لیست کلیه پارتهای رمان پاره چین : پارت های 181 تا 200
تعداد کل پارت های منتشر شده : 219
-
رمان پاره چین - پارت 181
با نفسهای کوتاهم بغضم را پس زدم و ساک مشکی و سبک او را از روی چمدان لباسهایم روی آن یکی گذاشتم. روی آخرین پله نشستم و چمدان را پیش کشیدم. از میان لباسهایی که تفکیک کرده و مرتب چیده بود، حوله و لباسهایم را برداشتم و دوباره گشتم. شالی که میخواستم دم دست بود، اما هدبندهایم را پیدا نکردم. دوباره...
بروزرسانی در : ۸۰ روز پیش
-
رمان پاره چین - پارت 182
آنقدر در خودم غرق بودم که ورودِ بابا و مامان را با برخاستنِ فؤاد و عموداوود متوجه شدم. نقره را رها کردم و با دلآشوبهای که زانوهایم را سست کرده بود، بلند شدم و به مامان چشم دوختم. میترسیدم جلو بروم. مامان از دیدنم غافلگیر شده بود. وقتی با ناباوری و بغض و خوشحالی نامم را لب زد و بیتوجه به جمع ...
بروزرسانی در : ۸۰ روز پیش
-
رمان پاره چین - پارت 183
دست دورِ تنش انداختم و حینِ کشیدنش بهسمتِ سینهام پلکهایم را روی هم گذاشتم. چشمهایم میسوختند و توی سرم انگار عملیاتِ تخریب بهراه بود. صدای ضربهٔ آرامی به در خورد. پشت بندش مامانلیمو بود که با لحن گرم و مهربان همیشگیاش گفت: - یمین مامان... روحم زودتر از جسمم پشت در بود. دلم میخواست بدانم ...
بروزرسانی در : ۸۰ روز پیش
-
رمان پاره چین - پارت 184
- افسون دیگه هیچ غلطی نمیتونه کنه. فؤاد جلوی چشمِ خودم دستشو گذاشت توی دستِ مأمور و شاکیش. یه گندی زده که حالا حالاها پاش گیره و خلاصی نداره. ابروهایش را درهم شد و با تعجب پرسید: - چرا فؤاد؟ چه گندی؟! آنچه از فؤاد شنیده بودم برایش تعریف کردم. حرفم که تمام شد، با نگرانی گفت: - ولی فؤاد نباید اون...
بروزرسانی در : ۸۰ روز پیش
-
رمان پاره چین - پارت 185
موقع رد شدن از جلوی آینهٔ سالن، قدمهای رفته را برگشتم و ایستادم. دوش گرفته و بعد از مدتها با تمامِ دلآشوبهها و نگرانیهایم که به خاطرِ حرف زدن با مامان داشتم، کمی برای خودم وقت گذاشته بودم. خط چشمِ نازکِ پشتِ پلکم و رژ صورتی رنگِ روی لبهایم، صورتم را شادابتر نشان میداد. شاید هم تأثیرِ حر...
بروزرسانی در : ۸۰ روز پیش
-
رمان پاره چین - پارت 186
تلاشش برای قانع کردنم و وصل کردن فؤاد به افسون روانم را بیشتر بههم ریخته بود. سکوت و آرامش بیفایده بود. نتوانستم. حرف نمیزدم حناق میگرفتم. بلند شدم و کلمهها در میانِ انبوهی از خشم و حرص و بغض کنار هم چیدم: - چرا میخوای به زور به من، حتی به خودت ثابت کنی فؤاد اونی نیست که این همه سال دیدیم ...
بروزرسانی در : ۸۰ روز پیش
-
رمان پاره چین - پارت 187
*** از ماشین مامان پیاده شدم و از دیدنِ تاریکیِ مطلق حیاطمان تعجب کردم. در اطراف چشم چرخاندم و با دیدنِ چراغ روشن همسایهها دلشوره گرفتم. جلوتر رفتم. خانهمان میانِ ظلمات گم بود. دستِ لرزانم را روی زنگ گذاشتم و هرچه فشار دادم، جوابی نگرفتم. قدمهایم را پر از هراس و دلهره پشت در خانهٔ مامان لیمو...
