معشوقه مرداب به قلم سوگند عزیزی
پارت شصت :
صدای قدمهایی که وارد آشپزخانه شد، در یک لحظه دستم را گرفت و از گذشته بیرون کشید. نگاهم روی ریحانه نشست که با تی و سطل نزدیک میشد. به چایم اشاره کرد و معترض گفت:
_ ای بابا خانم جان… از دهن افتاد که… بذارید یه دونه دیگه براتون بریزم.
به مایع سرخ سرد شده مقابلم نگاه انداختم. از پشت میز بلند شدم و گفتم:
_ نمیخواد ریحانه… دستت درد نکنه…
از آشپزخانه خارج شدم و راه پلهها را در پ
مطالعهی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۳ روز پیش تقدیم شما شده است.

سوگند عزیزی | نویسنده رمان
نه عزیزم هنوز نیومدن تو داستان بعضیهاشون
۲ روز پیشم
1به نظرم بدترین تصمیم رو گرفت،الان این زندگی بردگی ارزششو داشت یا اهورا خوشبخت و خوشحاله،این یه مرگ تدریجی برای هر دو بوده،می موند هرچی سرش می اومد بهتر از این بود 🤔
۲ روز پیش
سوگند عزیزی | نویسنده رمان
آره ولی اون لحظه فکر میکرد اگه اهورا بفهمه خیلی بیشتر خورد میشه.. ضمن اینکه اگر هم پلیس میفهمید هویتش رو معلوم نبود حکمش چیه و اگه میوفتاد زندان بازم اهورا رو نداشت...
۲ روز پیشم
1همه سختی ها به کنار اینکه اون گروهک هم بالاخره پیداش کردن بدتر اگه حتی خودشو به پلیس معرفی می کرد بهتر از این بود 😔
۲ روز پیشدویار❤️
1آخه دلم برای غنچه سوخت عجب روزگاری کزرونده، ای کاش اهورا یه کاری نکنه
۲ روز پیش
سوگند عزیزی | نویسنده رمان
🥲🧡
۲ روز پیش
لطفا صبر کنید...

م
1آهنگ و عکسا خیلی جالب بودن،اون سه تای آخر هنوز وارد داستان نشدن یا من نشناختم 🥰🙏🏻