پارت بیست و هفتم :

فکری از سرم گذشت، من تعمیر کار بودم اما بعد که فکر بال و پریافت، محال به نظر رسید‌. من از اهالی آن‌جا نبودم و قرار نبود که آن‌جا بمانم. پس گفتن این‌که من تعمیرکار هستم قطعا کار عبثی بود. با صدای مش‌هاشم، آوا با عجله بلند شد و از تخت پایین رفت و تقریبا به سمت اتاق دوید.
لقمه‌ای دیگر گرفتم، درست همان‌طور که آوا گفته بود و وقتی آن را دردهانم گذاشتم با دهان پر لبخند زدم.
دقایقی بعد Ù

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۶۶۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • ستاره

    1

    عالی

    ۲ سال پیش
  • رقیه

    0

    کاش هر روز پارت میداشتین در طول هفته دوبار خیلی کمه

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️