معشوقه مرداب به قلم سوگند عزیزی
پارت پنجاه و چهارم :
گامهای آرامی که به سمتش برمیداشتم را با ابروهای بالا رفته دنبال کرد. مقابلش ایستادم و نگاه به نگاهش دوختم:
_ سلام…
لبخند کجش مانند پوزخندی بیصدا بود. گوجهای که به عنوان نمونه نگه داشته بود را داخل قفسهاش انداخت و دستانش را در جیب شلوارش فرو برد:
_ علیک عروس دایی… کم پیدایی؟ چیشده بالاخره قابل دونستی پا به هتل محقر ما بذاری؟
نفس عمیقی کشیدم و بیتوجه به طعنههایش Ù
مطالعهی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۷۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
ناهید
2راستی عزیزم میشه بگی پایانش غم انگیزه یاخوش؟
۳ ماه پیش
سوگند عزیزی | نویسنده رمان
پایانش خوشه جانم
۳ ماه پیشناهید
1آخ ماچ بهت 😘 عاشق رمانهای پایان خوشم، رمانهایی که غم انگیز تموم میشن حالمو خراب میکنه واگه بفهمم رمانی پایان خوبی نداره دیگه خوندنشو ادامه نمیدم هرچقدرم که قوی وحرفه ای نوشته شده باشه
۳ ماه پیشناهید
0بخاطر پارت هدیه هم خیلی ممنوم ازت
۳ ماه پیش
سوگند عزیزی | نویسنده رمان
عزیزم☺️
۳ ماه پیشم
1خیلی غمگین بود بخصوص با این موسیقی خیلی قشنگ و غمگین،دلم گرفت 😭 تشکر برای پارت هدیه،عالی بود 🙏🏻💙🌹
۳ ماه پیش
سوگند عزیزی | نویسنده رمان
🧡
۳ ماه پیشم
1کاش همه چیزو بهش بگه،واقعا حقشه بدونه،اونم بعد دو سال فکر و خیال که چرا؟؟
۳ ماه پیشم
1حتما دلیل خوبیه،یعتی چی که جوابی ندارم بهت بدم،مگه مسخره تو بوده بعد اون همه عاشقانه و قول و قرار بی خبر بذاری بری 😡
۳ ماه پیشناهید
2کاش غنچه دیگه خودداری نکنه وهمه چیزو به اهورا بگه،حداقلش اینکه ما ازخماری در میایم🤣 دستت طلا سوگندجان
۳ ماه پیش
سوگند عزیزی | نویسنده رمان
غنچه فعلا قصد داره خودش رو بدبخت بکنه ولی نه اونقدر که به اهورا بگه😂
۳ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

سادات.۸۲
1بهش بگو، اون حق داره بدونه