پاره چین به قلم دلربا عجملو
پارت صد و هشتاد و یک :
با نفسهای کوتاهم بغضم را پس زدم و ساک مشکی و سبک او را از روی چمدان لباسهایم روی آن یکی گذاشتم. روی آخرین پله نشستم و چمدان را پیش کشیدم. از میان لباسهایی که تفکیک کرده و مرتب چیده بود، حوله و لباسهایم را برداشتم و دوباره گشتم. شالی که میخواستم دم دست بود، اما هدبندهایم را پیدا نکردم. دوباره گشتم و صدایش را شنیدم:
- دنبال چی میگردی؟
- هدبندام نیست.
آن طرف چمدان رو به من ن
لطفا صبر کنید...
