پارت صد و ششم :

سوار هواپیما شده بودیم و روی صندلی هامون نشسته بودیم. تا وقتی که هواپیما تیک آف نکرد نگاهم به پشت سرم بود که مبادا افراد لئون دنبالمون باشن یا شایان از کاری که کرد پشیمون شده باشه و دوباره را افتاده باشه پی‌مون.
ارسلان با چشمهای بسته سرش رو به صندلیش تکیه داده بود. گوشه لبش زخمی شده بود و یک سمت صورتش ورم کرده بود.
سردرد منم شروع شده بود و کمی هم سرگیجه داشتم.
بی توجه به سر درØ

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۲۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۶۴۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • حنانه

    2

    یکی از بهترین رمانای که خوندم بود خیلی دوستش داشتم دلم می خواست میتونستم جفتشون و بغل کنم

    ۱ سال پیش
  • Zarnaz

    0

    وایییی خداااا آمد دنباش😍😍لطفااااا پارت هدیه حانیا جونم 🙏🙏عالی بود مرسی حانیا جونم ❤️❤️کاشکی فرشته مون حالش خوب بشه❤️🥺

    ۲ سال پیش
  • حانیا بصیری | نویسنده رمان

    امروزم پارت داریم گلی ( جمعه)

    ۲ سال پیش
  • Zarnaz

    0

    وایییی مرسیییی قربونت بشم ❤️❤️اطلاعیت و ندیده بودم الان دیدم آنقدر خوشحال شدم پارت هدیه دیدم کلی بوس البته هنوز نرفتم بخونم💋❤️میخونم برات نظر میزارم عزیزم 💋❤️

    ۲ سال پیش
  • نیلوفر آبی

    0

    عالی بود ممنون

    ۲ سال پیش
  • آمینا

    2

    دختر بیچاره.ارسلان بیچاره تر طفلی برگرده ببینه نیست چی میشه🥲🥲

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️