پارت هفتاد و سوم :

-چند ساله که روز تولدم رو یادم رفته بود! انگار که مرده بودم، شما... دوباره زنده‌م کردید.

مامان تصنعی اخم و بابا با صدای بلند اعتراض می‌کنه و مشت آرومی روی کمرم می‌کوبه:

-درست حرف بزن بچه! توی روز تولدت مُردم مُردم می‌کنه!

دستش رو می‌گیرم و سپاسگزار می‌بوسم. لب‌هاش به پس سرم می‌چسبه و بم زمزمه می‌کنه:

-زنده باشی نور چشمم.

مانی تنش رو تا وسط میز کش

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۸ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۹۶۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • نرگسی

    2

    چه قشنگگگگ و احساسی 🥺😍

    ۳ سال پیش
  • نازنین مرادخانلو | نویسنده رمان

    عاشقن🥺

    ۳ سال پیش
کپی شد!