معشوقه مرداب به قلم سوگند عزیزی
پارت چهل و سوم :
افروز آهی کشید. او هم نمیتوانست راهحلی برایم پیدا کند. درست مثل خودم بلاتکلیف خیره مانده بود به این ریسمانی که چنان گره کور خورده بود که نه با دست باز میشد و نه حتی با دندان.
_ تازه فقط همین نیست… یه مشکل خیلی بزرگتر پیش اومده!
مبهوت نگاهم کرد:
_ باز چی؟ دیگه چه خاکی مونده که باید بریزیم سرمون؟
بینیام را بالا کشیدم و از درون کیفم مچبند را درآوردم و روبهرویش گذاشتم. باØ
مطالعهی این پارت حدودا ۹ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۹۲ روز پیش تقدیم شما شده است.

سوگند عزیزی | نویسنده رمان
ممنونم عزیزم🧡
۲ ماه پیشم
1الان یعنی غنچه باید بیست و هشت سالش باشه،بیست سال روسیه بوده الانم هشت ساله اون اتفاق تو زندگیش افتاده 🤔
۳ ماه پیش
سوگند عزیزی | نویسنده رمان
درسته عزیزم
۳ ماه پیشناهید
2من دیروزبا این رمان آشنا شدم وانقدر برام جذاب بود که کنارنذاشتمش وتااین پارت یکسره خوندم موضوع رمان غیر تکراری وخیلی جذابه قلم نویسنده هم که عالیه تعجب میکنم که چرا انقدر کم درموردش نظر داده شده من که خیلی خوشم اومد دست مریزاد سوگند جان همینطور پرقدرت ادامه بده قلمت روان
۳ ماه پیش
سوگند عزیزی | نویسنده رمان
سلام جانم.. چقدر این نظرتون به دلم نشست.. من واقعاً ذوق می کنم اینطوری مهربونیتون رو بهم هدیه میدید. خوشحالم که دوست دارید رمان رو عزیزم.. باعث افتخاره همراهیتون🧡
۳ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

سادات.۸۲
1خسته نباشی نویسنده 🌸