لیست کلیه پارتهای رمان میان خشم و انتقام : پارت های 1 تا 20
تعداد کل پارت های منتشر شده : 38
-
رمان میان خشم و انتقام - پارت 1
یک گام به جلو هل داده شدم و بعد از آن زیر پایم خالی شد. سعی کردم قبل از سقوط به چاه، دستم را به لبههای خاکی اطراف بگیرم اما نشد. صدایی شبیه فریاد از گلویم بیرون زد؛ اما فریاد نبود، بیشتر شبیه صدای خسی نامفهوم بود. وحشت آمیخته به بهت باعث شد، دهانم را تا سرحد ممکن باز کنم. خاک معلق درهوا به حلقم...
بروزرسانی در : ۷۱۱ روز پیش
-
رمان میان خشم و انتقام - پارت 2
اصلاً به خاطر او بود که من به این سفر آمدم. او برای من همان خانوادهای بود که هیچوقت نداشتم. در بهزیستی جایی که من در آن بزرگ شده بودم، شاید به ما توجه میکردند اما برای هر یک نفرمربی، تعداد زیادی بچه وجود داشت. کاملا حق داشتند نتوانند چشم ما را از محبت سیر کنند اما خب ما هم حق داشتیم تشنهی محب...
بروزرسانی در : ۷۱۱ روز پیش
-
رمان میان خشم و انتقام - پارت 3
یونس از جیبش گوشی بیرون آورد. چراغ قوه آن را روشن کرد و نور آن را به صورتم انداخت. فکر هوشمندانه و دلگرم کنندهای بود. او در تاریکی عمق چاه، نمیتوانست مرا تشخیص دهد، نور را تکان داد، تا دقیقا صورتم را ببیند. اما من در روشنایی روز و در جایی که ایستاده بود، به راحتی میتوانستم حالات صورتش را تشخ...
بروزرسانی در : ۷۱۱ روز پیش
-
رمان میان خشم و انتقام - پارت 4
این جای حرف که رسید، از جا بلند شد و دور چاه شروع به قدم زدن کرد. این حرفها کاملاً تازگی داشت. عجیب بود که هیچوقت این عقدهها را در رفتارش ندیده بودم. همیشه دوست و صمیمی بود. کمکم داشتم شک میکردم این ضربه به سر من خورده است یا او دچار ضربه مغزی شده است! واقعاً عجیب وغیر قابل باور بود. مگر می...
بروزرسانی در : ۷۱۱ روز پیش
-
رمان میان خشم و انتقام - پارت 5
واقعاً دلم میخواست گریه کنم. همیشه فکر میکردم گریه مخصوص دختر بچههاست اما همگام با خاکی که روی گونی ریخته میشد، قطرههای اشک از گونه.هایم سرازیر بود. وحشت سرتا پای وجودم را فرا گرفته بود. داشتم زنده زنده دفن میشدم. شبیه خاکی که الک کنند؛ خاکهای شبیه به آرد، بر سر و صورتم میریخت و باعث میش...
بروزرسانی در : ۷۱۱ روز پیش
-
رمان میان خشم و انتقام - پارت 6
خانم ادیب به زحمت تا سرشانهی یونس میرسید و سرکه بلند کرد، زیبایی خاصی داشت اما چیزی که در او توجهم را جلب میکرد، این بود که خودش را برای جلب رضایت یونس نمیکشت البته یونس هم توجه خاصی به او نشان نمیداد و به همین علت حدس زدم رابطهای بینشان نیست و یونس تنها قصد کمک داشته باشد. خصوصاً اینکه ...
بروزرسانی در : ۷۱۱ روز پیش
-
رمان میان خشم و انتقام - پارت 7
آن روز را تا شب درگیر کار بودم. وقتی به خانه رسیدم یک دوش گرفتم و چنان بیهوش شدم که تا صبح روز بعد هیچ چیز نفهمیدم . صبح چنان از خواب پریدم که گردنم صدا داد. خانه مثل همیشه بههم-ریخته بود. از این اوضاع حالم بههممی خورد. وقت نمیکردم هم به اوضاع خانه برسم و هم کارهای مغازه را رفع و رجوع کنم. ب...
