میان خشم و انتقام به قلم علیرضا لرکی
پارت سی و هفتم :
درگاراژ نشسته بودم ومنتظر آمدن مشتری بودم. دلم برای مغازه کمی تنگ میشد اما بهایی که میپرداختم به آنچه به دست میآوردم، میارزید. دلم برای جدول حل کردن هم تنگ میشد.مجلهای برداشتم. حل جدول سرگرم شدم. در را بازگذاشتم تا اگر مشتری آمد متوجه شوم. خیلی وقت بود خانههای جدول را با کلمات اشتباهی پر نکرده بودم. آنقدر محو بازی بودم که متوجه سایهای که روی سرم افتاد، نشدم. با صدایی آشنا
لطفا صبر کنید...
