پارت سی و هفتم :

درگاراژ نشسته بودم ومنتظر آمدن مشتری بودم. دلم برای مغازه کمی تنگ می‌شد اما بهایی که می‌پرداختم به آن‌چه به دست می‌آوردم، می‌ارزید. دلم برای جدول حل کردن هم تنگ می‌شد.مجله‌ای برداشتم. حل جدول سرگرم شدم. در را بازگذاشتم تا اگر مشتری آمد متوجه شوم. خیلی وقت بود خانه‌های جدول را با کلمات اشتباهی پر نکرده بودم. آن‌قدر محو بازی بودم که متوجه سایه‌ای که روی سرم افتاد، نشدم. با صدایی آشنا

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۷۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!