میان خشم و انتقام به قلم علیرضا لرکی
پارت سی :
ظهر نشده جوانها را راهی کردم، بروند. به حضورشان نیازی نبود. فعلا باید ریزهکاریها را انجام میدادم. قرار شد دو روز دیگربیایند. میدانستم خانواده دارند و احتمالا کارگرهستند. دلم نمیخواست بیدلیل نگهشان دارم و شرمندهی زن وبچه شوند. تا وقتی واقعا نیازی نبود، کمک نمیگرفتم. هرچند موجی از اشتیاق درتمام روستا جریان داشت. اشتیاق اینکه زمینها دوباره محصول دهند و مردم که اغلب زمین
لطفا صبر کنید...

رها
0چرا انقدر کوتاه بود؟ شروع نشده تموم شد این پارت😢