پارت بیست و دوم :

با گفتن بله‌ای خفه، حرف‌هایی که زده شد را تایید کردم. به سمت حاضران برگشتم. دو سه نفری می‌شدند نگران به نظر می‌رسیدند. یک نفرشان به دیوار تکیه داده بود و با پایش روی فرش ضرب گرفته بود. نفر دوم کمی این پا وآن‌پا می‌کرد و نفر سوم همان مرد سیبیل از بناگوش در رفته بود که کاملاً متفکرانه مرا می‌نگریست. مرد سفیدپوش پرسید:
-بالا نیاورده؟ یه جوری که جهنده باشه یعنی پرت بشه.
مرد سرش را به

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۶۷۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • ستاره

    1

    مشخص بود مهسا دختری نیست که بتونه باهاش کنار بیاد و بمونه به قول قدیمیا باز با باز کبوتر با کبوتر

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️