پاره چین به قلم دلربا عجملو
پارت هشتاد و چهارم :
صاف ایستادم و ترجیح دادم در همان حالت کارم را پیش ببرم. از نشستن خسته شده بودم. پشتِ تکه موزاییک صورتی را چسب زدم و قبل از اینکه در جایش بگذارم، فؤاد برگشت. جای قبلیاش نشست و بیحرف و خیره نگاهم کرد. سعی کردم عادی رفتار کنم. از بالای عینکم نگاهش کردم و با اشاره به انبر و موزاییک گفتم:
- جا زدی؟
- دوست پسر داری؟
از سؤالِ بیمقدمهاش که با لحنی جدی و نگاهی خیره پرسیده بود، قلبم ت
لطفا صبر کنید...
