پارت سی و هفتم :

درگاراژ نشسته بودم ومنتظر آمدن مشتری بودم. دلم برای مغازه کمی تنگ می‌شد اما بهایی که می‌پرداختم به آن‌چه به دست می‌آوردم، می‌ارزید. دلم برای جدول حل کردن هم تنگ می‌شد.مجله‌ای برداشتم. حل جدول سرگرم شدم. در را بازگذاشتم تا اگر مشتری آمد متوجه شوم. خیلی وقت بود خانه‌های جدول را با کلمات اشتباهی پر نکرده بودم. آن‌قدر محو بازی بودم که متوجه سایه‌ای که روی سرم افتاد، نشدم. با صدایی آشنا

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۶۲۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️