پارت سی و چهارم :

نزدیک کارخانه کشیک دادن ومنتظر آمدن یونس شدن، قطعا بدترین بخش ماجرا بود. احساس تناقض می‌کردم. بخشی از وجودم هنوز به دنبال آدمی که سال‌ها قبل می‌شناخت می‌گشت وبخشی درآتش خشم می‌سوخت.
با دیدن ماشین مدل بالای مشکی رنگش که از در کارخانه بیرون آمد، استارت زدم و با احتیاط پشت سر ماشینش به حرکت درآمدم. به دنبال صمیمی‌ترین دوستی که قصد جانم را کرده بود. نفهمیدم چرا خاطرات خوب‌مان را به

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۶۳۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️