پارت صد و هشتاد و یک :

با نفس‌های کوتاهم بغضم را پس زدم و ساک مشکی و سبک او را از روی چمدان لباس‌هایم روی آن یکی گذاشتم. روی آخرین پله نشستم و چمدان را پیش کشیدم. از میان لباس‌هایی که تفکیک کرده و مرتب چیده بود، حوله و لباس‌هایم را برداشتم و دوباره گشتم. شالی که می‌خواستم دم دست بود، اما هدبندهایم را پیدا نکردم. دوباره گشتم و صدایش را شنیدم:
- دنبال چی‌ می‌گردی؟
- هدبندام نیست.
آن طرف چمدان رو به من ن

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۸۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!