لیست کلیه پارتهای رمان مقبره خدایان : پارت های 1 تا 19
تعداد کل پارت های منتشر شده : 19
-
رمان مقبره خدایان - پارت 1
پیشگفتار مصر، ۱۲۵۰ قبل از میلاد فرمانده طارق پشتش رو به طوفان شن کرد و بهسختی نفس میکشید. داد زد: «عجله کنید.» هر مرد و زنی یه طناب کلفت رو گرفته بودن تا توی شنِ چرخان گم نشن. بردههای نوبی یه تابوت چوبی رو روی شونههاشون نگه داشته بودن. طارق سربازها و خدمتکارهاش رو از یه سرازیری خاکی بین دی...
بروزرسانی در : ۲۲ روز پیش
-
رمان مقبره خدایان - پارت 2
قول داده بود تا آخرین نفس از سردابه نگهبانی کنه. صدای نعرهٔ یه مرد از عمق مقبره پیچید. طارق یادش رفته بود بردهٔ فراری رو. حالا باید خودش مرد رو شکار میکرد. اگه کسی بیشتر از فرمانده زنده میموند، طارق به شاه و خدایان بیاحترامی میکرد و توی دنیای زیرین عذاب میکشید. طارق از یه پلکان باریک دیگه ...
بروزرسانی در : ۲۲ روز پیش
-
رمان مقبره خدایان - پارت 3
فصل دو ۱۵ اکتبر ۱۹۳۶ بیمارستان روانی هنول لندن، انگلستان هر بار که ایموجن رایلی به هنول سر میزد، به این امید دل میبست که این بار آخرین بارش باشه. وقتی جلوی طاق سنگی دروازه توقف کرد، نفس عمیقی کشید و خودش رو برای چیزی که پیش رو داشت آماده کرد. یه نگهبان مدارکش رو بررسی کرد، بعد دروازه آهنی ف...
بروزرسانی در : ۲۲ روز پیش
-
رمان مقبره خدایان - پارت 4
ایموجن کیف دستیش رو باز کرد و یه روزنامه، شیرینیهای پیچیدهشده و یه فلاسک چای ارل گری بیرون آورد. «برات لندن هرالد و صبحانه از جی لیونز آوردم. یه مافین انگلیسی با مربای تمشک زیاد، همونطوری که دوست داری.» وسایل رو روی میز گذاشت، به این امید که چیزهای آشنا خاطراتش رو تکون بده و برگردونش. قبل از آ...
بروزرسانی در : ۲۲ روز پیش
-
رمان مقبره خدایان - پارت 5
فصل سه هر وقت هارلن رایلی با خدایان صحبت میکرد، دیوونهخونه به اوج جنون میرسید. بیمارا توی راهروها بالا و پایین داد میزدن و به درهای فولادی با پنجرههای کوچیک میکوبیدن. صداها به زبانهای ناشناخته با هارلن حرف میزدن؛ از پارگیهای دیوارهای سفید پرشده سلولش وراجی میکردن، جایی که هارلن با چنگ...
بروزرسانی در : ۲۲ روز پیش
-
رمان مقبره خدایان - پارت 6
ایموجن به داخل سردابه خم شد و دستش رو به تابوت فشار داد. زمزمه کرد: «پدربزرگ، هر چی لازم باشه، قول میدم کارت رو به پایان برسونم.» «من هم همین قول رو میدم.» ایموجن با تعجب برگشت. ناتان ترومل با همسرش پشتش ایستاده بود. بانی نزدیکتر اومد و دستش رو روی بازوی ایموجن گذاشت. «واقعاً متأسفم. من پار...
بروزرسانی در : ۲۰ روز پیش
-
رمان مقبره خدایان - پارت 7
«ترومل گفت: «یه شروعیه. نقشه رو بهم بده تا برم مقبره رو پیدا کنم. وقتی پیدا کردم، دنبالت میفرستم که بهم ملحق شی. این سفر اکتشافی مال ما خواهد بود. هر چی پیدا کنیم، اعتبارش رو برابر تقسیم میکنیم.» «اعتبارش باید مال پدربزرگ باشه.» «البته. اسمش رو میذاریم سفر اکتشافی ترومل-رایلی. اسم هارلن هم ک...
بروزرسانی در : ۱۸ روز پیش
-
رمان مقبره خدایان - پارت 8
خورشید آروم بالای کاروان شترها قوس برمیداشت. یه شاهین بادبادکی سیاه بالای سرشون پرواز میکرد و سایهش روی زمین میلغزید. روی تاج هر تپه، یه سراب جدید روی افق میرقصید و با چشماش بازی میکرد. باکاری از روی شونهش بهش نگاه کرد. با دستش اشاره کرد: «بنوش.» ایموجن کلاه لبهدارش رو کج کرد، عرق پیشون...
بروزرسانی در : ۱۷ روز پیش
-
رمان مقبره خدایان - پارت 9
«دقیقاً همون. بقیه ورودی رو پیدا کردن، ولی هارلن معتقد بود تیمش اولین کسایی بودن که بعد از دفن مومیایی وارد اتاق دفن شدن. به نظر نمیرسه چیزی غارت شده باشه. مقبره پر از آثار بیقیمته. اونطرفتر از اتاق دفن، یه راهپله پیدا کردیم که به مقبرهای قدیمیتر میرسه؛ ظاهراً برمیگرده به ۳۱۵۰ قبل از میل...
بروزرسانی در : ۱۵ روز پیش
-
رمان مقبره خدایان - پارت 10
فصل هفت ایموجن و ترومل از آفتاب زیر یه سایهبون پناه گرفته بودن. یه مرد جوون با کلاه سافاری سبز زیتونی پشت دوربین سهپایه ایستاده بود. داشت از یه مجموعه آثار عکس میگرفت. با دستکشهای کتانی مخصوص بایگانی، اشیا رو میچرخوند تا یه زاویهٔ دیگه بگیره. وقتی عکاس متوجه شد همراه داره، به ایموجن لبخند ...
