دوست داشتی؟
کاور اصلی رمان عاشقانه همسر سابق من اثر پریسا حصیری

رمان همسر سابق من

  • زبان فارسی
  • 116K 👁
  • 215 ❤️
  • 148 💬
خواندن پارت اول

خلاصه رمان عاشقانه همسر سابق من

میراث پسری هیکلی و بشدت غیرتی سالهاست دل در گروی دختر ثروتمندی دارد اما به اجبار مادرش مجبور میشه دخترخاله ش مهتا رو عقد کنه، مهتا فقط ۱۵ سال داشت که عقد میراث میشه اما میراث نه تنها اونو نمی دید حتی حاضر نبود باهاش سرشو روی بالشت بذاره، تا زمانی که مهتا تصمیم به طلاق میگیره اما بعد از جدا شدن و اومدن خواستگار براش تازه میراث میفهمه چه کسیو از دست داده.... ولی مهتا دیگه علاقه و توجه ی میراث به چشمش نمیاد و با کسی دیگه آشنا میشه کسی که میراث سال های زیادی رو با اون مرد سر کرده دقیقا شب خواستگاری میراث بلبشو به پا می کنه اما با دیدن مرد رو به روش شوکه میشه و....

پارت اول

_صیغه طلاق جاری شده خانم، شما دیگه زن و شوهر نیستین!
نگاه گنگ و خیسش را به او می دوزد، به اویی که بیخیال،عاری از هیچ عذاب وجدانی با نیشخند همیشه جذابش او را می نگریست!
همان نیشخندی که برایش جان می داد!
تمام شده بود، این مرد در کنار آخرین امضایشان دیگر تمام شده بود!
چادری که هول هولکی و با دستپاچگی بر روی سرش انداخته بود را در مشت هایش می‌ گیرد و از کنارش می گذرد.
_وایستا!
بر نمی گردد!
دلش نمی خواست او را ببیند! آن چشمان را؛ همان هایی که سالها منتظر بود فقط یک بار خودش را در آن ها ببیند و حالا نگاه کردن در آن دو گوی شب رنگ یعنی تیر خلاص!
_مهریه ت رو ربختم به حساب، حلال ملال سرم نمی شه، به سلامت!
دست خودش نبود که گردنش به یکباره به سمتش بر می گردد و قطره اشکش به روی گونه ی یخ زده اش س‌ُر می خورد:
_خیلی نامردی!
همین، فقط همین را می توانست بگوید!
صورت مرد مقابلش به یکباره سرخ می شود و دست انداخته به دور بازوی نحیفش او را از کشان کشان با خود از دادگاه بیرون می کشد:
_ولم کن!
بعید می دانست صدای ضعیفش به گوشش رسیده باشد!
تنش به جلو هُل داده می شود و مرد فریاد می کشد:
_که من نامردم هان!
در صورت خیسش خم می شود و تُن صدایش را پایین می کشد:
_من نامردم که پنج سال تو خونه مون جولون دادی و نگاه چپ ننداختم؟ نامردم که سرت رو روی یه بالشت با من گذاشتی و گفتم نه حق نداری دست بزنی؟ آره؟
چادری که بر روی موهای لخت دخترک سُر خورده بود را بالا می کشد و ادامه می دهد:
_ولی انگاری اشتباه کرده بودم موش موشک خانم!
حق نداشت، نه دیگر حق نداشت او را این گونه صدا بزند! او تمامی حقش را از دست داده بود وقتی با کلی دوز و کلک طلاقش داد!
تنش را عقب می کشد.
در مقابلش همچو جوجه ی باران خورده نشان می داد ولی دیگر بس بود،دلش سیلی جانانه بر روی همان صورتی را می خواست که در طول این پنج سال فقط یک بار آن هم پنهانی و در خواب بوسیده بود!
_دیگه...دیگه حق نداری این طوری صدام بزنی آقای سیروان!
یکه خوردنش را احساس می کند.
لب لرزانش را بین دندان هایش می کشد و مانند کودکی لجباز دستانش را به زیر چشمان خیسش کشیده به او پشت می کند؛ به مردی که همه ی دنیایش بود و دیگر نبود!
*
_واه دیوونه شدی مادر؟ بری! اصلا کجا رو داری که بری؟
آخرین لباسش را تا کرده به دور خود می چرخد!
دیگر چه چیزی را نگرفته بود؟ بالاخره پنج سال در این اتاق همچو اسباب بازی دست آموز زندگی کرده بود!
_مهتا مادر باتوام!
مژه هایش را محکم روی هم می فشارد!
دلش جیغ کشبدن می خواست؛ خرابی تمامی وسایل این اتاق که روزی با ذوق خریده بودتشان!
_این پسر من خبط کرده، غلط اضافه کرده، تو کوتاه بیا!
برای این زن ارزش زیادی قائل بود!
_می شه اجازه بدید بعد پنج سال دیگه برای خودم زندگی کنم؟
می‌گوید و پشیمان می شود وقتی اشک های زن رو به رویش چکه چکه می چکد!
لب گزیده به سمتش قدم بر می دارد و دو دستش به روی کتفش کشیده او را محکم در آغوش می کشد.
این زن بوی مادرش را می داد، به والله روا نبود که او را هم با پسرش یکی بداند:
_معذرت می خوام.
موهای بلندش با انگشت های مهربانه ی این زن شانه کشیده می شود و بوسه ایی پُر مهر به روی گونه که شدیدا احتیاج داشت!
_معذرت خواهی چی مادر؟ تو راست میگی! پنج ساله پسرم خون تو رو توی شیشه کرده و من چشم بستم بلکه یه روزی عاشقت شه!
مهتا را از آغوشش دور کرده، با مهربانی نگاهش را دور چهره ی دلنشینش می‌گرداند:
_کور کوره، هر کاری هم بکنی نمی بینه....ولی من شوهرت می دم یه جایی که همه انگشت به دهن بمونن حالا ببین!
مهتا خجالت کشیده، نامش را کشیده صدا می زند:
_خاله فاطمه نداشتیما!
_کی رو قراره شوهرش بدید؟
به گوش هایش شک می کند!
به سرعت گردنش را می چرخاند و او را می بیند که با آن هیبت ترسناکش به چارچوب در با دستانی گره کرده درهم تکیه داده است!
خاله فاطمه را می بیند که پیش دستی کرده، به او تشر می زند:
_به تو ربطی نداره، کی‌گفته حق داری پات رو اینجا بذاری میراث!
میراث، میراث! حتی دیگر اسمش را باید به سطل زباله ی ذهنش انتقال می داد!
_خونه ی خودمه ها!
راست می‌گفت خانه ی او بود و دیگر ماندنش جایز نبود!
مادرش به او چشم غره می رود:
_روت مثل پدر خدابیامرزت زیاده!
از او رو برگردانده از اتاق خارج می شود تا تتهایشان بگذارد، هنوز هم انگار امیدی به با هم بودنشان داشت!
_قراره کجا بری؟

