لیست کلیه پارتهای رمان پاره چین : پارت های 21 تا 40
تعداد کل پارت های منتشر شده : 219
-
رمان پاره چین - پارت 21
«زیاد منتظرت نمیذارم… شاید همین فردا همدیگه رو دیدیم… شبت بهخیر شاهگلِ ثریا!» دندانهایم را روی هم فشار دادم و نوشتم: «اگه پیام بعدیت ساعت و محلِ قرار نباشه، جور دیگهای جوابتو میدم!» شکلکِ قلب قرمز و بوسهای که فرستاد، بهقدری عصبانیام کرد که دلم میخواست گوشیام را روی زمین بکوبم و جیغ بزن...
بروزرسانی در : ۸۱ روز پیش
-
رمان پاره چین - پارت 22
پای میزِ کارم ایستادم و روی تابلوی مبین چشم چرخاندم. تصویرِ زنی با یک بغل گلهای آفتابگردان و کلاهِ حصیری و پیراهنی بهاری بود که رو به مزرعهای پر از گلهای آفتابگردان ایستاده و موهای بلندش بخشِ زیادی از برهنگیِ پشتِ پیراهنش را پوشانده بود. مبین بعد از اولین صحبتهایمان عکس را فرستاده و گفته بود...
بروزرسانی در : ۸۱ روز پیش
-
رمان پاره چین - پارت 23
- معلومه با دوستای فؤاد حسابی بهت خوش گذشتهها! لقمهٔ کوچکِ نان و پنیری گرفتم و گفتم: - خیلی. میخوام بهش بگم هر جا دورهمی داشتن منم ببره. - ما رو با ثریا درننداز! بذار به زندگی و رفاقتمون برسیم. با اخم به دایی نگاه کردم و پرسیدم: - منظور از ما؟! - من و رفیقم. ابروهایم بیشتر بهسمتِ هم کشیده شد...
بروزرسانی در : ۸۱ روز پیش
-
رمان پاره چین - پارت 24
ابرو درهم کشیدم و تندتند نوشتم: «چی میگی تو؟ واسهم مهم نیست در چه حالی بودی و هستی! حرفی واسه گفتن نداری شرتو کم کن.» «گفتم که عجله نکن…» دندانهایم را روی هم فشار دادم و نوشتم: «من مثل تو بیکار نیستم. حوصله و اعصاب مسخرهبازیام اصلاً ندارم.» وقتی برایم نوشت: «آروم باش عزیزم…» بیشتر حرصم گرفت....
بروزرسانی در : ۸۱ روز پیش
-
رمان پاره چین - پارت 25
- میشه از من و پسرم یه عکس بگیری؟ پسربچهٔ پنج شش سالهای کنارش بود. لبخند زدم و گفتم: - آره حتماً. گوشیتونو بدید. زن تشکر کرد و همراهِ پسرش کنار آبنمای سیمانیای که روی دیوار کار شده و اطرافش پر از خزههای سبز و پیچک بود ایستاد. از همانجایی که نشسته بودم چند تا عکس از آن دو گرفتم و گوشی زن ر...
بروزرسانی در : ۸۱ روز پیش
-
رمان پاره چین - پارت 26
*** دستهایم را که شستم، منتظرِ نگار نماندم و به تنهایی برگشتم. دیدنِ فسفس و ادا و اطوارش برای دستشویی رفتن و دست شستن حرصم میداد. وقتِ ناهار بود و اعضای گروه مثل لشکری که تازه از میدانِ کارزار برگشته بودند، هر کدام یک طرف ولو شده و منتظر بودند سجاد و بهمن غذا را برسانند. دو لیوان چای از فلاسکم...
بروزرسانی در : ۸۱ روز پیش
-
رمان پاره چین - پارت 27
دست از نگاه کردن به گوشه و کنارِ مطب شیک و دلبازش کشیدم و لبخندبهلب، با لحنِ غرورآمیزی گفتم: - میبینی… من و داییم یه همچین آدمای باحالی هستیم، خدا حفظمون کنه برات! دایی خندید و اجزای صورتِ فؤاد در لبخندی عمیق فرورفت. با نگاهی که برایم خوانا نبود خیرهام شد و آمین گفت. حس میکردم پشتِ نگاهش حرف...
