دوست داشتی؟
رمان خبیث تر از عشق اثر آرمیتا.ب ، بهنوش.ه

رمان خبیث تر از عشق

  • زبان فارسی
  • 87.2K 👁
  • 161 ❤️
  • 389 💬

خلاصه رمان عاشقانه خبیث تر از عشق

دختری ساده و معمولی به نام باراناست؛ داستان ازجایی شروع میشه که یک شب بارانا و دوستش به یک مهمونی بیرون از شهر میرن اما نیمه شب توسط گشت گرفته میشن غافل ازاینکه اون ماشین گشت نبوده! یعنی چی میتونه باشه؟

قسمتی از متن رمان خبیث تر از عشق

از روى زمين پاشدم و همراه احمد از اتاق رفتم بيرون.يه سالن كوچيك بود كه هركي به جستجو كار خودش بود و كسى حواسش به من نبود.احمد رو به من گفت:از پله ها برو بالا انتها راهرو سمت چپ اتاق صحراست.يه باشه آروم گفتم كه خودمم به زور شنيدم.از پله ها رفتم بالا و به سمت اتاق صحرا رفتموقتي رسيدم در زدم كه يكى با صداي ظريفى گفت:بفرماييد.اوه چه با ادب.درو باز كردم و رفتم داخل،يه اتاق تقريبا ٩٠ متري بود كه يه تخت تك نفره كنار ديوار و كنار تخت يه پاتختي بود روبه روى تخت يه ميز بزرگ بود كه دوتا كامپيوتر و يه عالمه دم و دستگاه ديگه روش بود،كنار در اصلى كه من هنوز اونجا بودم يه در ديگه بود كه فكر كنم حموم دستشويي باشه قرار داشت و در آخر دختري نسبتا لاغر با يه كلاه كپ روى سرش كه داشت بهم نگاه ميكرد.
رو به دختره گفتم:صحرا خانوم؟
لبخندي زد و گفت:آره و تو؟
بارانا:بارانا هستم
صحرا:تازه كارى؟
بارانا:آره،اردلان گفت تا موقعي كه اتاقم آماده ميشه باشم و شما چيزاى لازمو بهم بگين.
صحرا:آها باشه برو روى تخت بشين.
بارانا:باشه
رفتم و روى تخت نشستم كه صحرا هم اومد كنارم نشست.دختر خشگلی بود، دخترى با پوست سفيد و چشم های خاکستری.
صحرا گفت: به نظر ناراحت مياى.
بارانا:به نظر نه، واقعا ناراحتم.
صحرا:براى چي؟
بارانا:دزديده شدن و آوردنم يجايى كه میگن بايد باهامون كار كنى اونم کار خلاف، خانوادمم ديگه نمى تونم ببينم و تا آخر عمر بايد اينجا باشم، ناراحتي داره ديگه نه؟
صحرا:آره خوب منم با خواست خودم نيومدم اينجا اوايلش ناراحت بودم ولى الان ديگه عادت كردم.
بارانا: میشه بپرسم الان دقیقا چند ساله اینجایین؟
صحرا: حدودا یک ۷سالی میشه!
همونجا یک قطره اشک از شدت بغض از چشام ریخت یعنی آدم چقدر میتونه بدشانس باشه که گیر همچین کسایی بیفته اونم ۷سال مطمئنم تقدیر من اگه بدتر از صحرا نباشه بهترم نیست...
اونم که متوجه اوضاع شد‌ سری بحث و عوض کرد...
صحرا: خب بسه دیگه بهتره بری یکم استراحت کنی که فردا کلی کار داریم...
تو تختم بودم و داشتم به اتفاقات اخیر فکر میکردم که کم کم خواب مهمون چشم هام شد.
غرق خواب بودم که با صدای صحرا بیدار شدم ...
صحرا:پاشو دیگه چقدر میخوابی امروز کلی کار داریما...
مثل طلب کارا از تخت اومدم پایین که دیدم داره بهم میخنده فکر کنم بخاطر موهای درهم و لباسای عروسکیم داشت بهم میخندید بهش مهل ندادم که گفت: حاضر شو پایین تو سالن متظرتم.
بعد از شستن دست و صورتم رفتم سری یک تیشرت مشکی با شلوار جین آبی پوشیدم، موهامو دم اسبی بستم.(وجدان: اِاا بدون روسری میخوای بری پایین؟!)
تروخدا تو دیگه ول کن اول صبحی کی میاد به من نگاه کنه؟ کلا از همون اولم خیلی اهل حجاب و این چیزا نبودم...
چند دقیقه بعد که رفتم پاییین صحرا رو دیدم که منتظر من کنار چندتا مانیتور واستاده، رفتم پیشش و شروع به توضیح دادن کرد.
صحرا: ببین خود منم خیلی نمیدونم اما ما یعنی این باند تو کار قاچاق اسلحه هست و منم به عنوان هکر اینجام الانم باید به تو مراحل اولیه هک کردن و یاد بدم که شاید اونجا به دردت بخوره
اومد حرفشو ادامه بده که سری پریدم وسط حرفش: دقیقا کجا به دردم بخوره؟
