معشوقه مرداب به قلم سوگند عزیزی
پارت چهل و دوم :
از رختکن خارج شدم و گوشیام را درون کیفم گذاشتم. صدای سپیده نگاهم را به سمتش گرداند:
_ داری میری؟
سرم را تکان دادم:
_ آره ساعت آخرو مرخصی گرفتم… همه چی آماده هست فقط زحمت نظارت سرو سوپها گردن شما…
_ باشه مسئلهای نیست… فقط برای خودت مشکلی پیش نیاد؟ از اونجایی که دیروز هم چند ساعت اول رو مرخصی داشتی میگم… سرآشپز روی نظم و رفت و آمد بهموقع خیلی حساسهها…
از آشپزخانه خ
مطالعهی این پارت حدودا ۷ دقیقه زمان میبرد.
این پارت دیروز تقدیم شما شده است.
لطفا صبر کنید...
