ماه و پناه به قلم نازنین مرادخانلو
پارت هفتاد و دوم :
-میخوام درمورد شیدا یه چیزی بهت بگم! فقط باید یه قولی بهم بدی.
فورا سر از شونهش جدا و با دلخوری مشهودی، لب به گله باز میکنم:
-خیلی ازش دلخورم سامی جون! گوشیش که کلا خاموشه، خبری هم که ازش نیست. از مانی و توام که خبرش رو میگیرم، مثل جاده چالوس پیچم میدید.
قیافهم آویزون میشه. کسی که در قفس رو برام باز کرده بود، یهو ناپدید شده و انگار، تیغ روی رگهای قلبم کشی
مطالعهی این پارت حدودا ۸ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۹۷۲ روز پیش تقدیم شما شده است.

لطفا صبر کنید...

یلدا
1چقدر بَد که فصل آخره ، اگه میشه بیشتر از ماهی و سامیار بذارید بعد از این همه سختی و رنج واقعا حیف میشه زود و سر سری تمام بشه، اگه مقدوره این پارت های پایانی را مرتب بذارید . خسته نباشید