معشوقه مرداب به قلم سوگند عزیزی
پارت پنجاه و یک :
یک روز عباس مانند امروز مرخصی گرفته بود. خواسته بود داروهای آرش را به موقع به خوردش بدهم. قبول کرده بودم اما چندان برایم مهم نبود. من تعلق خاطری به او نداشتم. همین پشت گوش انداختن باعث شده بود کلا فراموش کنم و لحظهای به خاطر بیاورم که کار از کار گذشته باشد.
آن شب حال آرش به طرز فجیعی بد شده بود و لحظهای که کامران خان از زبان دکتر بهبودی علتش را فهمیده بود، قیامت شد. چنان بر سرم آوار شد
مطالعهی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت دیروز تقدیم شما شده است.

سوگند عزیزی | نویسنده رمان
سلام عزیزم.. گاهی مشغله واقعا زیاده.. هر وقت تونستم سعی میکنم بیشتر بنویسم براتون جانم
۱۳ ساعت پیشناهید
0ممنون عزیزم لطف میکنی
۱۰ ساعت پیشم
1فکر کنم همون راه اول رو انتخاب کنه،هم از این بردگی بهتره هم یکیو نجات می ده،اصلا هم من کنجکاو اون گذشته لعنتیش نیستم من 🤔🤭
۱۱ ساعت پیش
لطفا صبر کنید...

ناهید
2همه چیز عالیه سوگندجان تنها چیزی که اذیت کننده هست اینه که پارتها خیلی کوتاهن، میشه لطفا پارتهارو یه مقدار بلندکنی؟؟ آخه تامیای گرم خوندن بشی وبری توفضای رمان پارت تموم میشه و میمونی توخماری