دوست داشتی؟
تصویر جلد رمان تابوت رز اثر ملیکا ایر، رمانی عاشقانه و تراژدی

رمان تابوت رز

  • زبان فارسی
  • 3.7K 👁
  • 33 ❤️
  • 37 💬

خلاصه رمان :

رمان تابوت رز اثر ملیکا ایری، داستان عاشقانه و تراژیکی درباره رز است که دو سال پس از یک شب خونین از ایران فرار کرده و در امارات زندگی تازه‌ای ساخته است. اما بازگشت کبیر، مردی که زمانی دوستش داشت، گذشته و رازهای پنهان میان آن‌ها را دوباره زنده می‌کند. رز این بار باید میان فرار از گذشته و روبه‌رو شدن با حقیقتی که می‌تواند همه‌چیز را تغییر دهد، انتخاب کند.

رز، دختری که دو سال پیش پس از شبی خونین و زخمی کردن مردی که دوستش داشت، از ایران گریخت، اکنون در امارات زندگی تازه‌ای ساخته است؛ اما گذشته‌ای که تصور می‌کرد برای همیشه دفن شده، سر راهش قرار می‌گیرد. بازگشت کبیر، مردی که هنوز زخم‌های آن شب را با خود دارد، تمام آرامش رز را به هم می‌ریزد. رازها، دروغ‌ها و سوءتفاهم‌هایی که میان آن دو فاصله انداخته‌اند، یکی‌یکی سر باز می‌کنند و رز میان ترس از گذشته و احساسی که هرگز کاملاً از بین نرفته، گرفتار می‌شود. در حالی که آدم‌های تازه و دشمنان قدیمی وارد بازی می‌شوند، او باید تصمیم بگیرد: دوباره فرار کند یا این بار مقابل گذشته بایستد و حقیقت را پیدا کند. اما حقیقت، آن‌قدرها ساده نیست و هر قدم او را به رازی نزدیک‌تر می‌کند که می‌تواند همه‌چیز را تغییر دهد.

