دوست داشتی؟
تصویر جلد رمان تابوت رز اثر ملیکا ایر، رمانی عاشقانه و تراژدی

رمان تابوت رز

  • زبان فارسی
  • 392 👁
  • 8 ❤️
  • 1 💬

خلاصه رمان :

رمان تابوت رز اثر ملیکا ایری، داستان عاشقانه و تراژیکی درباره رز است که دو سال پس از یک شب خونین از ایران فرار کرده و در امارات زندگی تازه‌ای ساخته است. اما بازگشت کبیر، مردی که زمانی دوستش داشت، گذشته و رازهای پنهان میان آن‌ها را دوباره زنده می‌کند. رز این بار باید میان فرار از گذشته و روبه‌رو شدن با حقیقتی که می‌تواند همه‌چیز را تغییر دهد، انتخاب کند.

رز، دختری که دو سال پیش پس از شبی خونین و زخمی کردن مردی که دوستش داشت، از ایران گریخت، اکنون در امارات زندگی تازه‌ای ساخته است؛ اما گذشته‌ای که تصور می‌کرد برای همیشه دفن شده، سر راهش قرار می‌گیرد. بازگشت کبیر، مردی که هنوز زخم‌های آن شب را با خود دارد، تمام آرامش رز را به هم می‌ریزد. رازها، دروغ‌ها و سوءتفاهم‌هایی که میان آن دو فاصله انداخته‌اند، یکی‌یکی سر باز می‌کنند و رز میان ترس از گذشته و احساسی که هرگز کاملاً از بین نرفته، گرفتار می‌شود. در حالی که آدم‌های تازه و دشمنان قدیمی وارد بازی می‌شوند، او باید تصمیم بگیرد: دوباره فرار کند یا این بار مقابل گذشته بایستد و حقیقت را پیدا کند. اما حقیقت، آن‌قدرها ساده نیست و هر قدم او را به رازی نزدیک‌تر می‌کند که می‌تواند همه‌چیز را تغییر دهد.

