رمان لحظهای عشق
- به قلم فاطمه ماهرانی(آرزو)
- ⏱️۵ ساعت و ۴۲ دقیقه
- 71.6K 👁
- 93 ❤️
- 93 💬
آرزو دختر هجده ساله و نابغهای که زندگیش با روال عادی طی میشه تا این که پدرش اون رو مجبور به ازدواج اجباری کرده و آرزو درست روز عقد تصادف کرده و ...
_آرزو؟
_بله.
_من شیرینی میخوام.
_برو بخر.
_تو باید به من شیرینی بدی.
_نچ.
_چرا؟
_ یک کاری باید برام بکنی.
_چی؟
_بوسم کن.
_ اِه مگه شتر جماعت رو کسی میبوسه؟
_ باشه خودت برو بخر.
_قهر نکن.
_برو بابا.
_ بهت لطف میکنم و بوست میکنم ولی فکر نکن دوست دارم فقط به خطر بستنی این کار رو کردم.
_خیلی...
_نمیخواد بگی خودم میدونم خیلی خوشگلم.
آرزو در برابر این حجم از بلبل زبانی طناز همیشه کم میآورد. طناز جلو آمد و بوسه ای کوتاه بر روی گونه آرزو نشاند.
_بیا بریم بستنی بخوریم.
_ای شکمو.
_ همینه دیگه.
همراه با هم به سمت بستنی فروشی حرکت کردند. خوردن بستنی آن هم در آن حال و هوای سرد یکی از هزاران حس لذت بخش دنیاست.
هر دو بستنی قیفی شکلاتی را سفارش دادند.
بعد از این که آرزو پول را حساب کرد دوباره به راه افتادند.
_آرزو؟
_بله.
_میگم...
_چی؟
_ میگم...
_ای درد، هی میگم میگم خب بگو دیگه.
_باید دیگه آستین برات بالا بزنم.
_خب بزن.
_الان تو مثلا باید خجالت بکشی.
_خب بذار من یک چیزی بهت بگم.
_چی؟
_ من تا نقل و نبات بچه تو رو نخورم، نگاهم به کسی چپ نمیشه.
_نه بابا.
_به جون تو.
_میبینمت فردا با حلقه میای.
_میبینمت.
_حالا آرزو جدا از شوخی تو جدی اگه یک موقعیت خوب پیش بیاد چیکار میکنی؟
_خب بستگی به موقعیتش داره؛ اگه طرف دکتر باشه، خوشگل باشه، خوشتتیپ باشه، خرخونم باشه همین الانم میرم محضر باهاش عقد میکنم.
_این ها مثلا الان ملاک های ازدواجت دیگه؟
_آره چون من خودم خرخونم پس در نتیجه آقام هم باید خرخون باشه و دکتر هم باشه چون منم دکترم، بعد بچهام چون مامان باباش خیلی درس خونند اون هم دکتر خرخون میشه.
_ خدا شفا بده.
آرزو لبخند دندان نمایی زد.
_بلند بگو آمین.
هر دو از ته دل خندیدند و به راهشان ادامه داد.
بعد از جدا شدن از طناز، در راه رسیدن به خانه فکر میکرد چگونه این خبر را به پدر و مادرش بدهد مطمئناً پدرش از شنیدن این خبر خیلی خوشحال میشد و او را بسیار تشویق میکرد؛ زیرا آرزو برای آنها افتخار بزرگی بود.
تصمیم گرفت تا کمی با آن ها شوخی کند.
قیافه بد خلق و ناراحت را گرفت و زنگ در را فشرد.
در با صدای تیکی باز شد و مادرش به استقبال آمد.
_ سلام دختر گلم
بی رمق و بیحال جواب داد.
_سلام
چی شده؟
_ هیچی
آهی کشید و به سمتش پدرش رفت و سلام سردی نیز به او کرد.
Darya
2قلم سبک داستان آبکی هندی
۷ ماه پیشمرضیه
1ممنون از نویسنده
۱۲ ماه پیشستایش
1عالی بود بهتر از این نمیشه 🥰🥰🥰🥰🥰
۱ سال پیشAramesh
0خوب بود
۱ سال پیشM,h
0الکی طولانی بود ارزش خوندن نداشت
۲ سال پیشایلا
0خوبه نمی دونم رومان های که الان میخونن چرا انقدر زود عاشق میشن زود بهم میگن😆
۲ سال پیشمبینا
1به نظر بنده خیلی شخصیت پدر آرزو رو بد جلوه داده بودند و این ناراحت کننده اس
۲ سال پیشالهه
0قشنگ بود ارز خوندنش لذت بردم تعدادپارت ها هم به اندازه بود زیاد داستان رو کش نداد
۲ سال پیشحدیث
0عالی خیلی خوب بود 😍😍
۲ سال پیشنازیلا
0عالی بود از خوندنش لذت بردم
۲ سال پیشم.ا
1رمان بی نظیر و آموزنده ای بود.ممنونم. بازهم نمونه ای از ازدواج اجباری که در خانواده هایی رخ میده ولی همه مثل آرزو خوش شانس نبستنمجبورند بسوزند و بسازند چون نه پشتوانه دارند و نه حمایتی. رمان ماهور و
۲ سال پیشافسون
0عالییییییییییییییییییییی بوووددددد دمتتتت گرممم نویسنده جون بباسسس دوباره از این رمانا بنویس باتشکر❤❤❤❤❤
۲ سال پیشندا
0رمتن خوبی بود ولی صحنه های +۱۸ اصلا نداشت حتی خدای لب هم لب هم نداشت ولی در کل عالی بود چون بعضی رمان ها خیلی خلاصه می شوند ولی این اینطوری نبود می توانست عالیه عالی هم باشد ولی بازم ممنون نویسنده عزی
۳ سال پیشفهیم
3بچه ها میشه ی چند تا رمان معرکه و خوب ک توی همین برنامه باشن رو بهم معرفی کنید خیلی دنبال گشتم ولی پیدا نکردم😿💔👣💋💋
۴ سال پیشمری
6زندگیم باش خیلی قشنگه
۴ سال پیشندا
2مگس، روستای پرماجرا، در همسایگی گودزیلا،
۳ سال پیش
حنا
1خیلی قشنگه عالییی