پارت صد و چهارم :

ارسلان دستهای سرد و لرزونم رو محکم توی دستاش گرفت. توی چشماش اشک حلقه زده بود و داشت خودش رو کنترل می‌کرد که گریه نکنه
- خوب میشی فرشته، من مطمئنم.
- میخوام هرچه سریعتر از اینجا بریم.
- باشه، هرچی تو بخوای.
دستپاچه گفتم :
- همین الان. همین الان بریم
- قبلش بهم بگو این عجله برای چیه؟
مکث کوتاهی کردم و به دیوید نگاهی انداختم.
خودش فهمید منظورم چیه و کتش رو از روی آ

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۶۵۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • Zarnaz

    0

    واییییی وایییی عالی بود مرسی حانیا جونم بی صبرانه منتظر پارت بعدیم ❤️😍😲

    ۲ سال پیش
  • نیلوفر آبی

    0

    وای طفلی ماتیلدا حالا ارسلانم تودردسر افتاد خیلی قشنگ بود مرسی

    ۲ سال پیش
  • آمینا

    2

    ای توف تو شانس ارسلان😅😅😅

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️