معشوقه مرداب به قلم سوگند عزیزی
پارت چهل و سوم :
افروز آهی کشید. او هم نمیتوانست راهحلی برایم پیدا کند. درست مثل خودم بلاتکلیف خیره مانده بود به این ریسمانی که چنان گره کور خورده بود که نه با دست باز میشد و نه حتی با دندان.
_ تازه فقط همین نیست… یه مشکل خیلی بزرگتر پیش اومده!
مبهوت نگاهم کرد:
_ باز چی؟ دیگه چه خاکی مونده که باید بریزیم سرمون؟
بینیام را بالا کشیدم و از درون کیفم مچبند را درآوردم و روبهرویش گذاشتم. با
مطالعهی این پارت حدودا ۹ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۳ ساعت پیش تقدیم شما شده است.
لطفا صبر کنید...
