پارت سی :

ظهر نشده جوان‌ها را راهی کردم، بروند. به حضورشان نیازی نبود. فعلا باید ریزه‌کاری‌ها را انجام می‌دادم. قرار شد دو روز دیگربیایند. می‌دانستم خانواده دارند و احتمالا کارگرهستند. دلم نمی‌خواست بی‌دلیل نگه‌شان دارم و شرمنده‌ی زن وبچه شوند. تا وقتی واقعا نیازی نبود، کمک نمی‌گرفتم. هرچند موجی از اشتیاق درتمام روستا جریان داشت. اشتیاق اینکه زمین‌ها دوباره محصول دهند و مردم که اغلب زمین

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۶۴۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • رها

    0

    چرا انقدر کوتاه بود؟ شروع نشده تموم شد این پارت😢

    ۲ سال پیش
  • شیوا

    1

    رمان زیبایی ازاین موضوعات اجتماعی خوشم میاد چیزی که درعین جذاب بودن به خواننده هاش درس انسانیت بده. بازهم ممنون.

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️