بروزرسانی در : ۸۰ روز پیش
-
رمان پاره چین - پارت 188
از شنیدنِ نهای که گفتم، ابروهایش پرید و باتعجب نگاهم کرد. با گفتنِ خب، منتظر نگاهش کردم. ادامه داد: - به منشی اصرار کردم یه وقت واسهم خالی کنه، گفت فردا، گفتم نمیتونم، خلاصه با کلی اصرار دیروز ساعت نه شبو فیکس کردیم. - چرا انقدر دیر؟ - مثل اینکه به خاطر جابهجایی اونایی که توی دو هفتهٔ آینده...
بروزرسانی در : ۸۰ روز پیش
-
رمان پاره چین - پارت 189
- برای همدیگه تلاش کنید. بلند شد و کنارم نشست. دستش را دور شانهام حلقه کرد و ادامه داد: - تو بیشتر یمین، من نمیدونم چی باعث شده مامانت انقدر سفت و سخت مخالفت کنه، ولی چون تنها کسی که مانعِ کنارِ هم بودنتونه، مامانِ قشنگِ توئه، تو باید بیشتر تلاش کنی. مگه اینکه دوستش نداشته باشی! - دارم... عمیق...
بروزرسانی در : ۸۰ روز پیش
-
رمان پاره چین - پارت 190
- اِ... یمین جون! پاهایم را از زمین کندم و همزمان بهسمتِ هم قدم برداشتیم. سلام کردیم. سپیده با تعجب گفت: - نگفته بودی میآی! ثریا جون قبل از هشت رفت. چشمم به دستهگلش بود و فکرم پیشِ تماسِ بیجوابی که برای کج کردنِ مسیرم دلیل و بهانه شده بود. بیاختیار یکی از میخکهای صورتی رنگِ میانِ رزهای سف...
بروزرسانی در : ۸۰ روز پیش
-
رمان پاره چین - پارت 191
- دوش میگیرم، بعدش وسایلمو جمع میکنم. *** نگاهم را از تصاویرِ پشتِ پنجره گرفتم و به بلیطی که از سر و ته پاسپورتم بیرون زده بود خیره شدم. دیگر اضطرابِ رفتن و ترسِ تنهایی را نداشتم، آرامِ آرام بودم. آرامشی که در هشت ماهِ گذشته از من فراری بود. نه نگرانِ واکنش مامان بودم، نه موقعیت خوبی که با این...
بروزرسانی در : ۸۰ روز پیش
-
رمان پاره چین - پارت 192
نگین با شوق و هیجانِ همیشگی به وقتِ دیدنم، بغلم کرد. وقتی از هم جدا شدیم، با لبخندی عمیق صورت همدیگر را کاویدیم. - باورم نمیشه نرفتی! مامانت... حرفش را بریدم: - هیچکس نمیدونه، تنها رفته بودم فرودگاه، الآنم اینجام. ناباور و خندان نگاهم میکرد: - از تو برمیآد! - مهمون دارید؟ - فرهوده، دیشب اومد...
بروزرسانی در : ۸۰ روز پیش
-
رمان پاره چین - پارت 193
- بیا ببرش! انگار چیزی درونم ترک خورد، اما پا پس نکشیدم: - تا خودم نخوام کسی نمی... فریاد زد: - میخوام تنها باشم، میفهمی؟! تن...ها! خشکم زد و به چاکِ گوشهٔ لبش که دوباره به خون افتاده بود، خیره ماندم. انگشتِ اشارهاش را مقابل صورتم تکان داد و گفت: - هشت ماه خودتو ازم گرفتی. الان اینجا چه غلطی...