بروزرسانی در : ۱۵ روز پیش
-
رمان مقبره خدایان - پارت 11
وقتی نزدیکتر خم شد، ایموجن یه حس ناراحتکننده داشت، مثل نگین یه چشم. اینکه اون هم همونطوری که ایموجن بررسیش میکرد، داشت اون رو بررسی میکرد. سعی کرد فکر رو از سرش بیرون کنه، ولی رهاش نمیکرد. ایموجن گفت: «اون علامتها مصری نیستن. ممکنه از اکدیها گرفته باشن؟» «با خط میخیشون هم جور در نمیاد...
بروزرسانی در : ۱۳ روز پیش
-
رمان مقبره خدایان - پارت 12
فصل نه وقتی ترومل تو یه جلسهٔ خصوصی بود، ایموجن رفت تو چادر غذاخوری تا با یه فنجون چای عطشش رو فرو بنشونه. یه میز بلند بود که بوفهای از ساردین کنسروی، شاهماهی ترشی، ورقههای سوسیس، پنیر و بیسکویت ارائه میداد. یه تیکه سوسیس کوچیک خورد، بعد یه فنجون ارل گری برای خودش ریخت. پشت یکی از میزهای تا...
بروزرسانی در : ۱۲ روز پیش
-
رمان مقبره خدایان - پارت 13
فصل ده دو روز بعد، باز کردن تونل مسدود برای خدمهٔ خسته کار سختی از آب دراومده بود. مصریهای باستان یه جورایی تونل طبقهٔ سوم رو با دیوارهای آجری پشت سر هم مهر و موم کرده بودن. تأخیرها ترومل رو بداخلاق و ایموجن رو بیقرار کرده بود. از وقتی اومده بود، ترومل اصرار داشت که «به خودش سخت نگیره». اعترا...
بروزرسانی در : ۱۲ روز پیش
-
رمان مقبره خدایان - پارت 14
اینو نگفت که شک داره اعضای هیئتمدیرهٔ موزه رازهایی رو مخفی میکنن. وقتی کیلب برای یادداشت مکث کرد، خیالش راحت شد. اون گفت: «حالا نوبت منه که از تو سؤال بپرسم.» کیلب لبخند کنجکاوانهای زد: «باشه. بپرس.» «اون اوایل، وقتی دکتر ترومل تو رو به عنوان "عکاس شخصیش" معرفی کرد به نظر ناراحت اومدی. چرا؟...
بروزرسانی در : ۱۰ روز پیش
-
رمان مقبره خدایان - پارت 15
فصل دوازدهم ترومل به آتیشِ ترقترقکنون اردو خیره شد. خدمتکار شخصیش، باکاری، کنارش نشسته بود و کتاب میخوند. بقیهٔ خدمه برای شب رفته بودن کنار. ترومل اونقدر بیقرار بود که نمیتونست بخوابه. نیازی نداشت کارتخوانی دیفان بهش بگه فردا روز سرنوشتسازیه. ترومل میتونست سوزشی رو تو کف دستاش حس کنه، ن...
بروزرسانی در : ۹ روز پیش
-
رمان مقبره خدایان - پارت 16
فصل سیزدهم ایموجن کِیلب رو تا چادر کارش، یه تاریکخونهٔ موقت، دنبال کرد. داخل چادر بوی شدید مایع ظهور میاومد. ته دور چادر، ریسمونهایی رو تو ردیفهایی بالای سر کشیده بود. با گیره، عکسها رو به ریسمونها بسته بود. چند عکس از ترومل و تیمش بود که جلوی ورودی دخمه ایستاده بودن. عکسهای بیشتر، کشف تر...
بروزرسانی در : ۹ روز پیش
-
رمان مقبره خدایان - پارت 17
فصل چهاردهم ترومل با خشم گفت: «هیچ ربطی به من نداره؟ هر اتفاقی که تو تیم من بیفته، لعنتی به من ربط داره!» ایموجن پرسید: «تو تو چادر من چیکار میکنی؟» گفت: «منتظر بودم برگردی. الان بعد از نیمهشبه، بهخاطر خدا.» گفت: «نمیدونستم منع رفتوآمد شبانه داریم.» صداش رو پایین آورد. گفت: «تقریباً هم...
بروزرسانی در : ۵ روز پیش
-
رمان مقبره خدایان - پارت 18
فصل شانزدهم بیرون، طوفان شن دیوارهای بومِ چادرش رو به لرزه میانداخت. تو چادر، ایموجن تو ملافههاش پیچوتاب میخورد و خوابش نمیبرد. بهسختی میتونست باور کنه چه کرده بود. ناتان بالاخره احساساتش رو بروز داده بود و اون ردش کرده بود. قبل از اینکه بتونه خودش رو منصرف کنه، روی پاهاش ایستاده بود. ...
بروزرسانی در : ۴ روز پیش
-
رمان مقبره خدایان - پارت 19
فصل بیستم تو مقبره، کاپیتان آیدن گاسویک و چهار نفر از مرداش دنبال رد خون تو تونلهای پرپیچوخم میرفتن. هر چند قدم، سرخیای دیوارها رو خط میانداخت. رسیدن به تالاری که رد خون اونجا به برکهای بزرگ از خون میرسید. مثل کف یه کشتارگاه به نظر میرسید. بوی احشا به گاسویک هجوم آورد. یه جفت چکمه و ب...
بروزرسانی در : دیروز
- 1