قسمتی از متن رمان تابوت رز

پول الماس هایی که از امارات خارج کرده بودم را خودش از مشتری دریافت کرده بود؛ پولشویی و قانونی ثابت کردن آن مبلغ هم ارتباطی به من نداشت.
چه حرفی می خواست بزند که این چنان عجله داشت؟
با تشویش انگشت هایم را درهم پیچیدم.
تا رسیدن به رستورانی که در آن قرار داشتیم، چهل دقیقه زمان برد. حتی یک دقیقه از این زمان را هم از دست افکار پریشانم رها نبودم.
ترس داشت جانم را می خورد.
ترس از افشا شدن حقیقت...ترس از آن که تمام دروغ هایی که در دو سال بافته بودم لو رفته باشد.
ترس این که عمر هویت واقعی ام را فهمیده باشد!
_ خانوم؟ پیاده نمی شید؟
با صدای ناواضح مردی که در را برایم باز کرده بود، از گیجی در آمدم.
روحم انگار از مسیری دور، ناگهان وارد تنم شد.
بی حواس سر تکان دادم و با برداشتن کیفم از ماشین پایین آمدم. هوای شرجی مثل موجی از گرما به صورتم کوبیده شد.
نه خستگی راه و سفر، بلکه خستگی چهل دقیقه فکر کردن به احتمالات منفی، رمقم را بریده بود.
ناچار به طرف ورودی رستوران حرکت کردم. نگهبان شیفت شبی که با من و به خصوص بادیگارد شناخته شدهٔ عمر آشنایی داشت با خوش رویی سر تکان داد.
بیشتر قرار های کاری عمر و من در همین رستوران بود و حالا نیازی به راهنما نداشتم. مستقیم به طرف میزی که در طبقهٔ وی آی پی کنار پنجره های قدی قرار داشت رفتم.
با دیدنم نه از جا بلند شد، نه تغییری در جدیت چهره اش ایجاد کرد. عمر همیشه لبخندی کج و محو با گوشهٔ لبش نثارم می کرد و حالا ندیدن آن لبخند بر دلهره ام می افزود.
با اشاره دستی که کرد، بی تعارف روبرویش نشستم. دستیارش کنارش نبود و تنها به انتظارم نشسته بود؛ پیشامدی که من در دو سال همکاری با او، اولین بار با آن مواجه بودم!
_ خوش اومدی.
با تشکری زیر لب، لیوان آب را درون دست های لرزانم گرفتم و همانطور که به لبم نزدیک می کردم گفتم:
_ اتفاقی افتاده؟
با اطمینان سرش را به طرفین تکان داد. اشاره به گارسون کرد و گفت:
_ طی چند روزه خیلی نزدیک باید برم سفر. می خواستم باهات در مورد کار بعدیت حرف بزنم.
وقتی موضوع بحث را مشخص کرد، قطرات آب سبک تر از گلویم سرازیر شدند.
راحت تر توانستم توی چشم های سیاهش زل بزنم و کمتر از صدای غلیظش که حین فارسی صحبت کردن کلفت تر هم می شد بترسم.
آب دهانم را فرو خوردم و با آرامش لب زدم:
_ امیدوارم تاریخ سفر بعدیم نزدیک نباشه، چون خیلی خستم!
قبل از این که پاسخی بدهد گارسون با شیشهٔ شامپاینی نزدیک شد.
به عربی و انگلیسی خوش آمد گفت و با پرسشی کوتاه، جام های هر دویمان را پر کرد.
با دور شدن مرد جوان، عمر نگاهش را از راه رفته اش گرفت و مثل کسی که می خواهد از چشمانم افکارم را بخواند، زل زد به مردمک های خسته ام.
_ سفر بعدیت دو هفته ی دیگه به ایتالیاست. فکر کنم بتونی استراحت کنی.
نیم نگاهی به دستمال پارچه ای پسته ای رنگ جلو رویم انداختم. میان سر و صدای رستوران و صدای چرخ ترولی غذایی که پیشخدمت به سوی میزمان می کشید، زیر نگاه سنگین عمر تنها لحظه ای تصویر تاری از او، با تیشرت پسته ای رنگ جلوی دیدگانم نقش بست. اما خیلی زود جای آن تصویر را رنگی سرخ از خون آخرین شب دیدارمان گرفت!
با نفسی عمیق مردمک های دو دو زنم را کنترل کردم. عمر انگار تلاطم افکارم را از چشمانم خواند که با اخمی که از دقت می آمد، لب زد:
_ بنظر میاد حواست رو نداری. بعدا جزئیاتش را کامل میگم، فعلا..
هر زمان دیگری بود، به جمله بندی مسخره اش می‌خندیدم، اما حالا فقط تشویش بود. جعبه ی مخملی بزرگی از جیب کتش بیرون کشید. نه تعجبی کردم، نه چشمانم گرد شد. عمر ادامه داد:
_ اینو پیش خودت نگه دار تا روز تحویل.
بدون حس خاصی جعبه را گرفتم. مثل تکلیفی اجباری بازش کردم و نیم نگاهی خرج گردنبند درخشان درونش کردم.
هرگز فکر نمی کردم دیدن الماس و جواهرات گران قیمت برایم بی اهمیت باشد، اما قرمزی خون آن شب، تمام برق چشم هایم را خاموش کرده بود. در جعبه را با لطافت بستم و آرام گفتم:
_ چرا انقدر زود بهم دادیش؟
ابرویی بالا داد و با اطمینان جواب داد:
_ این یکی برام خیلی مهمه، بهت اعتماد دارم و اینجوری خیالم راحت تره.
اینطور قرار ها را، صحبت در مورد کار را همیشه دستیارش یاسین انجام می داد. نبودن او و غیر قابل نفوذ شدن لحن عمر همه مشکوک بود.
در دلم شاخه های بدبینی پر برگ شده بود، اما برای حفظ ظاهر هم که شده، لبخند ژکوندی به رویش زدم و جام کریستالی شامپاین را به لبم نزدیک کردم. ننوشیدم اما لبم را با محتویات کهربایی رنگش خیس کردم و با مکث دستم را پایین آوردم. از طعم نامحبوبش ته حلقم لحظه ای تلخ شد. سخت تحمل کردم تا چهره ام چین نخورد.
اصلا من را چه به نوشیدنی های الکلی؟
من فقط چای و لواشک هایم را می خواستم تا با وجود تمام غرغر های یاشار به خاطر معده درد گرفتنم، آن ترکیب جادویی را بخورم!
عمر مرموز و گنگ نگاهم کرد؛ در سیاهی نگاهش چیز های جدید و ناشناخته ای بود. چیز هایی که تا به حال این چنین پررنگ در چشم هایش ندیده بودم!
فقط می خواستم حدس هایم درست نباشد، وگرنه همه چیز برای همهٔ مان بد می شد...از بد بدتر، افتضاح می شد!
بعد از اینکه بالاخره زندگی‌ام روی روال آمده بود و شغل باب میلم را داشتم، آخرین چیزی که می خواستم درگیری با عمر خزاع بود!
هیجان و استرس کارم را انکار نمی کردم، من بیشتر از هر چیزی عاشق این آدرنالین بودم اما هرگز نمی خواستم اتفاقات دو سالِ پیش تکرار شود.
دوباره نمی خواستم از دست مردی که قدرت زمین زدن هزار تا مانند من را داشت فرار کنم و بدتر از همه، نمی خواستم باز با همان فلاکت برای اثبات کردن خودم و قابلیت هایم جلوی هر ناکسی خم شوم!
با بلند شدن عمر، نگاهم را به قامت ورزیده اش که پوشیده در کت و شلوار دیدنی شده بود دوختم و بی تعارف سر تا پا نظاره اش کردم. به احترامش از جا بلند شدم و با لبخندی که حالا بخشی از صورتم شده بود و دستیار عمر آن را بی نهایت لوند می نامید، دستم را به طرفش دراز کردم.
دستش را درون دستم گذاشت و با نیم نگاهی به لاک های قرمزم، لبخند زد. با استفاده از تکه کلام همیشگی او، گفتم:
_ شک ندارم مثل همیشه عالی می شه.
با آن لبخندی که بیشتر به یک نیشخند ترسناک شبیه بود، چشم به گردن و ترقوه برهنه ام که از یقهٔ باز لباسم پیدا بود دوخت و سر تکان داد:
_ عالی انجامش می دی. مثل همیشه یارا.
سر تکان دادم و در دل غر زدم:
_ اگه تر نزنی توش آره!
عمر هم در قالب خداحافظی متقابل برایم سر تکان داد و قدمی دور شد، اما ناگهان برگشت و گفت:
_ می خوای برسونمت؟
در حد مرگ خسته بودم، اما تحمل عمر در فضای تنگی مانند ماشین، خارج از توانم بود. به خصوص ماندن در پوسته ی یارا میان این همه آشفتگی، طاقت فرسا بود. در جواب پرسشش، با قدردانی سر بالا انداختم:
_ ممنونم، اما فکر کنم بهتره یکم پیاده روی کنم.


