معشوقه مرداب به قلم سوگند عزیزی
پارت پنجاه و دوم :
آهی کشیدم. آرام و فرسوده با همان لباسهایی که حتی جان نداشتم عوضشان کنم، روی تخت به پهلو دراز کشیدم. دو دستم را زیر نیمه صورتم قرار دادم و پاهایم را چون جنینی درون خود جمع کردم.
دلم میخواست تا جایی که میتوانم فکر کردن درمورد این موضوع را به تعویق بیاندازم. اما سرنوشت هیچگاه برای هیچ چیز صبر نمیکرد. اگر میخواست به سمت فاجعه پیش برود، میرفت. کسی نه میتوانست جلویش را بگیرد و ن
مطالعهی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۵ ساعت پیش تقدیم شما شده است.
لطفا صبر کنید...
