دوست داشتی؟
کاور اصلی رمان عاشقانه همسر سابق من اثر پریسا حصیری

رمان همسر سابق من

  • زبان فارسی
  • 231.4K 👁
  • 363 ❤️
  • 424 💬
خواندن پارت اول

خلاصه رمان :

میراث پسری هیکلی و بشدت غیرتی سالهاست دل در گروی دختر ثروتمندی دارد اما به اجبار مادرش مجبور میشه دخترخاله ش مهتا رو عقد کنه، مهتا فقط ۱۵ سال داشت که عقد میراث میشه اما میراث نه تنها اونو نمی دید حتی حاضر نبود باهاش سرشو روی بالشت بذاره، تا زمانی که مهتا تصمیم به طلاق میگیره اما بعد از جدا شدن و اومدن خواستگار براش تازه میراث میفهمه چه کسیو از دست داده.... ولی مهتا دیگه علاقه و توجه ی میراث به چشمش نمیاد و با کسی دیگه آشنا میشه کسی که میراث سال های زیادی رو با اون مرد سر کرده دقیقا شب خواستگاری میراث بلبشو به پا می کنه اما با دیدن مرد رو به روش شوکه میشه و....

پارت اول

_صیغه طلاق جاری شده خانم، شما دیگه زن و شوهر نیستین!
نگاه گنگ و خیسش را به او می دوزد، به اویی که بیخیال،عاری از هیچ عذاب وجدانی با نیشخند همیشه جذابش او را می نگریست!
همان نیشخندی که برایش جان می داد!
تمام شده بود، این مرد در کنار آخرین امضایشان دیگر تمام شده بود!
چادری که هول هولکی و با دستپاچگی بر روی سرش انداخته بود را در مشت هایش می‌ گیرد و از کنارش می گذرد.
_وایستا!
بر نمی گردد!
دلش نمی خواست او را ببیند! آن چشمان را؛ همان هایی که سالها منتظر بود فقط یک بار خودش را در آن ها ببیند و حالا نگاه کردن در آن دو گوی شب رنگ یعنی تیر خلاص!
_مهریه ت رو ربختم به حساب، حلال ملال سرم نمی شه، به سلامت!
دست خودش نبود که گردنش به یکباره به سمتش بر می گردد و قطره اشکش به روی گونه ی یخ زده اش س‌ُر می خورد:
_خیلی نامردی!
همین، فقط همین را می توانست بگوید!
صورت مرد مقابلش به یکباره سرخ می شود و دست انداخته به دور بازوی نحیفش او را از کشان کشان با خود از دادگاه بیرون می کشد:
_ولم کن!
بعید می دانست صدای ضعیفش به گوشش رسیده باشد!
تنش به جلو هُل داده می شود و مرد فریاد می کشد:
_که من نامردم هان!
در صورت خیسش خم می شود و تُن صدایش را پایین می کشد:
_من نامردم که پنج سال تو خونه مون جولون دادی و نگاه چپ ننداختم؟ نامردم که سرت رو روی یه بالشت با من گذاشتی و گفتم نه حق نداری دست بزنی؟ آره؟
چادری که بر روی موهای لخت دخترک سُر خورده بود را بالا می کشد و ادامه می دهد:
_ولی انگاری اشتباه کرده بودم موش موشک خانم!
حق نداشت، نه دیگر حق نداشت او را این گونه صدا بزند! او تمامی حقش را از دست داده بود وقتی با کلی دوز و کلک طلاقش داد!
تنش را عقب می کشد.
در مقابلش همچو جوجه ی باران خورده نشان می داد ولی دیگر بس بود،دلش سیلی جانانه بر روی همان صورتی را می خواست که در طول این پنج سال فقط یک بار آن هم پنهانی و در خواب بوسیده بود!
_دیگه...دیگه حق نداری این طوری صدام بزنی آقای سیروان!
یکه خوردنش را احساس می کند.
لب لرزانش را بین دندان هایش می کشد و مانند کودکی لجباز دستانش را به زیر چشمان خیسش کشیده به او پشت می کند؛ به مردی که همه ی دنیایش بود و دیگر نبود!
*
_واه دیوونه شدی مادر؟ بری! اصلا کجا رو داری که بری؟
آخرین لباسش را تا کرده به دور خود می چرخد!
دیگر چه چیزی را نگرفته بود؟ بالاخره پنج سال در این اتاق همچو اسباب بازی دست آموز زندگی کرده بود!
_مهتا مادر باتوام!
مژه هایش را محکم روی هم می فشارد!
دلش جیغ کشبدن می خواست؛ خرابی تمامی وسایل این اتاق که روزی با ذوق خریده بودتشان!
_این پسر من خبط کرده، غلط اضافه کرده، تو کوتاه بیا!
برای این زن ارزش زیادی قائل بود!
_می شه اجازه بدید بعد پنج سال دیگه برای خودم زندگی کنم؟
می‌گوید و پشیمان می شود وقتی اشک های زن رو به رویش چکه چکه می چکد!
لب گزیده به سمتش قدم بر می دارد و دو دستش به روی کتفش کشیده او را محکم در آغوش می کشد.
این زن بوی مادرش را می داد، به والله روا نبود که او را هم با پسرش یکی بداند:
_معذرت می خوام.
موهای بلندش با انگشت های مهربانه ی این زن شانه کشیده می شود و بوسه ایی پُر مهر به روی گونه که شدیدا احتیاج داشت!
_معذرت خواهی چی مادر؟ تو راست میگی! پنج ساله پسرم خون تو رو توی شیشه کرده و من چشم بستم بلکه یه روزی عاشقت شه!
مهتا را از آغوشش دور کرده، با مهربانی نگاهش را دور چهره ی دلنشینش می‌گرداند:
_کور کوره، هر کاری هم بکنی نمی بینه....ولی من شوهرت می دم یه جایی که همه انگشت به دهن بمونن حالا ببین!
مهتا خجالت کشیده، نامش را کشیده صدا می زند:
_خاله فاطمه نداشتیما!
_کی رو قراره شوهرش بدید؟
به گوش هایش شک می کند!
به سرعت گردنش را می چرخاند و او را می بیند که با آن هیبت ترسناکش به چارچوب در با دستانی گره کرده درهم تکیه داده است!
خاله فاطمه را می بیند که پیش دستی کرده، به او تشر می زند:
_به تو ربطی نداره، کی‌گفته حق داری پات رو اینجا بذاری میراث!
میراث، میراث! حتی دیگر اسمش را باید به سطل زباله ی ذهنش انتقال می داد!
_خونه ی خودمه ها!
راست می‌گفت خانه ی او بود و دیگر ماندنش جایز نبود!
مادرش به او چشم غره می رود:
_روت مثل پدر خدابیامرزت زیاده!
از او رو برگردانده از اتاق خارج می شود تا تتهایشان بگذارد، هنوز هم انگار امیدی به با هم بودنشان داشت!
_قراره کجا بری؟

