لیست کلیه پارتهای رمان میان خشم و انتقام : پارت های 21 تا 38
تعداد کل پارت های منتشر شده : 38
-
رمان میان خشم و انتقام - پارت 21
نفهمیدم چقدر گذشت. این که زمان را از دست داده بودم، اصلاً ربطی به داشتن ساعت نداشت. من زمان واقعی را از دست داده بودم. من ماهیت زمان را از دست داده بودم. ثانیهها چه تند میدویدند و چه کند در مفهوم زمانی که من لمس میکردم، هیچ فرقی نمیکرد. دستانم را بیحاصل برخاک مشت میکردم تا کمی هوشیارتر شوم...
بروزرسانی در : ۶۸۱ روز پیش
-
رمان میان خشم و انتقام - پارت 22
با گفتن بلهای خفه، حرفهایی که زده شد را تایید کردم. به سمت حاضران برگشتم. دو سه نفری میشدند نگران به نظر میرسیدند. یک نفرشان به دیوار تکیه داده بود و با پایش روی فرش ضرب گرفته بود. نفر دوم کمی این پا وآنپا میکرد و نفر سوم همان مرد سیبیل از بناگوش در رفته بود که کاملاً متفکرانه مرا مینگریست...
بروزرسانی در : ۶۷۷ روز پیش
-
رمان میان خشم و انتقام - پارت 23
سرانجام که خودم را بازیافتم، گوشی را به سمت دکتر گرفتم و با سر اشاره کردم بگوید اشتباه گرفته است. احتمالا برای اینکه به دردسر نیفتد وقائله را بخواباند. فورا همینکار را کرد و بعد از قطع کردن مرا نگریست. نفهمیدم چه چیزی در چهرهام دید که از خیر آنچه میخواست بپرسد، گذشت و بیرون رفت. مگر چندوقت ...
بروزرسانی در : ۶۷۴ روز پیش
-
رمان میان خشم و انتقام - پارت 24
حرف زدن با او تنها یک حسن داشت، تمام اهالی را با شماره شناسنامهشان میشناختم و کم کم متوجه علت محبتشان هم شده بودم. فهمیدن اینکه من خانواده ندارم برای اهل روستا کافی بود تا احساساتشان غلیان کند و مرا به جای فرزند خود بگذراند و عیادت از مرا نوبتی کنند تا احساس غربت نکنم. با آنکه از ترحم بیزار...
بروزرسانی در : ۶۷۰ روز پیش
-
رمان میان خشم و انتقام - پارت 25
نفهمیدم چرا بغضی غریب در گلویم ریشه دواند و نفهمیدم چهگونه شکست. سر به زیر بردم تا اشکهایی که بیامان میباریدند را پنهان کنم، اما نشد. مشهاشم کنارم نشست. کاش نمینشست. کاش با این همه محبت مرا به یاد روزهای تنهاییم نمیکشاند. برای سالهای سال به در پرورشگاه چشم داشتم تا خانوادهای از راه برسند...
بروزرسانی در : ۶۶۷ روز پیش
-
رمان میان خشم و انتقام - پارت 26
روی تخت نشستم واز پنجرهی کوچک به حیاط نگاه کردم. روشنایی صبحگاه آشفتگیام را ربود. چوب را در دست گرفتم و به کمک آن بلند شدم. با قدمهایی کوتاه به سمت حیاط رفتم. آوا و مش هاشم روی تخت نشسته و صبحانه میخوردند. مش هاشم چنان از دیدنم خوشحال شد که انگار واقعا پسرش هستم، نه مهمان ناخواندهای که فقط...
بروزرسانی در : ۶۶۳ روز پیش
-
رمان میان خشم و انتقام - پارت 27
فکری از سرم گذشت، من تعمیر کار بودم اما بعد که فکر بال و پریافت، محال به نظر رسید. من از اهالی آنجا نبودم و قرار نبود که آنجا بمانم. پس گفتن اینکه من تعمیرکار هستم قطعا کار عبثی بود. با صدای مشهاشم، آوا با عجله بلند شد و از تخت پایین رفت و تقریبا به سمت اتاق دوید. لقمهای دیگر گرفتم، درست ...
بروزرسانی در : ۶۶۰ روز پیش
-
رمان میان خشم و انتقام - پارت 28
برای فرار از فکر مهسا هم که شده به انبار پناه بردم و سعی کردم سرم را به سروکله زدن با ابزار حاج صالح مشغول کنم. نفهمیدم چقدرطول کشید. درمیان ابزارآلات نشسته بودم و داشتم وسایل را دانه به دانه نگاه میکردم. دلم برای مکانیکی تنگ شده بود، اصلا از اولش هم به این شغل علاقهی ویژهای داشتم. زمان دبی...
بروزرسانی در : ۶۵۶ روز پیش
-
رمان میان خشم و انتقام - پارت 29
-خیر ببینی جوان. صدای پیرزنی بود که از دور آمد و بر دلم نشست. دوباره جمعیت شروع به حرف زدن کردند. آنقدر صداها درهم پیچید که دیگر چیزی نشنیدم. شاید هم به این علت دیگر صداها به گوشم نرسید که دیدن ی آشنا حواسم را پاک ربود. آوا گوشهای ایستاده بود و سربه زیر داشت. سرکه بلند کرد، نگاهمان برای لحظه...
