معشوقه مرداب به قلم سوگند عزیزی
پارت پنجاه و هشتم :
چند ساعتی گذشت. تمام وسایل ضروریام را درون ساکم جمع کرده و آن را زیر تخت پنهان کرده بودم. کلاه کاسکتی که روی دستم امانت مانده بود را درون کمد گذاشته بودم. باید همینجا میماند. شاید روزی صاحبش برمیگشت به همین عمارت و آن را طلب میکرد.
عباس آرش را به حمام برده بود و من بعد از چک کردن صد باره بلیت و ساعت پرواز، آن را درون کیفم قرار داده بودم.
دیگر کاری نداشتم که انجام دهم. پشت میز کÙ
مطالعهی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۷۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
م
1لعنتی،ببین کارمون از فضولی به کجا رسیده که دوست داریم فروغ اون دهن گل گرفتشو باز کنه بگه چی به چیه،خیلی دوست داشتم اینارو خودش برای اهورا بازگو کنه بفهمیم 😠🥺🙏🏻
۲ ماه پیش
سوگند عزیزی | نویسنده رمان
😂🧡
۲ ماه پیشناهید
2آره فروغ!بازم بگو بلکه ماهم بفهمیم چی به چیه😁َقلمت مانا گل بانو
۲ ماه پیش
سوگند عزیزی | نویسنده رمان
😁🧡
۲ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

سادات.۸۲
1خب خب دیگه چی