بروزرسانی در : ۷۱۱ روز پیش
-
رمان میان خشم و انتقام - پارت 8
در همین افکار ترسناک، جلوی مغازه رسیدم. داشتم با خودم فکر میکردم اوضاع قبلی بهتر بود. حداقل صبحها فقط به قسطهایمان فکر میکردیم اما الان اضطرابهای مهمتری داشتیم. یک قاتل خاموش گوشهای نشسته بود و انتظار میکشید. انگار صبحها که پا میشدیم، به لطف کرونا وارد یک فیلم جنایی میشدیم. فیلم جنایی...
بروزرسانی در : ۷۱۱ روز پیش
-
رمان میان خشم و انتقام - پارت 9
نمیتوانستم تشخیص دهم آیا واقعاً قضیه را میداند یا بلوف میزند. از طرفی لحنش چنان قاطع بود که به نظر نمیرسید بلوف زده باشد. شرایط واقعا سخت بود. احساس بدی میکردم و از همهی اینها گذشته کمی هم شرمندگی آزارم میداد. به هر حال دروغ گفته بودیم وبرملا شدن یک دروغ اصلا خوشایند نیست. سر به زیر ...
بروزرسانی در : ۷۱۱ روز پیش
-
رمان میان خشم و انتقام - پارت 10
برخلاف ملاقاتهای قبلی که لباس ساده دانشگاهی پوشیده بود.اینبار پر زرق و برق به نظر میرسید. در مانتوی بلند عنابی رنگ با جواهرات آویخته و آرایش ملایم بیشتر شبیه پرنسسی بود که از قصرش بیرون زده باشد. وقتی از دور نگاهش کردم با خودم سنجیدم آیا این دختری است که مرا خواهد خواست و آیا من مردی هستم که ...
بروزرسانی در : ۷۱۱ روز پیش
-
رمان میان خشم و انتقام - پارت 11
همهچیز آن روز خوب سپری شد، به جز یک مسئلهی مهم؛ با او بودن یک اشکال بزرگ داشت. نمیتوانستم خودم باشم. دائم افکارم، گفتارم، رفتارم را سبک وسنگین میکردم. میسنجیدم و مواظب تمام حرکاتم بودم. گویی در آن لحظههای کنار او؛ خودم بودم و نبودم. گویی چیزی درونم تغییر میکرد. معذب بودم. احساس عجیب دوگانگ...
بروزرسانی در : ۷۱۱ روز پیش
-
رمان میان خشم و انتقام - پارت 12
همراه با ساکت شدن نوای نی، امید من هم تمام شد. دختر دوباره هی گویان گله را به سمت دیگری برد. با دور شدن آنها احساس کردم زندگی هم از من دور میشود. هرچند امیدی نداشتم که حضورشان آنقدرها نوید نجات باشد. چشم بستم و به یک لیوان آب فکر کردم. چقدر دلم آب میخواست. چقدر تشنه بودم. آن روزها که به خانه...
بروزرسانی در : ۷۱۱ روز پیش
-
رمان میان خشم و انتقام - پارت 13
حالم مصداق واقعی زیستن در برزخ بود. تنها چیزی که به آن یقین داشتم عشقی بود که در وجودم جولان میداد. او همان نیمه ی گمشدهای بود که من همیشه میخواستم. همانی که باید میآمد تا خوشبختیام تکمیل شود. عکسهای پی درپی سلفی دونفرهای که دائم میگرفت، دلگرمم میکرد. اینکه دوست دارد کنارم دیده شود، ...
