پارت سی و چهارم :

نزدیک کارخانه کشیک دادن ومنتظر آمدن یونس شدن، قطعا بدترین بخش ماجرا بود. احساس تناقض می‌کردم. بخشی از وجودم هنوز به دنبال آدمی که سال‌ها قبل می‌شناخت می‌گشت وبخشی درآتش خشم می‌سوخت.
با دیدن ماشین مدل بالای مشکی رنگش که از در کارخانه بیرون آمد، استارت زدم و با احتیاط پشت سر ماشینش به حرکت درآمدم. به دنبال صمیمی‌ترین دوستی که قصد جانم را کرده بود. نفهمیدم چرا خاطرات خوب‌مان را به

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۵۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!