پاره چین به قلم دلربا عجملو
پارت هشتاد و هفتم :
کوتاه نگاهش کردم. در تاریک و روشنِ کوچه مژهای فر و بلندش روی گونهاش سایه انداخته بودند.
- دیگه مهم نیست. من ازت توضیح نخواستم، اگه الان اینجام، فقط واسه گفتنِ حرفاییه که قبل از این ماجرا بهشون فکر کرده بودم.
نگاهم را دوباره به آن ماشینِ غولپیکر دوختم و ادامه دادم:
- تو پسرِ خوبی هستی، من از اولم نمیخواستم شکلِ ارتباطم با تو رو عوض کنم، تو خواستی و من اشتباه کردم که پذیرفتم، ف
لطفا صبر کنید...