بروزرسانی در : ۷۰۹ روز پیش
-
رمان میان خشم و انتقام - پارت 14
گیج لبخند زدم و جواب سلامش را دادم. وارد شد و روی صندلی که نشست گویی کمی به خودش آمده باشد یا بخواهد رفتارش را کنترل کند، لبخندی زد وگفت: -کماکان جدول حل میکنی؟ لبخندش تلخ بود، بههمینخاطرهم بود که پرسیدم: -چی شده یونسجان؟ سعی کرد شلوغش کند. برای همین هم گفت: -چی باید بشه؟ شورش رو درآوردی...
بروزرسانی در : ۷۰۵ روز پیش
-
رمان میان خشم و انتقام - پارت 15
چه میدانست از دل من و البته من چه میدانستم از دل بی تاب او. نشسته بودیم و داشتیم در مورد مسئلهای حرف می زدیم که قرار بود تمام گذشتهمان را نابود کند. وقتی گفتم که در مورد مهسا قصدم جدی است. لبخندی تلخ زد و بعد کارخانه را بهانه کرد و با عجله رفت. آنقدر درگیر کار ومهسا بودم که اصلا متوجه حال ...
بروزرسانی در : ۷۰۲ روز پیش
-
رمان میان خشم و انتقام - پارت 16
آهی ناراضی کشید و به روبهرو خیره شد. از آن وقتها که یعنی تو مرا درک نمیکنی. واقعاً هم بعضی وقتها درکش سخت میشد. گاهی فکر میکردم خوشی زیادی زیر دلش میزند. هیچوقت به چیزی که داشت راضی نمیشد. همیشه غبطهی چیزهای احمقانهای را میخورد که نداشت. همیشه از این حالش متنفر بودم و نصحیتش میکردم ا...
بروزرسانی در : ۶۹۸ روز پیش
-
رمان میان خشم و انتقام - پارت 17
در حالی که به داخل اشاره میکردم، گفتم: -البته شما صاحب مغازه هستید نه مشتری سری تکان داد و در حالی که به سمت صندلیها میرفت گفت: - فکرمیکردم خیلی زود اینجا رو گسترش بدیم اما با این وضعیت مریضی فکر نمیکنم حالا حالاها بتونیم. به نگاهش دقت کردم. در حالی که داشت روی صندلی مینشست مغازه را از...
بروزرسانی در : ۶۹۵ روز پیش
-
رمان میان خشم و انتقام - پارت 18
با زنگ در به خودم آمدم. یونس بود. با کلافگی بد وبیراهی نثار بیدروپیکری ساختمان کردم. خیلی وقت بود که آیفونها همگی خراب شده بودند. زنگ می خوردند. گوشیها کار می کرد اما آیفون کار اصلی را انجام نمیداد، دکمهی باز کردن در کار نمیکرد. اول خواستم لباس بپوشم و پایین بروم اما خیلی زود منصرف شدم. در ...
بروزرسانی در : ۶۹۱ روز پیش
-
رمان میان خشم و انتقام - پارت 19
خونسرد نگاهم کرد و با دست اشاره کرد بنشینم: -خودش بهم زنگ زد و گفت دعواتون شده. خیلی ناراحت بود، زن نگهدار نیستیها امیر. اینبار به شوخیاش نخندیدم. رفتار مهسا برایم قابل توجیه نبود. به یونس زنگ زده بود که چه بشود؟! مرا سنگ روی یخ کند. ناخودآگاه دستانم مشت شد وعصبانیتی داغ زیر پوستم دوید. از ...
بروزرسانی در : ۶۸۸ روز پیش
-
رمان میان خشم و انتقام - پارت 20
با صدای نی دوباره به زمان حال برگشتم. آنقدر گیج بودم که این بار متوجه باریکهی نور نشدم. هوشیاریام وقتی کامل شد که سوزنی مرا فراگرفت. قطره اشکی آرام از گوشهی چشمم پایین غلتید. دهانم را باز کردم تا صدا بزنم اما جز نفسهای مداوم و خشک، صدایی از گلویم خارج نشد. سنگی را بلند کردم و سعی کردم آن ر...
بروزرسانی در : ۶۸۴ روز پیش
- 1
- 2
