود کدام بختبرگشتهای را اولِ صبح موردِ عنایت قرار داده بود. هنوز متوجه من نشده بود. از فکرِ شیطنتآمیزی که به سرم زد، نیشم شل شد. ویدیو را قطع کردم و سریع عکسی از او گرفتم. با گفتنِ خفه به مخاطبش، نگاهش به من افتاد. تماس را قطع کرد. گوشی را روی صفحه برگرداندم و برای لاپوشانی با لبخندی م...
بروزرسانی در : ۸۰ روز پیش
-
رمان پاره چین - پارت 11
- خارج از تهرانم سفارش میگیرین؟ - مثلاً کجا؟ - همهجا… اردبیل مثلاً. خندیدم: - من که عمراً، ولی اگر سفارش داشته باشیم بچهها هر شهری میرن. قبل از این پروژه، برای فضاسازی و دکوراسیون یه کافهرستوران، دبی بودن. چطور؟ ابرویش را با شگفتی بالا انداخت و سرش را تکان داد. صفحهٔ گوشیاش را از روی ران ...
بروزرسانی در : ۸۰ روز پیش
-
رمان پاره چین - پارت 12
- یادت نره بهم زنگ بزنی. برو به سلامت. منتظرِ جواب نماند، پیاده شد و در را بست. چند ثانیه به جای خالیاش خیره ماندم و بعد با رها کردنِ نفسم راه افتادم. *** خیالِ مامان که از رسیدنم راحت شد، خداحافظی کرد. گوشی را در جیبم گذاشتم و سایهبان را پایین دادم. خیره ماندم به آینه که تصویرِ چشمهای او را ب...
بروزرسانی در : ۸۰ روز پیش
-
رمان پاره چین - پارت 13
*** آفتاب غروب کرده و چراغهای شهر یک در میان روشن شده بودند که احسان با گفتنِ خسته نباشید بچهها، کار را تعطیل کرد. همهچیز را به حال خود رها کردیم و پشتسرِ هم از زیرگذر بیرون رفتیم. انرژیها ته کشیده و هیچکس حتی نای حرف زدن نداشت. همینکه توی ماشین نشستم، دوباره یادِ صبح و همراهم افتادم. نفس...
بروزرسانی در : ۸۰ روز پیش
-
رمان پاره چین - پارت 14
باز هم خودش را دعوت کرده بود. سر تکان دادم و جلوی خانهٔ مامانلیمو پا روی ترمز گذاشتم. *** مامان پشت میزِ برش با صابون روی پارچه خطچین میزد. دقایقی پیش به خانه برگشته و مثلِ هر شب او را در اتاقکارش یافته بودم. بابا هم کنارش بود و در سکوت داشت کمکش میکرد. صحنهٔ تکراریای که بارها دیده بودم،...
بروزرسانی در : ۸۰ روز پیش
-
رمان پاره چین - پارت 15
خواست حرفی بزند، دستم را بالا بردم و فرصت ندادم: - صبر کن، حرفم تموم نشده... اون دختره رو که تهش فؤاد فهمید چیه و تموم شد رفت. دخترِ مردمیم که میگی، علیهالسلام نبوده، نصفهشب رفته بود تو تختِ پسرِ مردم و ولکنم نبود، حقش بود کتک بخوره. فؤاد باید چیکار میکرد؟ بهش بفرما میزد؟ اونوقت چی میگفتی؟...
بروزرسانی در : ۸۰ روز پیش
-
رمان پاره چین - پارت 16
سرم را کنار کشیدم و حوله را از دستهای روی هوا ماندهاش گرفتم: - گفتم که… میخوام مثلِ خودت باشم! از پشت بغلم کرد و گونهام را محکم بوسید: - خدا نکنه تو مثل من باشی شاهگل! لباس بپوش بیا صبحونه بخوریم. رفت و من هم کمی بعد حاضر شدم و از اتاق بیرون رفتم. بابا هم کنار مامان در آشپزخانه مشغول بود. در...
بروزرسانی در : ۸۰ روز پیش
-
رمان پاره چین - پارت 17
هر دفعه همین سؤال را پرسیده و بدون اینکه نگاهش کنم، جواب داده بودم یمین. بعد او محکم و طولانی گونهام را بوسیده و از ته دل قربانصدقهام رفته بود. - خوش اومدین. با صدای فؤاد که لبخندبهلب به استقبالمان آمده بود، به لحظه برگشتم و دست دادیم. تیشرتِ سه دکمهٔ آبی رنگ و شلوار سرمهای به تن داشت. جعبه...
بروزرسانی در : ۸۰ روز پیش
-
رمان پاره چین - پارت 18
جوابِ سلامش را از دایی و فؤاد گرفت و مقابلم ایستاد. نگاهم ثانیهای روی یقهاش ماند. قسمتی از بالِ پرندهای که سمتِ راستِ سینهاش تتو کرده، از یقهٔ هفتِ پلیورِ نازکش بیرون زده بود. صفحهٔ اینستاگرامش را دنبال نمیکردم، اما هر چند وقت یک بار برای ارضای کنجکاویام سری به آن میزدم. هر از گاهی عکسها...
بروزرسانی در : ۸۰ روز پیش
-
رمان پاره چین - پارت 19
- هیچچیزِ ارزشمندی آسون به دست نمیآد! ابروهایم را از سر تعجب و استفهام جمع کردم و همزمان صدای زنگ آیفون بلند شد. قبل از اینکه بیرون برود، چشمکی زد و توضیح داد: - شعارِ ماه تولدمون، گوشوارهتو دیدم یادم افتاد، خوشگله... مثلِ خودت! از کجا به کجا رسیده بود. بیاختیار به گوشوارهای که با میکروموزا...
بروزرسانی در : ۸۰ روز پیش
-
رمان پاره چین - پارت 20
- منم یه همچین عکسی با داییم و دو تا از پسرخالههام دارم. به حرف پونه لبخند زدم و گفتم: - ما با هم زیاد عکس داریم، نمیدونم چرا فؤاد اینو قاب کرده. - چون خیلی قشنگه. تو اصلاً عوض نشدیا، حتی مدلِ موهات. منم اگه موهام فر نبود، مصری کوتاهش میکردم، خیلی دوست دارم. سخت با تغییرِ چهرهام کنار میآمدم....
بروزرسانی در : ۸۰ روز پیش
