ماتیلدا به قلم حانیه باصری
پارت صد و چهارم :
ارسلان دستهای سرد و لرزونم رو محکم توی دستاش گرفت. توی چشماش اشک حلقه زده بود و داشت خودش رو کنترل میکرد که گریه نکنه
- خوب میشی فرشته، من مطمئنم.
- میخوام هرچه سریعتر از اینجا بریم.
- باشه، هرچی تو بخوای.
دستپاچه گفتم :
- همین الان. همین الان بریم
- قبلش بهم بگو این عجله برای چیه؟
مکث کوتاهی کردم و به دیوید نگاهی انداختم.
خودش فهمید منظورم چیه و کتش رو از روی آ
لطفا صبر کنید...

Zarnaz
0واییییی وایییی عالی بود مرسی حانیا جونم بی صبرانه منتظر پارت بعدیم ❤️😍😲