قسمتی از متن رمان تابوت رز

پول الماس هایی که از امارات خارج کرده بودم را خودش از مشتری دریافت کرده بود؛ پولشویی و قانونی ثابت کردن آن مبلغ هم ارتباطی به من نداشت.
چه حرفی می خواست بزند که این چنان عجله داشت؟
با تشویش انگشت هایم را درهم پیچیدم.
تا رسیدن به رستورانی که در آن قرار داشتیم، چهل دقیقه زمان برد. حتی یک دقیقه از این زمان را هم از دست افکار پریشانم رها نبودم.
ترس داشت جانم را می خورد.
ترس از افشا شدن حقیقت...ترس از آن که تمام دروغ هایی که در دو سال بافته بودم لو رفته باشد.
ترس این که عمر هویت واقعی ام را فهمیده باشد!
_ خانوم؟ پیاده نمی شید؟
با صدای ناواضح مردی که در را برایم باز کرده بود، از گیجی در آمدم.
روحم انگار از مسیری دور، ناگهان وارد تنم شد.
بی حواس سر تکان دادم و با برداشتن کیفم از ماشین پایین آمدم. هوای شرجی مثل موجی از گرما به صورتم کوبیده شد.
نه خستگی راه و سفر، بلکه خستگی چهل دقیقه فکر کردن به احتمالات منفی، رمقم را بریده بود.
ناچار به طرف ورودی رستوران حرکت کردم. نگهبان شیفت شبی که با من و به خصوص بادیگارد شناخته شدهٔ عمر آشنایی داشت با خوش رویی سر تکان داد.
بیشتر قرار های کاری عمر و من در همین رستوران بود و حالا نیازی به راهنما نداشتم. مستقیم به طرف میزی که در طبقهٔ وی آی پی کنار پنجره های قدی قرار داشت رفتم.
با دیدنم نه از جا بلند شد، نه تغییری در جدیت چهره اش ایجاد کرد. عمر همیشه لبخندی کج و محو با گوشهٔ لبش نثارم می کرد و حالا ندیدن آن لبخند بر دلهره ام می افزود.
با اشاره دستی که کرد، بی تعارف روبرویش نشستم. دستیارش کنارش نبود و تنها به انتظارم نشسته بود؛ پیشامدی که من در دو سال همکاری با او، اولین بار با آن مواجه بودم!
_ خوش اومدی.
با تشکری زیر لب، لیوان آب را درون دست های لرزانم گرفتم و همانطور که به لبم نزدیک می کردم گفتم:
_ اتفاقی افتاده؟
با اطمینان سرش را به طرفین تکان داد. اشاره به گارسون کرد و گفت:
_ طی چند روزه خیلی نزدیک باید برم سفر. می خواستم باهات در مورد کار بعدیت حرف بزنم.
وقتی موضوع بحث را مشخص کرد، قطرات آب سبک تر از گلویم سرازیر شدند.
راحت تر توانستم توی چشم های سیاهش زل بزنم و کمتر از صدای غلیظش که حین فارسی صحبت کردن کلفت تر هم می شد بترسم.
آب دهانم را فرو خوردم و با آرامش لب زدم:
_ امیدوارم تاریخ سفر بعدیم نزدیک نباشه، چون خیلی خستم!
قبل از این که پاسخی بدهد گارسون با شیشهٔ شامپاینی نزدیک شد.
به عربی و انگلیسی خوش آمد گفت و با پرسشی کوتاه، جام های هر دویمان را پر کرد.
با دور شدن مرد جوان، عمر نگاهش را از راه رفته اش گرفت و مثل کسی که می خواهد از چشمانم افکارم را بخواند، زل زد به مردمک های خسته ام.
_ سفر بعدیت دو هفته ی دیگه به ایتالیاست. فکر کنم بتونی استراحت کنی.
نیم نگاهی به دستمال پارچه ای پسته ای رنگ جلو رویم انداختم. میان سر و صدای رستوران و صدای چرخ ترولی غذایی که پیشخدمت به سوی میزمان می کشید، زیر نگاه سنگین عمر تنها لحظه ای تصویر تاری از او، با تیشرت پسته ای رنگ جلوی دیدگانم نقش بست. اما خیلی زود جای آن تصویر را رنگی سرخ از خون آخرین شب دیدارمان گرفت!
با نفسی عمیق مردمک های دو دو زنم را کنترل کردم. عمر انگار تلاطم افکارم را از چشمانم خواند که با اخمی که از دقت می آمد، لب زد:
_ بنظر میاد حواست رو نداری. بعدا جزئیاتش را کامل میگم، فعلا..
هر زمان دیگری بود، به جمله بندی مسخره اش می‌خندیدم، اما حالا فقط تشویش بود. جعبه ی مخملی بزرگی از جیب کتش بیرون کشید. نه تعجبی کردم، نه چشمانم گرد شد. عمر ادامه داد:
_ اینو پیش خودت نگه دار تا روز تحویل.