صحرا: من فقط وظیفمه به تو آموزش بدم نه این که آمار بدم...
منم دیگه هیچی نگفتم و تمام حواسمو گذاشتم روی چیزایی که صحرا داشت آموزش میداد حدود سه ساعتی کارمون طول کشید که خوشبختانه گفت دیگه واسه امروز بسه و میتونم برم ولی گفت که شب باید برم سالن تیراندازی تا کار با اسلحه و این جور چیزا رو هم یاد بگیرم.
رفتم تو اتاق خودم و یکم استراحت کردم طرفا شب بود که یک دستی به سر و روم کشیدم و رفتم سالن تیراندازی تا ببینم این دفعه کدوم شاخ شمشادشو واسه تدریس برام گذاشته.
همینجوری با خودم کلانجار میرفتم که دیدم این دفعه خودش واسه ی تدریس اومده نمیدونم چرا ولی یک گوشه دلم یکمی ذوق داشت اما سعی در پنهون کردنش داشتم...
تیشرت جذب مشکی و شلوار ورزشی مشکی پوشیده بود که عضله هاش کاملا مشخص میشد، مثل همیشه آدمو جذب خودش میکرد...
قسمتی از موهاشو که ریخته بود تو صورتش رو کنار زد و همون لبخند شيطونش و تحويلم داد... موقع لبخند زدن لبش و به طرف چپ کج مي کرد و ابروي راستش و يه کم بالا مي داد...
دیدم که دیگه دارم خیلی تابلو بازی در میارم شروع به صحبت کردم: اوه چیشده این دفعه خودتون برای تدریس تشریف آوردین اردلان خااان؟!
اردلان: متاسفانه تنها خِبره تو تیراندازی منم و مجبورم خودم بهت آموزش بدم.
منم با لحن تمسخر آمیزی گفتم: نه اتفاقا خوب شد اینجوری چشمم به جمالتون باز شد اردلان خااان..
اردلان بجای این که عصبی بشه دوباره از اون خنده های شیطونش تحویلم داد و گفت: میدونی از همین کاراته که خوشم میاد فقط بخاطر همینه که الان اینجا نگه داشتمت، اگه یکم روت کار بشه میدونم که میتونی به دردم بخوری...
یک دفعه ضربان قلبم اوج گرفت یعنی اردلان ازم تعریف کرد یا دارم توهم میزنم؟!!! (وجدان: اعتراف کن که خر ذوق شدی..)
ا‌ِااا نخیرم هیچم اینجوری نیست منو چه به یک خلافکار !..
(وجدان: آره آره منم که باور کردم)
باور نکن اصلا مشکل خوته ...
کنار صندلیی که اردلان روش نشسته بود یک میز بزرگ بود که روش پر از اسلحه های حرفه ای و خفن و کلی تیر هم بود.
از همون بچگی علاقه شدیدی به تفنگ و اسلحه داشتم و خداروشکر کم و بیش اسم همشون رو بلدم...
اردلان: خب از اسم تفنگ ها شروع میکنیم..
بارانا: من اسم همشون رو بلدم لازم به توضیح نیست!
اردلان که مشخص بود تعجب کرده دستش رو گذاشت روی یکی از تفنگ ها و گفت: خببب الان اسم این چیه ؟
منم شونه بالا انداختم و سری گفتم: M4E4
اردلان: نههه خوشم اومد کار بلدی!..
دوتا کلت برداشت و یکیش رو هم داد به من و شروع کرد به تیراندازی، در حین تیراندازی به منم آموزش میداد .
از حق نگذریم واقعا تیراندازیش عالی بود...
دو ساعتی از تدریس می گذشت که احمد اومد داخل و گفت: اردلان خان اتاق خانم آمادس
اردلان رو به من کرد و گفت که میتونم برم.
توی اتاقی که بهم داده بودند، این چند روز همینجا زندانیم کرده بودند البته هروز صبح باید میرفتم پیش صحرا تا بهم آموزش بده، نشسته بودم و زانوهامو از سرما بغل گرفته بودم .
وقتی که دزدیدنمون فکر میکردم ممکنه گیر آدمهایی افتاده باشم که برای باند قاچاق انسان و یا اعضای بدن کار میکنند؛اما الان خیالم راحت شد، دیگه حداقل میدونم که کارشون قاچاق اسلحه است و کاری بهم ندارند.
اگه بتونم لیاقت خودمو ثابت کنم، مطمئنا همونطوری که اردلان خودش گفت آینده خوبی در انتظارمه و راحت تر میتونم فرار کنم از این عذاب الهی...
دراز کشیدم و دستمو زیر سرم گذاشتم :-مثلا میشم دست راست اردلان پارسا!
هوووم بدم نیست، بارانا راد نزدیکترین فرد به اردلان!..
چند تقه به در خورد و یک دختر جوون تقریبا ۲۶-۲۷ اومد داخل و گفت که اردلان نظرش عوض شده و می خواد که برم پیش خودش زندگی کنم!


