معصومیت از دست رفته به قلم فرگل حسینی
پارت سی و هفتم :
«خاطره ها نمی میرن، تا زمانی که تو رو به کشتن بدن!این یه قانونه»
**
ماهیر نوک انگشتانش را روی پلک های بستهای لیلا کشید.
_ماهیر نکن بزار بخوابم...
ماهیر هم کنار لیلا ،روی چمن ها دراز کشید.
_واقعا !واقعا میخوای بخوابی؟ اونم دقیقا بعد از یه ماه دوری...
لیلا پلک هایش را باز کرد.آسمان صاف بالای سرش وچند تکه ابر حس خوبی به او می داد.آن هم درست در ساعت دوازده ظهر ،زیر درخت
مطالعهی این پارت کمتر از ۱۲ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۶۰۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
نهال
1تنها عکسی که به تصورات من نزدیک بود فرهان کله پوک بود😁 ممنون نویسنده جان😘
۲ سال پیشزهرا
1عالی ممنون
۲ سال پیشSetayesh
1وای تو رو خدا بگین این دو تا بهم میرسن🙏🏻🙏🏻😭
۲ سال پیشZarnaz
1عالی بود مرسی فرگل جونم ❤️❤️
۲ سال پیشساناز
1💚💙💜❤️💛🩶🩵🧡🧡🤍💚🤎
۲ سال پیشدنیز
1امید وارم لیلا و مشاهیر بهم برسن.
۲ سال پیشاکرم بانو
1لیلاوماهیربهم میرسن؟
۲ سال پیشم.ر
2بیچاره لیلا وماهیر😭😭😭
۲ سال پیشر
1ولی عشق لیلا و ماهیر خیلی قشنگ بود ب نظر من فاصله عشق و نفرت ی بند انگشته
۲ سال پیشر
1مرسی فرگل جون بخاطر اینکه عکسا گذاشته میشه من تازه پیامت دیدم عزیزم
۲ سال پیشر
1عزیزم شما ک قلمت انقده قشنگه برا رمان لطفا لطفا عکس کارکترا بذار جذاب تر میشه البته خودش خیلی جذابه
۲ سال پیشنهال
1دلم واسه ماهیر میسوزه..خدا لعنتت کنه ملک که این دوتا رو جدا کردی که حالا هرکدومشون با خاطره هاشون عذاب بکشن
۲ سال پیش
لطفا صبر کنید...

مادمازل
1با اتفاقی که برای لیلا افتاد دیگه هیچ ذوق یا دلیلی برای رسیدن این دوتا بهم ندارم. کاش فرهان بمیره یا واقعا از ارث محروم بشه و از خونه بیرون. ملک هم سکته کنه کج و کوله بشه ماهیر هم خوشبخت بشه. 😂 من خیلی کینه ای ام... چرا باید *** اتفاق می افتاد آخه؟ پوفففف