بروزرسانی در : ۸۱ روز پیش
-
رمان پاره چین - پارت 28
- بمونه برای بعد! خط و نشانی که در لحن و نگاه دایی بود، ندید گرفتم و در حالِ جویدنِ آلو خشکی که از مزهٔ ترشش صورتم جمع شده بود، نگاهم به نگاهِ خیره و خندانِ فؤاد از بالای فنجانش گره خورد. یک چیزهایی توی دلم پیچید و کم مانده بود آب دهانم در گلویم بپرد که حرفِ دایی نگاهِ او را سمتِ خودش کشید. - از...
بروزرسانی در : ۸۱ روز پیش
-
رمان پاره چین - پارت 29
- حالا کو تا عروسیش. قبل از اون جبران میکنم، نگران نباش. چه با اطمینان هم گفته بود. دایی به حرف آمد و جوابم در آستینم ماند. - زیاد مطمئن نباش، دیگه از عروس شدن بدش نمیآد، موردِ خوب بیاد همهمونو ول میکنه و میره، حتی پسرشو! به کنایهٔ دایی خندیدم. شوخیِ چند روز پیشم را جدی گرفته بود. وقتی بهم...
بروزرسانی در : ۸۱ روز پیش
-
رمان پاره چین - پارت 30
- یهکم کار دارم. باباتم زنگ زده بود، گفتم تو میآی، گفت بمونیم اونم بیاد، شام بریم بیرون. کتانیهایم را با پا تا پای دیوار بردم و با لبخند گشادی به او نگاه کردم. کولهام را توی کمد گذاشت و درش را بست. چهرهاش ناراضی نشان میداد، اما برایم اهمیتی نداشت. آخرین باری که با هم بیرون رفته بودیم، آنقدر...
بروزرسانی در : ۸۱ روز پیش
-
رمان پاره چین - پارت 31
- مامان؟ با پنجههای یک دست موهای پرپیچوتابِ جلوی سرش را یک طرفِ صورتش ریخت. از خیلیها شنیده بودیم که شبیه هم هستیم. فقط رنگِ چشمهای من کمی متفاوت بود، اما به نظرم او زیباتر و جذابتر بود. شاید اگر بینیِ استخوانیام آن قوزِ کوچک را نداشت و موهایم لخت و بیحالت نبود، آن وقت میشد گفت، با هم مو...
بروزرسانی در : ۸۱ روز پیش
-
رمان پاره چین - پارت 32
- بیا اینجا. از کنارِ میز برشی که وسط اتاق بود گذشتم و روی صندلی کناریاش جا گرفتم. دو برگهٔ آ چهار از کنارِ لپ تاپش برداشت و جلوی دستم گذاشت: - دیشب خوابم نمیبرد، نشستم سرِ این دو تا، هنوز یهکم کار دارن، نظرت چیه؟ برگهها را کنارِ هم گذاشتم و با اشتیاق هر دو طرح را نگاه کردم. یکی از طرحها پی...
بروزرسانی در : ۸۱ روز پیش
-
رمان پاره چین - پارت 33
*** ساعت از هفت و نیم گذشته و هوا کاملاً تاریک شده بود. دیر کرده بودم و مطمئن بودم فؤاد حداقل ده دقیقه زودتر از زمانِ قرارمان رسیدهاست. خوشقولتر از آن بود منتظرم بگذارد. توی آینهٔ آسانسور که به روف گاردنِ کافهرستوران میرسید، روی صورتم چشم چرخاندم. چشمهایم از بیخوابی و خستگی میسوخت و گوشه...
