ماه و پناه به قلم نازنین مرادخانلو
پارت هفتاد و سوم :
-چند ساله که روز تولدم رو یادم رفته بود! انگار که مرده بودم، شما... دوباره زندهم کردید.
مامان تصنعی اخم و بابا با صدای بلند اعتراض میکنه و مشت آرومی روی کمرم میکوبه:
-درست حرف بزن بچه! توی روز تولدت مُردم مُردم میکنه!
دستش رو میگیرم و سپاسگزار میبوسم. لبهاش به پس سرم میچسبه و بم زمزمه میکنه:
-زنده باشی نور چشمم.
مانی تنش رو تا وسط میز کش
مطالعهی این پارت کمتر از ۸ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۹۶۸ روز پیش تقدیم شما شده است.

لطفا صبر کنید...

نرگسی
2چه قشنگگگگ و احساسی 🥺😍