پاره چین به قلم دلربا عجملو
پارت نود و نهم :
- من یه مدت با تایماز دوست بودم، اول به عنوان مشتری بهم زنگ زد، چند وقت معاشرت کردیم، بعدش گفت سفارش کار بهونه بود و اصرار کرد با هم بیشتر آشنا بشیم...
مکثی کردم و نگاهم روی انگشتانِ محکمش دور فرمان و نیمرخش چرخید. صورت درهم و ردِ دندانهایش ته دلم را خالی کرده بود، اما خودم را نباختم. نفس کوتاهی گرفتم و ادامه دادم:
- پیشنهادشو قبول کردم، چون… چون خیال کردم اینجوری میتونم به تو فک
لطفا صبر کنید...