بروزرسانی در : ۸۰ روز پیش
-
رمان پاره چین - پارت 194
دست آزادم را روی پایم مشت کردم. دوباره منفیبافی و فکرهای بیدروپیکر به ذهنم هجوم آورده بودند. طاقت نیاوردم و پرسیدم: - تا اون موقع کجا بوده؟ - سؤالِ منم هست، ولی وقت نشد بپرسم. دیشب قرار بود بیاد پیش ما، ولی زنگ زد گفت یه کیسِ خوب پیدا شده، اومدن دنبالم، کارم تموم بشه میآم. پوزخند زدم. دنبالش ه...
بروزرسانی در : ۸۰ روز پیش
-
رمان پاره چین - پارت 195
*** زیرِ قطرههای تند و بیوقفهٔ باران بدون عجله قدم برداشتم. بالاخره آن ابرِ کوچک توانسته بود خورشید را شکست بدهد. واردِ خانه شدم و کولهام را دنبالِ خودم کشیدم. این روزها خانهمان را دوست نداشتم. نه تنها خانهمان، حسم درموردِ محلهمان هم همین بود. دلم تنهایی و چند روز فراموشی میخواست تا کار، ...
بروزرسانی در : ۸۰ روز پیش
-
رمان پاره چین - پارت 196
نفسی گرفتم و سرم را بهسمتِ پنجره چرخاندم. از پشتِ پنجره، نورِ کمجانی از سمتِ چپِ ایوان میتابید. دیوارکوبِ آنطرف روشن بود. از تخت پایین رفتم و پشتِ پنجره ایستادم. هوای خنکِ بیرون، از میان پنجرهٔ نیمهباز، تنِ نیمهبرهنهام را مورمور کرد، اما دستم برای بستنِ آن پیش نرفت. به تصویرِ پیش رویم خ...
بروزرسانی در : ۸۰ روز پیش
-
رمان پاره چین - پارت 197
قبل از اینکه حرفی بزنم قطع کرد. وسط کوچه ایستادم و روی نامش ضربه زدم. پوشهٔ پیامهایمان را باز کردم و پیامش را خواندم: «بیا اینستا ببین بچهم چی پست کرده.» چند تا شکلکِ گریه هم کنارش گذاشته بود. بیقرار برنامه را باز کردم و بیتوجه به استوریها و پستهایی که روی صفحه بالا آمده بود، صفحهٔ فؤاد ر...
بروزرسانی در : ۸۰ روز پیش
-
رمان پاره چین - پارت 198
خیال و لذتِ بوسهٔ بعدیاش را صدای زنگِ گوشیام پَر داد. مامان بود. تماس را وصل کردم و منتظر ماندم خودش حرف بزند. - یمین! نشستم و با لحنِ سردی بله گفتم. - هنوز قهری؟ جوابش را ندادم. باید به حالِ مرگ میافتادم تا من را ببیند و محبتش گل کند. - امشب میتونی یهکم زودتر بیای؟ - برای چی؟ - باید بیای ب...
بروزرسانی در : ۸۰ روز پیش
-
رمان پاره چین - پارت 199
نگاهم به چشمهایش بود که همیشه بارِ درد و غمِ روحش را به دوش میکشید و قلبم را مچاله میکرد، اما این بار نه چشمهایش کدر و غمگین بود، نه صورتش درهم و گرفته. لبخند هم که زد، دلم روشن و سبک شد. دستم را میانِ دستهای گرم و ظریفش گرفت و نگاهش روی چشمهایم چرخید: - من بلیط گرفتم، ولی تصمیمِ رفتن و نرف...
بروزرسانی در : ۸۰ روز پیش
-
رمان پاره چین - پارت 200
- اگه بگم خودش برام بلیط گرفت، باور میکنی؟ - شوخی نکن! دلم برای قیافهٔ مبهوتش ضعف رفت. برای بوی نعنای نفسش و رایحهٔ ضعیفِ اسطوخودوسِ تنش. - کاملاً جدی. - بعد از اینکه منو هزاربار کشت! دستهایم را دور گردنش انداختم و گفتم: - الان که خودش منو برات فرستاده، ازش دلگیر نباش. - نیستم، چون از اول می...
بروزرسانی در : ۸۰ روز پیش
