ماتیلدا به قلم حانیه باصری
پارت صد و ششم :
سوار هواپیما شده بودیم و روی صندلی هامون نشسته بودیم. تا وقتی که هواپیما تیک آف نکرد نگاهم به پشت سرم بود که مبادا افراد لئون دنبالمون باشن یا شایان از کاری که کرد پشیمون شده باشه و دوباره را افتاده باشه پیمون.
ارسلان با چشمهای بسته سرش رو به صندلیش تکیه داده بود. گوشه لبش زخمی شده بود و یک سمت صورتش ورم کرده بود.
سردرد منم شروع شده بود و کمی هم سرگیجه داشتم.
بی توجه به سر در
مطالعهی این پارت کمتر از ۲۷ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۵۷۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
Zarnaz
0وایییی خداااا آمد دنباش😍😍لطفااااا پارت هدیه حانیا جونم 🙏🙏عالی بود مرسی حانیا جونم ❤️❤️کاشکی فرشته مون حالش خوب بشه❤️🥺
۲ سال پیش
حانیا بصیری | نویسنده رمان
امروزم پارت داریم گلی ( جمعه)
۲ سال پیشZarnaz
0وایییی مرسیییی قربونت بشم ❤️❤️اطلاعیت و ندیده بودم الان دیدم آنقدر خوشحال شدم پارت هدیه دیدم کلی بوس البته هنوز نرفتم بخونم💋❤️میخونم برات نظر میزارم عزیزم 💋❤️
۲ سال پیشنیلوفر آبی
0عالی بود ممنون
۲ سال پیشآمینا
2دختر بیچاره.ارسلان بیچاره تر طفلی برگرده ببینه نیست چی میشه🥲🥲
۲ سال پیش
لطفا صبر کنید...

حنانه
2یکی از بهترین رمانای که خوندم بود خیلی دوستش داشتم دلم می خواست میتونستم جفتشون و بغل کنم