ماتیلدا به قلم حانیه باصری
پارت صد و پنجم :
ماشین نگه داشت و راننده قبل از پیاده شدن عصبانی گفت:
- بزار ببینم این چشه؟
منو ارسلان تو ماشین موندیم و پیاده نشدیم
نا امید گفتم :
- دیگه کاریش نمیشه کرد
هنوز حرفم تموم نشده بود که از شیشه سمت ارسلان دیدم که راننده دستاشو بالا گرفته و داره به عقب برمیگرده.
شایان اسلحه اش رو روی پیشونی راننده گذاشته بود و اون ترسیده التماس میکرد که بزاره بره.
ارسلان با دیدن این
مطالعهی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۵۸۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
فاطمه
2شایان دمت گرررررررم یعنی تهش چی میشه خدایاا
۱ سال پیشZarnaz
0عالی بود مرسی حانیا جونم ❤️❤️
۲ سال پیش
حانیا بصیری | نویسنده رمان
مرسی از نگاهت 😍😘
۲ سال پیشنیلوفر آبی
0بنظرم کار درستی کرد شایان راضی کرد آیا میتونند در امان باشن یا نه ممنون عالیه واقعا
۲ سال پیشآمینا
0چقدر دختر تو هول شدی این موضوع رو یادت رفته
۲ سال پیش
لطفا صبر کنید...

miss A
1وای امیدوارم شایان تو دردسر نیوفتههه