بیشتر بخوانید
4.2 از 5
★ ★ ★ ★ ★ ★ ★ ★ ★ ★
بر اساس 24 رای
5 ★
75%
4 ★
0%
3 ★
0%
2 ★
17%
1 ★
8%
شما چه امتیازی می‌دهید؟

نظرات رمان تابوت رز

  • مینا

    1

    این رمان عاشقانش کمه یا زیاد ؟

    ۲ روز پیش
  • ملیکا ایری | نویسنده رمان

    کل رمان حول محور عشق دو شخصه، می شه گفت زیاد.

    ۱۹ ساعت پیش
  • نرگس

    0

    خیلی چیزا مجهول موند پس یعنی جلد دومی هم داره پیشنهادم به نویسنده توصیفات رو کمتر کن ،رزا خانم یه مقدار منطقی تربشه اینکه هی پنهان کاری میکنه وراستش رو نمیگه برا طرف مقابل ایجاد شبهه میکنه ،دراخر چرا اینقدر کشت وکشتار؟

    ۱ هفته پیش
  • ملیکا ایری | نویسنده رمان

    در مورد رز هم قبول دارم که بعضی تصمیم هاش ممکنه گاهی برای خواننده غیرمنطقی یا حتی اعصاب خردکن به نظر برسه ولی بخشی از این رفتارها به شخصیت پردازی و شرایطی که توش قرار گرفته مربوط بود. چون شخصیت های تابوت خاکستری بودن. رز فرار می کرد و کبیر پنهان کاری. و این ضعف رابطشون بود. البته اینکه..

