میان خشم و انتقام به قلم علیرضا لرکی
پارت بیست و هشتم :
برای فرار از فکر مهسا هم که شده به انبار پناه بردم و سعی کردم سرم را به سروکله زدن با ابزار حاج صالح مشغول کنم. نفهمیدم چقدرطول کشید. درمیان ابزارآلات نشسته بودم و داشتم وسایل را دانه به دانه نگاه میکردم. دلم برای مکانیکی تنگ شده بود، اصلا از اولش هم به این شغل علاقهی ویژهای داشتم. زمان دبیرستان اولینبار با این شغل به طور اتفاقی آشنا شدم. اتوبوس مدرسه خراب شد و اتفاقا با راننده
لطفا صبر کنید...
