معشوقه مرداب به قلم سوگند عزیزی
پارت پنجاه و یک :
یک روز عباس مانند امروز مرخصی گرفته بود. خواسته بود داروهای آرش را به موقع به خوردش بدهم. قبول کرده بودم اما چندان برایم مهم نبود. من تعلق خاطری به او نداشتم. همین پشت گوش انداختن باعث شده بود کلا فراموش کنم و لحظهای به خاطر بیاورم که کار از کار گذشته باشد.
آن شب حال آرش به طرز فجیعی بد شده بود و لحظهای که کامران خان از زبان دکتر بهبودی علتش را فهمیده بود، قیامت شد. چنان بر سرم آوار شد
مطالعهی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۷۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
ناهید
2همه چیز عالیه سوگندجان تنها چیزی که اذیت کننده هست اینه که پارتها خیلی کوتاهن، میشه لطفا پارتهارو یه مقدار بلندکنی؟؟ آخه تامیای گرم خوندن بشی وبری توفضای رمان پارت تموم میشه و میمونی توخماری
۳ ماه پیش
سوگند عزیزی | نویسنده رمان
سلام عزیزم.. گاهی مشغله واقعا زیاده.. هر وقت تونستم سعی میکنم بیشتر بنویسم براتون جانم
۳ ماه پیشناهید
1ممنون عزیزم لطف میکنی
۳ ماه پیشم
2فکر کنم همون راه اول رو انتخاب کنه،هم از این بردگی بهتره هم یکیو نجات می ده،اصلا هم من کنجکاو اون گذشته لعنتیش نیستم من 🤔🤭
۳ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

سادات.۸۲
1دختر چه کرده ایی