بیشتر بخوانید

آخرین پارت های ارسال شده

عضویت در رمان
عضویت در رمان رایگان بخون!

میتونی این رمان رو با دریافت سکه، رایگان بخونی!!

عضویت در رمان
عضویت در رمان هنوز عضو رمان نشدی؟

برای اینکه بتونی این رمان رو بخونی باید عضو رمان بشی. پس همین الان روی دکمه زیر ضربه بزن تا درخواستت ارسال بشه.

نظرات رمان همسر سابق من
  • دلارام

    در پارت 210

    پس بالاخره سر و کله نیلوفر جان هم پیدا شدد😒😒

    ۲۴ دقیقه پیش
  • masi

    در پارت 210

    مشتاقانه منتظر سه شنبه ام عالی بود خدا قوت❤️❤️

    ۳ ساعت پیش
  • masi

    در پارت 211

    میراثم عجب آدم پررویی هستا هم نیلوفر رو نگه داشته هم مهتا رو میخواد پررو

    ۳ ساعت پیش
  • masi

    در پارت 210

    وایی یا خداا😯😯🫠

    ۳ ساعت پیش
  • Pinko

    در پارت 211

    آقاا بی انصافیه چجوری تا پارت بعدی صبر کنیم🥺 واقعا دلم میخواد پارت ها کاش طولانی تر بودم🥲🫠

    ۹ ساعت پیش
  • پریسا حصیری | نویسنده رمان

    عزیزم بخدا منم کلی رمان دستمه درکم‌کنید🫠

    ۸ ساعت پیش
  • ساناز

    در پارت 211

    واایی بی نظیره این رمان خداقوت نویسنده عزیز قلمتون مانا❤️

    ۹ ساعت پیش
  • پریسا حصیری | نویسنده رمان

    مرسی عزیزدلممممم

    ۹ ساعت پیش
  • masi

    در پارت 200

    من هنوز منتظر پارت جدیدم 🫠😭

    ۱۲ ساعت پیش
  • پریسا حصیری | نویسنده رمان

    هر ساعتی که شد گذاشته میشه عزیزان

    ۱۱ ساعت پیش
  • فاطیما

    0

    سلام وقت همگی بخیر چقدر این چندروز اخیر پارت گذاری رمانها کم شده نه!!☹️

    ۱۶ ساعت پیش
  • مریم

    0

    سلام خسته نباشید پارت جدید کی میزارین

    ۲۲ ساعت پیش
  • zarigggggg

    در پارت 93

    اقاا فقط منم که میخام باا میراث بمونه؟ امیدوارم میراثو به اندازه ی کافی زجر بده ولی تهش باهم بمونن

    ۳ روز پیش
  • مهسا

    0

    خیلی ممنون خیلی عالیه

    ۴ روز پیش
  • حمی

    در پارت 200

    میراث از کجا میخواد بدونه آخه نوید گفته حس میکنم این نویده ی نقشه ای داره برا میراث و میخواد ب مهتا نزدیک شه و..

    ۴ روز پیش
  • Pinko

    در پارت 201

    چقدر این کیان حق مطلب رو ادا میکنه آخ اخ🤌🏻🙂

    ۵ روز پیش
  • مهسا

    در پارت 201

    یه حسی بهم میگه میراث اینجا هم مزاحم مهتای بیچاره میشه

    ۵ روز پیش
  • مریم

    در پارت 202

    من مطمئنم مهتا با رییس شرکت ازدواج میکنه ومیراث واسه یه عمر پشیمان میشود که چه ستاره ایی از دست داد من عاسق این رمان شدم خداا خیلی خیلی ممنونم بابت این رمان زیبا واقعا دست شما درد نکنه

    ۵ روز پیش
کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!
درخواست عضویت
هنوز عضو رمان نشدی؟