ماه و پناه به قلم نازنین مرادخانلو
پارت هفتاد و هشتم :
بعد از پا زدن پوتین و سر کردن کلاهم، از اتاق خارج میشم و بدون اینکه به آشپزخونهی اپن نگاهی بندازم، از در بیرون میزنم.
بابا تا من رو میبینه دستش رو به سمتم دراز میکنه. با تعجب به جای خالی پسرها نگاه میکنم و نگاه سردرگمم رو به اینطرف و اونطرف میکشونم:
-پسرا کجان پس؟
دستم رو میگیره و از ین درختها عبور میکنیم. سرسنگین جواب دادنش نیش میزنه به قلبم:
مطالعهی این پارت کمتر از ۷ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۹۴۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
اسما
2خوب بود ولی غم عشق شیدا و مانی نزاشت خیلی خوشحال شم🥺🥺🥺حیف شد که پایان عشقشون غم انگیز بود 😭😭😭
۲ سال پیشفاطی
0خیلی خوب بود..ممنون
۲ سال پیشآذر
0قشنگ و آموزنده بوددوست داشتم ممنون از رمان زیباتون
۲ سال پیشطنین
0خیلیییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی قشنگگگگگگگگگگ بود❤❤❤❤ دستمریزاد خانم مرادلو😍😍😍😍😘❣❤ شیدا چی شد ؟😥😣 چنتا پارت اخرش نیشم تا بناگوش باز بود و لذت بردم😍😁
۲ سال پیشسارای
0سلام وخسته نباشی به نازنین جان، راستش من این رمان رو از نصفه ها که باید مبلغی میدادیم ول کردم الان چندروزه که بازم ادمه داستان رو خوندم تمام شد چندتا سوال برام پیش اومد، شیداچی شد، ماهرخ چرا فوت کرده،
۲ سال پیش
نازنین مرادخانلو | نویسنده رمان
سلام جان دلم. متوجه شدید که شیدا چه راهی رو انتخاب کرد؟
۲ سال پیشسارای
0ادامه پیام قبلی،الان زندگی ماهرخ چه جوریه؟ای کاش از بعدش هم ادمه میداد،از مانی میگفتید،من چندبار از نازنین جان خواستن عکس شخصیت هاروبزاره،نازنین جان لطفا به سوالهای توی ذهنم دارن ویراژمیدن رو جواب بده
۲ سال پیشم
1خیلی عالی بود هم داستانش هم پایانش هم قلم نویسنده ممنون ازنویسنده
۲ سال پیش
نازنین مرادخانلو | نویسنده رمان
فدای نگاه قشنگت❤️
۲ سال پیشاسرا
2عالیه وماهرخ سامیارالان خوشبختن
۳ سال پیشنفس
3رمان تموم شد؟
۳ سال پیش
لطفا صبر کنید...

Sara
0بعدازمدت هایه رمان خیلی قشنگ خوندم ممنون ازنویسنده ی عزیزولی ای کاش پایان عشق شیداومانی این نمیشدولی بازم خیلی قشنگ بودممنون ازت نویسنده ی عزیز🥹🫀