دوست داشتی؟
رمان عاشقانه,رمان انتقامی,دانلود رمان عاشقانه میان خشم و انتقام,نویسنده علیرضا لرکی,دنیای رمان

رمان میان خشم و انتقام

  • زبان فارسی
  • 54.6K 👁
  • 421 ❤️
  • 243 💬
خواندن پارت اول

خلاصه رمان عاشقانه میان خشم و انتقام

من میان خشمی عمیق و عطش انتقام بلاتکلیفم. برای سفر آخر مجردی با بهترین دوستم راهی سفر شدم و نمی‌دانستم که او مرا به آن بیابان برده تا سربه‌نیست کند. داستان خشم من دقیقا از لحظه‌‌ای شروع می‌شود که او مرا به درون چاه هل داد و انتقام اکسیر حیات دوام آوردنم شد

پارت اول

یک گام به جلو هل داده شدم و بعد از آن زیر پایم خالی شد. سعی کردم قبل از سقوط به چاه، دستم را به لبه‌های خاکی اطراف بگیرم اما نشد. صدایی شبیه فریاد از گلویم بیرون زد؛ اما فریاد نبود، بیش‌تر شبیه صدای خسی نامفهوم بود. وحشت آمیخته به بهت باعث شد، دهانم را تا سرحد ممکن باز کنم. خاک معلق درهوا به حلقم ریخت. همه‌چیز در چند ثانیه اتفاق افتاد. زیر پایم خالی شد. به درون چاه سقوط کردم. همه جا روبه سیاهی پیش رفت و درد ناگهان درسرتاسر وجودم پیچید.
چیزی تیز در استخوان پایم فرو رفت و پیش از آن‌که بتوانم ناله کنم، از حال رفتم. هوشیاری موهبتی بود که از دست رفتنش در آن حال، نعمت محسوب می‌شد. چشم که گشودم، اولین نوید هوشیاری درد بود. زیر لب ناله کردم. صداها از گلویم نامفهوم ادا می‌شد. گویی کسی حنجره‌ام را چنگ کشیده بود. سعی کردم بلند شوم اما نتوانستم. قبل از درد، نوعی ناآگاهی بر تمام وجودم رخنه کرده بود. نمیدانستم کجا هستم و اصلا نمی‌فهمیدم چرا آنجا افتادم.
کمی طول کشید تا زمان و مکان را به خاطر بیاورم. به همراه دوستم یونس، به جنوب آمده بودیم تا کمی بیابان‌گردی کنیم اما، یک جای کار جور در نمی‌آمد. سعی کردم به بالای سرم نگاه کنم و با دیدن سایه‌ی بلندی که با بالای چاه می‌چرخید، آهی از وحشت کشیدم. کمی طول کشید تا ذهنم بسنجد که در بیابان تنها نیستم. منطق حکم می‌کرد یونس بالای چاه ایستاده باشد و این سایه هم حتما به او تعلق داشت. وقتی سایه بالای چاه نشست، صورت یونس نمایان شد. می‌خواستم صدایش بزنم اما حالا می‌دانستم که نمی‌توانم روی حنجره‌ام حسابی باز کنم. تنها حاصل تلاشم، ناله‌ی نامفهوم دیگری بود. یونس دقیق نگاهم کرد.
عجیب بود، رفتارش اصلاً دوستانه به نظر نمیرسید، در صورتی که ما دوستان ده ساله بودیم. از دوران دبیرستان تا همین چند دقیقه پیش او صمیمی‌ترین دوست من بود. چیزی بیش‌تر از دوست، ما تقریباً برادر بودیم و حالا عکس‌العملی که نشان می‌داد، اصلا شبیه کسی نبود که برادرش در چاه افتاده باشد؛ نه نگران به نظر می‌رسید ونه ظاهراً قصد داشت کمک بیاورد. همان‌جا نشسته بود و مستقیم جوری مرا می‌نگریست که انگار دارد سبک، سنگین می‌کند که آیا هنوز زنده هستم یا نه!
رفتارش چقدر عجیب بود. آن‌قدرعجیب، که به آن‌چه که می‌دیدم شک کردم. در همان حال اسفناک، در انتهای یک چاه، در حالی که از درد به خودم می‌پیچیدم به این اندیشیدم که آیا ضربه‌ای که به سرم خورده، باعث شده است توهم ببینم یا نه! آیا هنوز می‌توانستم روی هوشیار بودنم حساب باز کنم؟!
یونس در روشنایی روز ایستاده بود. آفتاب دقیقاً به صورتش می‌خورد. تمام اجزای صورتش را کاملا می‌دیدم. البته نوری که از پشت سر می‌افتاد موجب می‌شد، سایهی ابروها بر چشم‌هایش بیفتد و کاسه‌ی چشم‌هایش شبیه دو حفره‌ی کمی تیره به نظر برسد اما حرکات آن دو حفره‌ی تیره هم برایم قابل رویت بود.
برخلاف او من در تاریکی چاه بودم. مشخص بود نمی‌تواند دقیق مرا ببیند. مجبور شد برای واضح‌تر دیدن چهره‌ام، کمی به جلو خم شود. چشمهایش را باریک کند و دقیق نگاه بیندازد. چیزی واقعاً جور در نمیآمد عکس‌العملش منطقی نبود. آیا نباید کلافه دور خودش می‌چرخید؟ نباید صدایم می‌زد؟ نباید توی سر خودش می‌کوبید؟ نباید به دنبال کمک این ور و آن ور میدوید؟
آیا واقعاً داشت می‌سنجید که من زنده هستم یا نه! آیا کمک کردن به من را سبک سنگین می‌کرد. درد امانم را بریده بود، اگر می‌توانستم ناله کنم، کمی سبک می‌شدم و شاید تغییری حاصل می‌آمد. یونس سرش را کمی پایین‌تر آورد. ظاهراً تا به او ثابت نمی‌کردم زنده هستم، قصد نداشت هیچ حرکتی بکند. تمام توانم را جمع کردم و کمی دستم را بالا آوردم. مثل کسی که روح دیده باشد، جا خورد. یک گام عقب رفت و ناگهان از دیدرس خارج شد. نفس راحتی کشیدم چون حدس زدم، به دنبال کمک آوردن رفته باشد. چند دقیقه در همان حال ماندم و اندیشیدم که چرا همیشه یونس رفتار دیوانه واری از خودش نشان می‌دهد. همیشه همین‌طوربود. اصلاً دوستی‌مان با همین رفتار دیوانه‌وار او شکل گرفته بود .
سال اول دبیرستان بودیم که با یک پسر بزرگ‌تر از خودم درگیر شدم. یونس از راه رسید و با آن‌که از من ریزنقش‌تر بود، چنان با پسر درگیر شد که انگار دعوا بر سر خودش بوده است . به این کاری ندارم که درآن دعوا هر دو نفرمان کتک مفصلی از آن پسر خوردیم و به این کاری ندارم که هر دو نفرمان سر از دفتر مدیر مدرسه درآوردیم؛ تنها این مهم بود که آن روز فهمیدم یک نفر وارد زندگیم شد که همیشه می‌توانم روی بودنش حساب کنم. مثل همین الان که می‌دانستم او حتماً برخواهد گشت و مرا از عمق چاه بیرون خواهد کشید.

