معشوقه مرداب به قلم سوگند عزیزی
پارت پنجاه و پنجم :
خشمگین صدا بلند کردم:
_ چیکار کردی؟ زده به سرت؟
صدای او آرامتر اما پرغضبتر بود:
_ آره زده به سرم… دو ساله که زده به سرم… از همون روزی که با سر باند پیچی شده اومدم سراغت و گفتی از اولش دوسم نداشتی… اون موقع قبول کردم… چون چارهای جز قبول کردن نداشتم… یه زیپ محکم کشیده بودی روی لبت و هیچ جوره دهن باز نمیکردی… ولی الان دیگه نه… الان کوتاه نمیام…
سرم را با تاسف تکان دادم Ù
مطالعهی این پارت حدودا ۶ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۷۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
neda
0پارت جدید کی میاد؟
۲ ماه پیش
سوگند عزیزی | نویسنده رمان
عزیزم پارت دیشب همراه با پارت امشب گذاشته میشه
۲ ماه پیشم
1اینبارم در رفت، رازشو نگفت،خیلی مرموز و رازآلوده خیلی کنجکاوم بدونم رازش چیه 🤔
۲ ماه پیش
سوگند عزیزی | نویسنده رمان
صبور باشید همه گره ها باز میشن
۲ ماه پیشم
1یعنی ممکنه اینم عضو اون باند بوده باشه ،چه اتفاقی افتاده که از اون کشور خارج شده 🥺🙏🏻
۲ ماه پیشناهید
2اوضاع داره هیجانی میشه،اگه اهورا جریانو بفهمه چیکارمیکنه یعنی؟ممکنه ازش دلسرد بشه وبراهمیشه بی خیالش شه؟🤔قشنگ بود ممنون بانو🙏
۲ ماه پیش
سوگند عزیزی | نویسنده رمان
🧡
۲ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

سادات.۸۲
1رفتن به روسیه قرار نیست چیزی رو درست کنه