معشوقه مرداب به قلم سوگند عزیزی
پارت چهل و چهارم :
اشک که روی گونهام لغزید، گوشی را خاموش کردم و کنجی انداختم. از روی تخت بلند شدم و روبهروی آینه ایستادم. باغم کلاه حوله را از روی سرم برداشتم و سانت به سانت چهرهام را کاویدم.
نفسهایم نقش دیگری یافته بودند. آهی بودند که مبدأشان حسرتهای پژمرده درونم بود. حسرتهایی که درست در اوج نقطهای که حس میکردم بلاخره خوشبختی بازوانش را به رویم گشوده است، میدان را از دست شادی و امید قاپید
مطالعهی این پارت کمتر از ۸ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۳ ساعت پیش تقدیم شما شده است.
لطفا صبر کنید...