بیشتر بخوانید

آخرین پارت های ارسال شده

عضویت در رمان
عضویت در رمان رایگان بخون!

میتونی این رمان رو با دریافت سکه، رایگان بخونی!!

عضویت در رمان
عضویت در رمان هنوز عضو رمان نشدی؟

برای اینکه بتونی این رمان رو بخونی باید عضو رمان بشی. پس همین الان روی دکمه زیر ضربه بزن تا درخواستت ارسال بشه.

نظرات رمان میان خشم و انتقام
  • نورا

    در پارت 380

    قلم و موضوعش رو خیلی دوست داشتم برام تازگی داشت

    ۱ هفته پیش
  • سهیلا

    در پارت 381

    قلم روان ، داستان گیرا، پیام ارزشمند پیشنهاد میکنم

    ۴ ماه پیش
  • عالیه خیلی خوبه

    در پارت 112

    مرسی از زحمت های شما

    ۱ سال پیش
  • آره خواهش میکنم پارت

    در پارت 100

    بعدی لطفا عالیه

    ۱ سال پیش
  • عالیه خیلی این رمان

    در پارت 100

    رو دوستداشتم

    ۱ سال پیش
  • عالیه خیلی این رمان

    در پارت 100

    رو دوستداشتم

    ۱ سال پیش
  • رمان خوب و لذت بخش ه

    در پارت 70

    مرسی ازتون

    ۱ سال پیش
  • خوبه دوست دارم ادامه

    در پارت 30

    رمان رو بخونم مرسی

    ۱ سال پیش
  • خوبه دوست دارم ادامه

    در پارت 30

    رمان رو بخونم مرسی

    ۱ سال پیش
  • عالیه خیلی خوبه

    در پارت 50

    دست تون دردنکنه

    ۱ سال پیش
  • عالیه خیلی خوبه

    در پارت 50

    دست تون دردنکنه

    ۱ سال پیش
  • خوبه دوست دارم ادامه

    در پارت 30

    رمان رو بخونم مرسی

    ۱ سال پیش
  • زیباترین رمانی

    در پارت 21

    دوستش دارم

    ۱ سال پیش
  • خوب بود

    در پارت 11

    عالیه خوب بود

    ۱ سال پیش
  • خوب بود و دوست دارم

    در پارت 10

    ادامه رمان رو بخونم

    ۱ سال پیش
کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!
درخواست عضویت
هنوز عضو رمان نشدی؟