    ۱ هفته پیش
  • ملیکا ایری | نویسنده رمان

    البته اینکه این منطق برای همه به اندازه ی کافی قابل لمس نبوده، نقدیه که حتماً می پذیرم. توصیفات رو هم گرفتم. سعی می کنم برای کارهای بعدی حواسم باشه که توصیف زیاد باعث نشه خواننده خسته رد بشه. و اما «چرا این همه کشت وکشتار؟» خب..اسمش تابوت رز بود، از همون اول قرار نبود خیلی با آرامش پیش بره🫠

    ۱ هفته پیش
  • نرگس

    0

    چرابه راحیل نزنگیدتورمان رز دختریه که هرکاری دلش بخواد انجام میده ولی اون شماره اصلا حسش رو تحریک نکرد که بزنگه،مادرشوهرسایه اخرش چیشد؟پدرراحیل متوجه اتفاق به اون بزرگی نشد؟اصلا دربارش صحبت نشدچندموضوع دیگه هم هست که مجهول موندکل داستان رو بخوای در نظر بگیری از عشق کبیر خوشم اومدتشکراز نویسنده عزیز

    ۱ هفته پیش
  • ملیکا ایری | نویسنده رمان

    ممنونم که با دقت خوندید و نظرتون رو گفتید ❤️ اتفاقاً خیلی از چیزهایی که گفتید، جزو سؤال هایی بودن که موقع نوشتن داستان عمداً باز گذاشتم تا خواننده خودش درباره شون فکر کنه؛ مخصوصاً بعضی اتفاقات مربوط به راحیل و گذشته ی شخصیت ها. با این حال کاملاً قبول دارم که شاید بعضی از این ابهام ها به جای اینکه..

    ۱ هفته پیش
  • ملیکا ایری | نویسنده رمان

    به جای اینکه کنجکاوی ایجاد کنن، برای بعضی خواننده ها حس بی جواب موندن داشته باشن. درباره ی شماره هم برداشت من از شخصیت رز این بود که با وجود جسارت و تصمیم های ناگهانی که داره، لزوماً هر سرنخی رو دنبال نمی کنه و هر چیزی هم قرار نیست در لحظه براش به اندازه ی کافی محرک باشه که تماس بگیره؛ و از طرفی..

    ۱ هفته پیش
  • ملیکا ایری | نویسنده رمان

    از طرفی رز مسیر سختی رو تا پایان داستان اومده، پس عادیه نخواد دوباره وارد معما بشه و در اخر هم نشون دادم که سعی داره به کنجکاویش غلبه کنه. ولی اینکه این انگیزه برای شما به اندازه ی کافی منتقل نشده، نکته ی قابل تأملیه. در مورد ماجرای مادرشوهر سایه، پدر راحیل و چند موضوع دیگه هم، حق دارید که سؤال..

    ۱ هفته پیش
  • ملیکا ایری | نویسنده رمان

    سؤال براتون ایجاد شده باشه. شاید اگر دوباره به داستان برگردم، بعضی از این خطوط رو واضح تر می کنم تا ابهام داستانی با ابهام عمدی قاطی نشه، اما باید بگم که سایه یا راحیل و مهرا..شخصیت های اصلی تابوت رز نیستند، و هر کدوم داستان زندگی جدایی دارند که ایده ای مستقل برای نوشته شدن هستن. در مورد یکسری..

    ۱ هفته پیش
  • ملیکا ایری | نویسنده رمان

    در مورد یک سری ابهام، وقتی راوی رز باشه، عادیه که یک سری چیز ها مبهم بمونه. ما کل داستان رو از دید رز خوندیم و رز نمی تونست به ذهن تک تک شخصیت ها نفوذ کنه. و از همه مهم تر، خیلی خوشحالم که عشق کبیر براتون دوست داشتنی بوده🥹 چون رابطه ی کبیر و رز یکی از بخش هایی بود که احساس زیادی برای نوشتنش گذاشتم❤

    ۱ هفته پیش
  • فاطمه

    1

    توصیف و تشبیهش زیاد از حد بود طوری که من رد میکردم و مکالمه ها رو می خوندم .هرچی بدبختی بود برای رز پیش میومد، ممنون از نویسنده ولی رمان اینقدر غمگین و مبهم سلیقه م نیست .

    ۲ هفته پیش
  • ملیکا ایری | نویسنده رمان

    ممنونم که وقت گذاشتید و نظرتون رو باهام به اشتراک گذاشتید🤍 کاملاً درک می کنم که این حجم از توصیف و فضای غمگین ممکنه با سلیقه ی همه جور نباشه.

