میان خشم و انتقام به قلم علیرضا لرکی
پارت سی و سوم :
حرفش رانیمه تمام گذاشت والبته فهمیدن بقیه ماجرا اصلا سخت نبود. از جا بلند شدم. احساس خفهگی عمیقی برجانم چیره شده بود. با قدمهایی لرزان به سمت اتاق رفتم. وسایلی برای جمع کردن نداشتم. پولی که چند روز پیش برای تعمیر موتورسیکلت یکی از اهالی گرفته بودم را برداشتم و از اتاق بیرون زدم. باید همین الان به تهران برمیگشتم. وقتکشی کافی بود. آوا درست پیشبینی کرده بود، وقت رفتن بود و من توانایی
لطفا صبر کنید...
