معشوقه مرداب به قلم سوگند عزیزی
پارت پنجاه :
نگاهم انگار با سوزن بزرگی به درد دوخته شده بود. داشتم تاب میآوردم این حقارت را مقابل مردی که روزی دوستش داشتم و حالا هم جان میکندم تا فراموشش کنم. اما تنها تابآوری کافی نبود. اگر میایستادم و فرو نمیریختم، آنگاه وقتی به اتاق مشترکم با آرش برمیگشتم، احتمالا تنها یک من پوشالی باقی مانده بود که وقتی مقابل آینه مینشست، تمام جنس کاهیاش از اشکهای ریخته نشده پوسیده و از بین رفتÙ
مطالعهی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۸۰ روز پیش تقدیم شما شده است.

لطفا صبر کنید...

سادات.۸۲
1ای آرش زرنگ خودت و زدی به خواب