پارت بیست و نهم :

-خیر ببینی جوان.
صدای پیرزنی بود که از دور آمد و بر دلم نشست. دوباره جمعیت شروع به حرف زدن کردند. آن‌قدر صداها درهم پیچید که دیگر چیزی نشنیدم. شاید هم به این علت دیگر صداها به گوشم نرسید که دیدن ی آشنا حواسم را پاک ربود. آوا گوشه‌ای ایستاده بود و سربه زیر داشت. سرکه بلند کرد، نگاه‌مان برای لحظه‌ای درهم گره خورد. از نگاهش خشنودی می‌بارید. خشنودی‌ آمیخته به حسی که انگار به وجودم افتخار

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۶۵۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • مونا

    1

    عالیه

    ۲ سال پیش
  • ستاره

    1

    داستان خیلی قشنگ شده تو هر قسمت چشمام خیس میشه کاش پارت گذاری رو افزایش بدید فاصله ی پارتها زیاده آدم صبرش تموم میشه

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️