پاره چین به قلم دلربا عجملو
پارت نود :
- نه تو رو خدا… برو.
با گفتنِ خب، دستش را پشت سرم گذاشت و لبم را محکم بوسید. قلبم سقوط کرد و شور و هیجان و ترس در وجودم در هم آمیخت. جدا شد و زنگ میزنم گفتنش با صدای چرخش کلید توی قفل همزمان بود. قلبم از وحشت و هیجان تندتر کوبید و با وحشت و التماس نگاهش کردم. وارد اتاق که شد، بدون معطلی برگشتم و وسایلِ روی میز را با عجله جمع کردم. صدای بسته شدنِ درِ ورودیِ سالن را شنیدم و شتابزده و هراسان
لطفا صبر کنید...
