معشوقه مرداب به قلم سوگند عزیزی
پارت چهل و چهارم :
اشک که روی گونهام لغزید، گوشی را خاموش کردم و کنجی انداختم. از روی تخت بلند شدم و روبهروی آینه ایستادم. باغم کلاه حوله را از روی سرم برداشتم و سانت به سانت چهرهام را کاویدم.
نفسهایم نقش دیگری یافته بودند. آهی بودند که مبدأشان حسرتهای پژمرده درونم بود. حسرتهایی که درست در اوج نقطهای که حس میکردم بلاخره خوشبختی بازوانش را به رویم گشوده است، میدان را از دست شادی و امید قاپید
مطالعهی این پارت کمتر از ۸ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۸۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
سادات.۸۲
1گاوش دو قلو زایید
۲ ماه پیش
سوگند عزیزی | نویسنده رمان
نه شصت قلو😁
۲ ماه پیشم
1این شیوا هم بد مشکوک می زنه ها،فکر کنم اون فروغ سیر تا پیاز زندگی و گذشته این و اهورا رو گذاشته کف دستش،شایدم خودش یه ربطی به گذشته غنچه داره 🤔
۳ ماه پیشناهید
2یکی ازدلایلی که این رمانو دوست دارم اینه که بخاطر طولانی کردن پارت الکی و بیش ازاندازه به جزئیات شاخ وبرگ نمیده، لب مطلب رو مینویسه ولی پرمحتوا، خسته نباشی سوگند جان
۳ ماه پیش
سوگند عزیزی | نویسنده رمان
زنده باشید عزیزم🧡
۳ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

Army
0حس میکنم که شیوا از طرف همون کسیه که اون دستبند رو پیش آرش گذاشته بود