بروزرسانی در : ۸۱ روز پیش
-
رمان پاره چین - پارت 34
اخم کرده و نگاهِ دقیقش به چشمم بود دقت چشمم بود. سرم را عقب کشیدم و نفسِ حبسشدهام همراهِ کلمهها آزاد شد: - تمیز شستمش. چیزِ مهمی نیست. دستهایش را روی میز گذاشت و گفت: - مهمه. آرایشتو شستی، حتماً قطرهٔ استریل بریز. نگاهم از گره انگشتان کشیده و رگهای برجستهٔ ساعدش تا چشمهای مشکی و براقش بالا...
بروزرسانی در : ۸۱ روز پیش
-
رمان پاره چین - پارت 35
- افسونو که میشناسی، زنِ راحت و آزادیه، هم توی پوشش، هم توی برخورد و رفتار. وقتی با یکی احساسِ راحتی کنه، خیلی توی بندِ جنسیت نیست، چربزبون و لونده. اون موقعم از امیر جدا شده بود… استکانم را مقابلم گذاشت و کلافه و عصبی گفتم: - حاشیه نرو فؤاد. هیچکدوم از اینا باعثِ سوءتفاهم نمیشه. مامانم اونقد...
بروزرسانی در : ۸۱ روز پیش
-
رمان پاره چین - پارت 36
بلند شدم و رو به هم ایستادیم. کولهٔ کوچک و چرمم را روی شانهام انداختم و گفتم: - خیلی دلم میخواست بیام، ولی نمیتونم. مامانم خیال میکنه پیش دوستمم، میترسم زنگ بزنه و متوجه بشه بیرونم. باید زود برگردم. باشه واسه یه فرصتِ بهتر. اصرار نکرد و گفت: - پس میرسونمت. لبخند زدم و از خدا خواسته باشه گف...
بروزرسانی در : ۸۱ روز پیش
-
رمان پاره چین - پارت 37
روی ایوان بیسروصدا کفشم را پا کردم و بدون اینکه چشم از انتهای حیاط بردارم، از پلهها پایین رفتم. نیمرخِ خندان بابا را زیر نور چراغهای پایهبلندِ آنطرفِ حیاط میدیدم، اما مامان پشتش به من بود. پای پلهها بودم که بابا یکدفعه دستِ گِلیاش را از پشت مامان رد کرد و مامان را میان حلقهٔ بازویش ب...
بروزرسانی در : ۸۱ روز پیش
-
رمان پاره چین - پارت 38
با فؤاد که کنار دایی نشسته بود دست دادم. لبخند زد و حرکتِ هر بارش را تکرار کرد. فشارِ نرم و شاید بیمنظوری که روی ضربان قلبم اثر میگذاشت. بیتوجه به نگاه شفاف و گرم او و حس درونی خودم، نگاهم را عمداً با تعلل و بدون هیچ حسی از چشمهایش گرفتم. جواب احوالپرسیاش را با خوبمی دادم و نقره را که به پا...
بروزرسانی در : ۸۱ روز پیش
-
رمان پاره چین - پارت 39
تا وقتی آخرین فنجان را پر کنم منتظر بودم دوباره پیام بدهد، اما خبری نشد. گوشی را دوباره توی جیبم گذاشتم و به سالن برگشتم. نفهمیده بودم کی و از کجا صحبتهای عموداوود و داییعباس سمت و سوی دیگری گرفته و به عوض کردنِ ماشینِ قدیمیِ عموداوود رسیده بود. مامانلیمو و خالهآفرین هم دم گوش هم آهسته حرف م...
بروزرسانی در : ۸۱ روز پیش
-
رمان پاره چین - پارت 40
- هیچ مردی خوشش نمیآد زنش با صغیر و کبیر و غریبه و آشنا گرم بگیره و شوخی کنه. یادت رفته شبِ عروسیِ عموامین و خالهساره چقدر با داییاحمد بگوبخند کرد و سربهسرش گذاشت که آخر صدای زنداییگلآذین دراومد و با دایی بحثش شد؟ صورت سرخ از عصبانیتِ زندایی پشت پلکهایم بود که نگاهِ پر از خشم و انزجارش ...
بروزرسانی در : ۸۱ روز پیش
