میان خشم و انتقام به قلم علیرضا لرکی
پارت سی و دوم :
آن قدر شلوغ بود که صدا به صدا نمیرسید. به آوا که به سمت خانه دوید، نگاهی انداختم و احساس کردم باید خودم را به مردی که قطعا خود نور بود، برسانم. حسی درونم نهیب میزد که اتفاق تلخی در راه است. انگار حس ششمی در وجودم داشتم که خودم نمیدانستم وحال مجال خود نمایی یافته بود. نمیتوانستم بدوم. پایم یاری نمیکرد. حتی بلند که قدم برمیداشتم هم پایم درد میگرفت، به هر مصیبتی بود خود را به درخانÙ
لطفا صبر کنید...