بیشتر بخوانید
نظرات رمان خبیث تر از عشق
  • تیری در مسیر

    0

    این رمان مال یکی دیگه است که اسمش تیری در مسیر هست که کمی نویسنده خلاقیت بخرج داده عوض کرده بعضی جاهاش

    ۲ هفته پیش
  • امینی

    0

    اخه ارمیتا دزدی کار زشتیه این رمان تیری در مسیر هست که خلاقیت بخرج دادی کمی، این و رواون ورش کردی اگر مغز داشتی ازش استفاده میکردی رمان مردم نمیدزدی زشته

    ۲ هفته پیش
  • ستاره قطبی

    0

    دوست ندارم جلد دوم داشته باشه چون منو یاد بارانای بیچاره میندازه بیچاره رایان دلم واسش کباب شود

    ۳ هفته پیش
  • ستاره قطبی

    2

    اول رمان خیلی خوب بود ولی نباید این جوری تموم می شد لطفا دیگه یه همچین رمانی ننویسید ماخودمون کلی غم داریم🥺🥺

    ۳ هفته پیش
  • مهر

    2

    بچه نارس بوده باید تا مدتهای طولانی توی دستگاه باشه وگرنه میمرده چطور بچه رو دزدید،

    ۲ ماه پیش
  • مهر

    3

    فقط توهین به پلیس ایران بود چقدر خنگن و بی عرضه خخخخخخ

    ۲ ماه پیش
  • Tida

    4

    میتونست بهتر تموم شه، خیلی خیلی بهتر! چون خیلی خیلی بد بود تهش😐

    ۲ ماه پیش
  • ♡Z♡

    4

    خیلی خیلی اشتباه تموم شد برای چی انقدر در حق رایان ظلم شد حداقل اهو دیگ نباید دست اردلان میوفتاد ینیییی چییییی!!! الان کلیییییییی دارم دارم حرص میخورم ینییی چییی آخهه!!😭😭😭😭🥺🥺🥺🔪🔪🔪

    ۲ ماه پیش
  • A..

    4

    ببین به نظرم باید یجور دیگه تمومش میکردی...درسته الان اردلان با آهو رفت ولی باید جلد دومی داشته باشه بعد از بزرگسالی آهو و وضعیت رایان بگه...به نظر من این بهتره تا اینکه پایانش و باز و مبهم بزاری...تازه کلی سوال واسه مخاطب پیش میاد

    ۲ ماه پیش
  • صدف

    2

    باید جور جور دیگر خیلی قشنگ تر از این تمام میشد اخرش خلاقیت نویسنده کم بود و یه جوری اشتباه تمومش کرد

    ۳ ماه پیش
  • فاطی

    4

    شروع قشنگ بود ولی پایان نه اصلا مرگ بارانا جالب نبودددد حداقل باید اهو به رایان میرسید اردلان فقد حرومزاد ه بازی دراورد تهشم اهورو برد لطفا یه جلد دومی هم بزار که یه اتفاقی بیوفته بارانا زنده باشه اهو به خانواده خودس بیاد این اصلاپایانش خوب نبود

    ۳ ماه پیش
  • نیایش

    2

    واقعا انتظار چنین پایانی نداشتم باید بهتر تموم میشد بارانا نباید میمرد هعی اصلا خوب نبود نباید پایان تلخی داشته باشه

    ۳ ماه پیش
  • آیناز

    3

    افتضاح بود آخرش پایانش می تونست لااقل دختر رایان بهش برسه همون واقعی هم داستان اگه می بود انقدر تلخ نبود ویرایشش بزن وگرنه هر کی بخونه فقط فحش بهت میده نویسنده هم بارانا زنده باشه هم رایان هم بچشپندحالا اگه بچه نبودم مشکلی نیس درستش کن نویسنده یا یه جلد دومی بزار که بارانا زنده باشه

    ۳ ماه پیش
  • مهیلا

    2

    پایانش خیلی بد تموم شد 🥺🥹😭😢

    ۳ ماه پیش
  • خیلی بد تموم شد😔😔

    2

    خیلی بد و مضخرف تموم شد 😔😔

    ۳ ماه پیش
کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!