بدون حس خاصی جعبه را گرفتم. مثل تکلیفی اجباری بازش کردم و نیم نگاهی خرج گردنبند درخشان درونش کردم.
هرگز فکر نمی کردم دیدن الماس و جواهرات گران قیمت برایم بی اهمیت باشد، اما قرمزی خون آن شب، تمام برق چشم هایم را خاموش کرده بود. در جعبه را با لطافت بستم و آرام گفتم:
_ چرا انقدر زود بهم دادیش؟
ابرویی بالا داد و با اطمینان جواب داد:
_ این یکی برام خیلی مهمه، بهت اعتماد دارم و اینجوری خیالم راحت تره.
اینطور قرار ها را، صحبت در مورد کار را همیشه دستیارش یاسین انجام می داد. نبودن او و غیر قابل نفوذ شدن لحن عمر همه مشکوک بود.
در دلم شاخه های بدبینی پر برگ شده بود، اما برای حفظ ظاهر هم که شده، لبخند ژکوندی به رویش زدم و جام کریستالی شامپاین را به لبم نزدیک کردم. ننوشیدم اما لبم را با محتویات کهربایی رنگش خیس کردم و با مکث دستم را پایین آوردم. از طعم نامحبوبش ته حلقم لحظه ای تلخ شد. سخت تحمل کردم تا چهره ام چین نخورد.
اصلا من را چه به نوشیدنی های الکلی؟
من فقط چای و لواشک هایم را می خواستم تا با وجود تمام غرغر های یاشار به خاطر معده درد گرفتنم، آن ترکیب جادویی را بخورم!
عمر مرموز و گنگ نگاهم کرد؛ در سیاهی نگاهش چیز های جدید و ناشناخته ای بود. چیز هایی که تا به حال این چنین پررنگ در چشم هایش ندیده بودم!
فقط می خواستم حدس هایم درست نباشد، وگرنه همه چیز برای همهٔ مان بد می شد...از بد بدتر، افتضاح می شد!
بعد از اینکه بالاخره زندگی‌ام روی روال آمده بود و شغل باب میلم را داشتم، آخرین چیزی که می خواستم درگیری با عمر خزاع بود!
هیجان و استرس کارم را انکار نمی کردم، من بیشتر از هر چیزی عاشق این آدرنالین بودم اما هرگز نمی خواستم اتفاقات دو سالِ پیش تکرار شود.
دوباره نمی خواستم از دست مردی که قدرت زمین زدن هزار تا مانند من را داشت فرار کنم و بدتر از همه، نمی خواستم باز با همان فلاکت برای اثبات کردن خودم و قابلیت هایم جلوی هر ناکسی خم شوم!
با بلند شدن عمر، نگاهم را به قامت ورزیده اش که پوشیده در کت و شلوار دیدنی شده بود دوختم و بی تعارف سر تا پا نظاره اش کردم. به احترامش از جا بلند شدم و با لبخندی که حالا بخشی از صورتم شده بود و دستیار عمر آن را بی نهایت لوند می نامید، دستم را به طرفش دراز کردم.
دستش را درون دستم گذاشت و با نیم نگاهی به لاک های قرمزم، لبخند زد. با استفاده از تکه کلام همیشگی او، گفتم:
_ شک ندارم مثل همیشه عالی می شه.
با آن لبخندی که بیشتر به یک نیشخند ترسناک شبیه بود، چشم به گردن و ترقوه برهنه ام که از یقهٔ باز لباسم پیدا بود دوخت و سر تکان داد:
_ عالی انجامش می دی. مثل همیشه یارا.
سر تکان دادم و در دل غر زدم:
_ اگه تر نزنی توش آره!
عمر هم در قالب خداحافظی متقابل برایم سر تکان داد و قدمی دور شد، اما ناگهان برگشت و گفت:
_ می خوای برسونمت؟
در حد مرگ خسته بودم، اما تحمل عمر در فضای تنگی مانند ماشین، خارج از توانم بود. به خصوص ماندن در پوسته ی یارا میان این همه آشفتگی، طاقت فرسا بود. در جواب پرسشش، با قدردانی سر بالا انداختم:
_ ممنونم، اما فکر کنم بهتره یکم پیاده روی کنم.


بیشتر بخوانید
5.0 از 5
بر اساس 3 رای
5
100%
4
0%
3
0%
2
0%
1
0%
شما چه امتیازی می‌دهید؟

نظرات رمان تابوت رز

  • آوات

    0

    رمانی که یک نفس خوندمش.میتونم بگم یکی از جذابترین و متفاوت ترین عاشقانه هاست که سرشار از احساس و دور از کلیشه های تکراری بود.شما واقعا با قلم زیباتون عشق، دلتنگی، اندوه و معنای واقعی دوست داشتن رو به شکل ملموس و تاثیر گذار به تصویر کشیدید و احساس مخاطب رو درگیر لحظه به لحظه داستان کردید.قلمتون مانا❤

    ۸ ساعت پیش
کپی شد!
آیدی کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️