پارت بیست و ششم :

روی تخت نشستم واز پنجره‌ی کوچک به حیاط نگاه کردم. روشنایی صبح‌گاه آشفتگی‌ام را ربود. چوب را در دست گرفتم و به کمک آن بلند شدم. با قدم‌هایی کوتاه به سمت حیاط رفتم. آوا و مش هاشم روی تخت نشسته و صبحانه می‌خوردند.‌ مش هاشم چنان از دیدنم خوشحال شد که انگار واقعا پسرش هستم، نه مهمان ناخوانده‌ای که فقط مایه‌ی زحمت است و بس.
بعد از صبح به خیری که گفتم و جوابی که به گرمی گرفتم کمکم کرد به آÙ

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۶۶۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • ستاره

    1

    داستان داره خیلی قشنگ میشه اگه میتونید تعداد پارتهای هر هفته رو زیاد کنید

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️