پاره چین به قلم دلربا عجملو
پارت صد و هشتاد و پنجم :
موقع رد شدن از جلوی آینهٔ سالن، قدمهای رفته را برگشتم و ایستادم. دوش گرفته و بعد از مدتها با تمامِ دلآشوبهها و نگرانیهایم که به خاطرِ حرف زدن با مامان داشتم، کمی برای خودم وقت گذاشته بودم. خط چشمِ نازکِ پشتِ پلکم و رژ صورتی رنگِ روی لبهایم، صورتم را شادابتر نشان میداد. شاید هم تأثیرِ حرفهای آخِرِ شبِ فؤاد بود و ربطی به مشاطه نداشت.
واردِ آشپزخانه شدم و بعد از ریختنِ
لطفا صبر کنید...
