میان خشم و انتقام به قلم علیرضا لرکی
پارت بیست و سوم :
سرانجام که خودم را بازیافتم، گوشی را به سمت دکتر گرفتم و با سر اشاره کردم بگوید اشتباه گرفته است. احتمالا برای اینکه به دردسر نیفتد وقائله را بخواباند. فورا همینکار را کرد و بعد از قطع کردن مرا نگریست. نفهمیدم چه چیزی در چهرهام دید که از خیر آنچه میخواست بپرسد، گذشت و بیرون رفت.
مگر چندوقت گذشته بود که اینچنین رنگها به بیرنگی سوق یافته بودند. نقشها چهگونه اینقدر سری
لطفا صبر کنید...

ستاره
1داستان داره جذاب میشه😍خیلی مشتاقم ببینم وقتی با آوا روبرو میشه چه چیزی حس میکنه