پارت هشتاد و چهارم :

صاف ایستادم و ترجیح دادم در همان حالت کارم را پیش ببرم. از نشستن خسته شده بودم. پشتِ تکه موزاییک صورتی را چسب زدم و قبل از این‌که در جایش بگذارم، فؤاد برگشت. جای قبلی‌اش نشست و بی‌حرف و خیره نگاهم کرد. سعی کردم عادی رفتار کنم. از بالای عینکم نگاهش کردم و با اشاره به انبر و موزاییک گفتم:
- جا زدی؟
- دوست پسر داری؟
از سؤالِ بی‌مقدمه‌اش که با لحنی جدی و نگاهی خیره پرسیده بود، قلبم ت

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۸۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!