بروزرسانی در : ۶۵۳ روز پیش
-
رمان میان خشم و انتقام - پارت 30
ظهر نشده جوانها را راهی کردم، بروند. به حضورشان نیازی نبود. فعلا باید ریزهکاریها را انجام میدادم. قرار شد دو روز دیگربیایند. میدانستم خانواده دارند و احتمالا کارگرهستند. دلم نمیخواست بیدلیل نگهشان دارم و شرمندهی زن وبچه شوند. تا وقتی واقعا نیازی نبود، کمک نمیگرفتم. هرچند موجی از اشتیاق ...
بروزرسانی در : ۶۴۹ روز پیش
-
رمان میان خشم و انتقام - پارت 31
سری به نشانهی خداحافظی تکان داد و بیرون رفت. اینبار که به سمت میز رفتم، سعی کردم به هیچ چیز فکر نکنم. به خودم یادآوری کردم قرار است وقتی به تهران برمیگردم کاملا سرپا باشم. تمام شب بیدار ماندم و برای فرار از دست افکار کار کردم. همیشه میگفتند دستم درتعمیر ماشین فرزاست و حالات روحی باعث میشد س...
بروزرسانی در : ۶۴۶ روز پیش
-
رمان میان خشم و انتقام - پارت 32
آن قدر شلوغ بود که صدا به صدا نمیرسید. به آوا که به سمت خانه دوید، نگاهی انداختم و احساس کردم باید خودم را به مردی که قطعا خود نور بود، برسانم. حسی درونم نهیب میزد که اتفاق تلخی در راه است. انگار حس ششمی در وجودم داشتم که خودم نمیدانستم وحال مجال خود نمایی یافته بود. نمیتوانستم بدوم. پایم یار...
بروزرسانی در : ۶۴۲ روز پیش
-
رمان میان خشم و انتقام - پارت 33
حرفش رانیمه تمام گذاشت والبته فهمیدن بقیه ماجرا اصلا سخت نبود. از جا بلند شدم. احساس خفهگی عمیقی برجانم چیره شده بود. با قدمهایی لرزان به سمت اتاق رفتم. وسایلی برای جمع کردن نداشتم. پولی که چند روز پیش برای تعمیر موتورسیکلت یکی از اهالی گرفته بودم را برداشتم و از اتاق بیرون زدم. باید همین الان ...
بروزرسانی در : ۶۳۹ روز پیش
-
رمان میان خشم و انتقام - پارت 34
نزدیک کارخانه کشیک دادن ومنتظر آمدن یونس شدن، قطعا بدترین بخش ماجرا بود. احساس تناقض میکردم. بخشی از وجودم هنوز به دنبال آدمی که سالها قبل میشناخت میگشت وبخشی درآتش خشم میسوخت. با دیدن ماشین مدل بالای مشکی رنگش که از در کارخانه بیرون آمد، استارت زدم و با احتیاط پشت سر ماشینش به حرکت درآمدم...
بروزرسانی در : ۶۳۵ روز پیش
-
رمان میان خشم و انتقام - پارت 35
احتمالات در ذهنم میچرخید. نمیدانستم رفتاری را پیشبینی کنم. امروز روز تولد مهسا بود واگر رابطهای بود باید امروز همدیگر را میدیدند. دوباره همان اتفاق تکرار شد. هر دو از دانشگاه بیرون آمدند و هرکدام به مسیری رفتند. نمیدانستم باید به دنبال مهسا بروم یا منتظر یونس بمانم. بالاخره تصمیمم را گرفتم....
بروزرسانی در : ۶۳۲ روز پیش
-
رمان میان خشم و انتقام - پارت 36
لبخندی تلخ زدم و دوباره یونس را نگاه کردم. سر به زیر برده بود، چشمهایش دو دو میزد. قبل از ان متوجه شدم چند باربه پشت سرش نگاه کرد. احتمالا نگران بود با پلیس به سراغش آمده باشم. چه فکر احمقانهای ، برای دختری که سلاحی جز زیبایی وتحقیر نداشت، دیگر نمیجنگیدم. به مهسا برگشتم وپرسیدم: -من کسی رو ب...
بروزرسانی در : ۶۲۸ روز پیش
-
رمان میان خشم و انتقام - پارت 37
درگاراژ نشسته بودم ومنتظر آمدن مشتری بودم. دلم برای مغازه کمی تنگ میشد اما بهایی که میپرداختم به آنچه به دست میآوردم، میارزید. دلم برای جدول حل کردن هم تنگ میشد.مجلهای برداشتم. حل جدول سرگرم شدم. در را بازگذاشتم تا اگر مشتری آمد متوجه شوم. خیلی وقت بود خانههای جدول را با کلمات اشتباهی پر ...
بروزرسانی در : ۶۲۵ روز پیش
-
رمان میان خشم و انتقام - پارت 38
سربلند کرد ونگاهم کرد. هردونفرمان میدانستیم دیدار آخراست. یک گام به عقب برداشت. دوباره سربه زیر برد و بیرون رفت. حاج صالح بزرگترین درس زندگی را به من داده بود. بخشش، سرانجام آتش وجودم را فرونشاند و بعد از آن زندگی دوباره جریان گرفت. وسایل را با عجله جمع کردم. وسایل گاراژ را هم کاملا بسته بندی ک...
بروزرسانی در : ۶۲۱ روز پیش
- 1
- 2
