پاره چین به قلم دلربا عجملو
پارت صد و هشتاد و سوم :
دست دورِ تنش انداختم و حینِ کشیدنش بهسمتِ سینهام پلکهایم را روی هم گذاشتم. چشمهایم میسوختند و توی سرم انگار عملیاتِ تخریب بهراه بود.
صدای ضربهٔ آرامی به در خورد. پشت بندش مامانلیمو بود که با لحن گرم و مهربان همیشگیاش گفت:
- یمین مامان...
روحم زودتر از جسمم پشت در بود. دلم میخواست بدانم بعد از من چه حرفهایی زده شده و مامان چه کرده بود، اما شک داشتم که تنها آمده با
لطفا صبر کنید...