بیشتر بخوانید

آخرین پارت های ارسال شده

عضویت در رمان
عضویت در رمان رایگان بخون!

میتونی این رمان رو با دریافت سکه، رایگان بخونی!!

عضویت در رمان
عضویت در رمان هنوز عضو رمان نشدی؟

برای اینکه بتونی این رمان رو بخونی باید عضو رمان بشی. پس همین الان روی دکمه زیر ضربه بزن تا درخواستت ارسال بشه.

4.5 از 5
★ ★ ★ ★ ★ ★ ★ ★ ★ ★
بر اساس 389 رای
5 ★
69%
4 ★
22%
3 ★
3%
2 ★
1%
1 ★
5%
شما چه امتیازی می‌دهید؟

نظرات رمان همسر سابق من

  • مینو

    در پارت 458

    سلام نویسنده جان طبق گفته خودتون هفته ای سه بار باید پارت بزارین ولی هفته ای یکی رو هم با تایم 5دقیقه میزارین فکر میکنم درقبال ما هم مسئولی فکر ماهم باش لطفا

    ۱۴ ساعت پیش
  • بنده خدا

    در پارت 33

    از همینجا معلومه رمانه خیلی خیلی سم که چه عرض کنم اسیدیه🤣🤣

    ۲۱ ساعت پیش
  • Mary

    در پارت 450

    بابا اه چرا همین امیدوار میشم میراث یه گندی میزنه؟

    دیروز
  • مریم

    در پارت 4512

    پارت ها میخوان انقد دیر دیر گذاشته بشن ؟

    ۲ روز پیش
  • نسترن

    در پارت 451

    عجب آدمایی هستن اینا

    ۲ روز پیش
  • مهسا

    در پارت 450

    البته ممکن هم میراث این مسئلرو از خودش دراورده باشه که مهتا رو هم با دوست دخترش ببره خارج. ولی باز هم چیزی از بی انصافی خاله مهتا کم نمیشه. میبینی این پسرت داره دختر بیچاره رو زجر میده. اسیر که نگرفتین.. پسرتو جمع کن

    ۲ روز پیش
  • مهسا

    در پارت 451

    واقعا که برای این خاله مزخرف مهتا متاسفم. این بچه یتیمو بی *** گیر اورده که باهاش پسر دختربازشو تربیت کنه. زن تو سی سال نتونستی تربیتش کنی.. از یه بچه انتظار داری؟

    ۲ روز پیش
  • ستاره

    در پارت 230

    میراث رو دلم میخاد فقط بزنمش، تا مهتا رو از دست داد حس غیرت و مهربونیش گل کرد حیف مهتا برای همچین آدمی خسته نباشی قشنگمم، قلم رمانت عالیه ❤

    ۲ روز پیش
  • بهمن ماهی

    در پارت 446

    لطفا قسمت های بعدی سریع تر بزارین

    ۳ روز پیش
  • رالی

    در پارت 449

    والا نویسنده چی باخودش فکرکرده ۲ تاخط میادمینویسه که یک پارت هم نمیشه بعدش تا ۵ روزدیگه خبری نیست مارومسخره کرده یاخودشو منکه دیگه دنبالش نمیکنم

    ۳ روز پیش
  • سمیه

    9

    یکشنبه پارت نداشتیم

    ۴ روز پیش
  • Mary

    در پارت 442

    خب امیدوارم میراث این سری به شکل سالمی تری بیاد سمتش و قانعش کنه:>

    ۵ روز پیش
  • فاطمه

    0

    خوبه ععااللی

    ۵ روز پیش
  • ....

    در پارت 440

    خیلیم عالی فکر میکنم از این به بعد با میراث بهتر پیش برن

    ۷ روز پیش
  • دلارام

    در پارت 430

    واقعا با حرفای مهتا موافقم🤌👌

    ۱ هفته پیش
کپی شد!
آیدی کپی شد!
درخواست عضویت
هنوز عضو رمان نشدی؟
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️