    ۱ هفته پیش
  • یاسی

    1

    تازه قسمت هفتم هستم ،رمان خسته کننده ای هست یه جاهایی واقعا معلوم نیست چه اتفاقی افتاده مثلا مرد سیاه پوش داخل اتاق ادامش چی شد؟توصیف حالاتش زیاده خود نویسنده یکبار کل داستانش رو بخونه قطعا متوجه میشه خیلی جاها داستان رو نیمه رها کرده رفته سراغ موضوع دیگه

    ۲ هفته پیش
  • اطهر

    0

    به نظر من شالوده اصلی رمان خوب هست ولی خیلی جاهاش گنگ ومبهم هست مثلاً رز چجوری آدم عمر شد یا روهان کاویان کیه آخر داستان مادر و پدر کبیر کجا هستند و سرنوشت کاترین چی شد رمان به این مبهمی تا حالا نخوندم

    ۲ هفته پیش
  • ملیکا ایری | نویسنده رمان

    ممنون از نظرت عزیزم، نقدت به جاست❤

    ۲ هفته پیش
  • ملیکا ایری | نویسنده رمان

    مرد سیاه پوش اگر منظورتون هرمان باشه، انگیزه و شخصیتش تا پایان رمان مشخص می شه. در مورد باقی موارد، دقت می کنم عزیزم❤

    ۲ هفته پیش
  • اطهر

    0

    هوران کاویان کی بود

    ۲ هفته پیش
  • ملیکا ایری | نویسنده رمان

    مادر کبیر.

    ۲ هفته پیش
  • فائزه

    0

    سلام جلددوم داره نویسنده جان؟

    ۳ هفته پیش
  • ملیکا ایری | نویسنده رمان

    اگر ایده تکمیل بشه، اما فکر نکنم❤

    ۲ هفته پیش
  • لی‌لی

    0

    جلدش هم خیلی قشنگه کسی نمیدونه عکس خانومه کدوم بازیگره؟

    ۲ هفته پیش
  • ملیکا ایری | نویسنده رمان

    اسم بازیگر سینم اونسال sinem unsal❤

    ۲ هفته پیش
  • لی‌لی

    2

    رمان جالبی بود موضوعش متفاوت بود به نظرم جاهای مبهم زیاد داشت و روی شخصیت پردازی ها میشد بیشتر کار کرد ولی درکل من دوستش داشتم و لذت بردم از خوندنش ممنون از نویسنده عزیز💗

    ۲ هفته پیش
  • Kimia

    4

    عالیهه ای کاش قلم همه نویسنده ها انقدر پخته و زیبا بشه

    ۳ هفته پیش
  • ملیکا ایری | نویسنده رمان

    ممنونم عزیزم 🌹

    ۲ هفته پیش
  • حنا

    0

    و به سوتی من که قلم رو گفتم قلبم دقت نکنید🙇🏻 ♀️😂🔪

    ۳ هفته پیش
  • حنا

    4

    دوستان همه ی رمانا خوبن فقط سلیقه هاست که متفاوته! و اینکه اینو در نظر داشته باشید که قلم خوب به قلمی میگن که شما بتونید با داستان ارتباط بگیرید و خودتون رو داخلش تصور کنید یکی قلم آمیانه و روون داره و یکی قلبم ادبی لطفا به قلم های آمیانه نگید قلم ضعیف گفتم فقط اینو گفته باشم رمان رو هنوز نخوندم😂🥲

    ۳ هفته پیش
  • سمیه

    3

    رمانی خوبی هستش موضوعشم جالبه ولی رزا خیلی توصیفی حرف میزنه آدم خسته میشه از این توصیفات زیاد بیشترشو نخونده رد میکنم

    ۳ هفته پیش
  • Ruby

    1

    مثل همیشه ترکوندی نویسنده عزیزم مثل همیشه محشر و بی نظیر 🥹🩷🩷 توصیه میکنم حتما این رمان رو بخونید و مطمئن باشید این رمان یه شاهکار🤌🏻✨️✨️✨️✨️

    ۳ هفته پیش
  • آرمیتا

    2

    عالیهه شاهکار😭😭

    ۳ هفته پیش
درخواست حذف رمان

نویسنده این اثر هستید و درخواست حذف دارید؟ از طریق دکمه زیر اقدام کنید.

ثبت درخواست حذف
کپی شد!
آیدی کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️