معشوقه مرداب به قلم سوگند عزیزی
پارت پنجاه و ششم :
وارد آشپزخانه که شدم، اهورا را ندیدم. احتمالا با سرعت هرچه تمامتر به سمت اتاقش شتافته بود. پوزخندی زدم. مرا در آن سردخانه گیر انداخته بود و خودش زودتر از آنجا جسته بود. احتمالا همین که وعده داده بودم فردا همه چیز را کف دستش میگذارم، خیالش را تا حدودی راحت کرده بود.
آهی کشیدم و نگاهی به ساعتم انداختم. دیر شده بود و باید هرچه سریعتر به عمارت برمیگشتم. هنوز کارهای زیادی مانده بود
مطالعهی این پارت حدودا ۷ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۷۲ روز پیش تقدیم شما شده است.

سوگند عزیزی | نویسنده رمان
چون خوشگله به این نتیجه رسیدی😂🧡
۲ ماه پیشسرو
1نه چون قیافه اش به معلولا نمیخوره
۲۴ ساعت پیشسادات.۸۲
1هیع روزگار
۲ ماه پیشMobina
1دقیقا احساس میکنم راز هاش رو به کسی میگه که یه کاسه ای زیر نیم کاسه اش هست خود آرش برا من مشکوکه🤔🫠
۲ ماه پیشم
1پس بی خبر می خواد بره،قولش به اهورا هم می دونستم دروغه 😠🙏🏻
۲ ماه پیشم
1اون عکس جدید آخه خیلی فرق داشت،خیلی مرموز نشون می ده،به این آرش مظلوم که هیچ حرکتی نداره نمیاد 🤭
۲ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

فاطمه
1احتمال داره آرش پلیس مخفی چیزی باشه؟!آخه یه عکس خیلی خوشگل ازش تو استوری 🤔