پارت سی و ششم :

لبخندی تلخ زدم و دوباره یونس را نگاه کردم. سر به زیر برده بود، چشم‌هایش دو دو می‌زد. قبل از ان متوجه شدم چند باربه پشت سرش نگاه کرد. احتمالا نگران بود با پلیس به سراغش آمده باشم. چه فکر احمقانه‌ای ، برای دختری که سلاحی جز زیبایی وتحقیر نداشت، دیگر نمی‌جنگیدم. به مهسا برگشتم وپرسیدم:
-من کسی رو به جز تو و یونس نداشتم، یه مدت غیبم زد. به جای این‌که بیای دنبال من، چقدر طول کشیدکه یه عشق ج

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۷۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • رقیه

    1

    واقعیت زندگی خیلی از ما ،ممنون از نویسنده عزیز

    ۲ سال پیش
کپی شد!