میان خشم و انتقام به قلم علیرضا لرکی
پارت بیست و هفتم :
فکری از سرم گذشت، من تعمیر کار بودم اما بعد که فکر بال و پریافت، محال به نظر رسید. من از اهالی آنجا نبودم و قرار نبود که آنجا بمانم. پس گفتن اینکه من تعمیرکار هستم قطعا کار عبثی بود. با صدای مشهاشم، آوا با عجله بلند شد و از تخت پایین رفت و تقریبا به سمت اتاق دوید.
لقمهای دیگر گرفتم، درست همانطور که آوا گفته بود و وقتی آن را دردهانم گذاشتم با دهان پر لبخند زدم.
دقایقی بعد Ù
لطفا صبر کنید...

ستاره
1عالی