پارت صد و هشتاد و سوم :

دست دورِ تنش انداختم و حینِ کشیدنش به‌سمتِ سینه‌ام پلک‌هایم را روی هم گذاشتم. چشم‌هایم می‌سوختند و توی سرم انگار عملیاتِ تخریب به‌راه بود.
صدای ضربه‌ٔ آرامی به در خورد. پشت بندش مامان‌لیمو بود که با لحن گرم و مهربان همیشگی‌اش گفت:
- یمین مامان...
روحم زودتر از جسمم پشت در بود. دلم می‌خواست بدانم بعد از من چه حرف‌هایی زده شده و مامان چه کرده بود، اما شک داشتم که تنها آمده با

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۸۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!